اسامی خارجی و به قول مسئولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-کپی پیست نوشتههای دیگران، ممنوع! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس؛ امکان چاپش بیشتره. 6-پارتیمارتیبازی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامهها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
پیمان مجیدی معین: یه جاده زیر پامه که تا کنار تو میره. انگار که داره فاصلهمون رو اندازه میگیره. به تعداد خطهای سفید وسط جاده، بین من و تو امروز فاصله افتاده. جاده خجالتزده از اینکه شده بستر جدائیمون، سرخی صورت جاده، غروب آسمون.
بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز: شک نکن بیتو در این فاصلهها هم شادم. آسمانم آبیست. همه روزم پر ز خوشبختی و نور. گل امید در دلم ریشه دوانده تا ثور. و بدان حسم را. من کنار تو با تو، در نبودت بیتو، شاد شادم. تا کرانه تا ستاره، تا شروع باران بهاره[...].
نیلوفر: اندکی فکر، اندکی احساس، اندکی از من، اندکی از تو، میشود دریائی از ما. فقط یادت باشد از همه چیز بگذار. بگذار دریا شدن را درک کنیم، نه مردابی فراوان[را...].
حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان: 2 تا سوال داشتم. اول اینکه من یه بار عکس خواهرزادهم رو فرستادم که تو صفحة اول چاپ بشه ولی نشد. میدونم به شما مربوط نمیشه ولی به غیر شما کسی [رو] نداشتم ازش کمک بگیرم. آدرس بدین که عکس بفرستم. دوم اینکه من به شعر و اینکه مطالب رومانتیک بگم علاقه دارم. یعنی ذهنم پر هست از این چیزا ولی نمیتونم به زبون بیارمشون. دوس دارم مکتوبشون کنم. اگه میشه کتابی یا منبعی بهم معرفی کنید تا بتونم به علاقهم بپردازم[...].
1-تو صفحة اول، یعنی روی جلد؟ یا منظورت صفحة دوم، اونجاس که نوشته: «این ستون جای عکس دلبندان شماست»؟ اگه کیفیت عکس پائین نیست، بفرست به نشونی ایمیل چاردیواری که همیشه زیر لوگوی چاردیواری چاپ میشه: 4divari@jamejamonlin.ir 2-کتابای زیادی در این زمینه نوشته شدهن: عروض و قافیه- صور خیال- و... سایت ادارة کتاب، هر روز فهرستی از کتابهای تازه منتشر شده رو تو اینترنت منتشر میکنه. یه سر به بخشهای ادبیات و نقد ادبی، یا شعرش بزن. گاهی عنوان کتاب هم خبرت دهد از سرّ درون!
ساغر، 15 ساله: [...]آنگاه که چینی تنهایی همگان ترکترک شده، و آنگاه که برق چشم از سیاه سیاهتر میشود، و آنگاه که مرگ فریادی سراسر سکوت میکشد... اول داستان من آغاز میشود: داستانی از جنس ترک لحظههای تهی...!
کامران از بناب: دلم هوای آدمای قدیم رو کرده که تا باهات حرف میزدن، بوی صداقت و مردونگی میداد، نه بوهای الآن که از بس عجیب و غریبن، آدم نمیتونه تفاوتشون رو حس کنه و تا اعتماد میکنم از خیلیهاشون رو دست میخورم.
تنهای تنها: [...]با التماسهایی که کردم، مادرم از تصمیمش صرفنظر کرد. من علت تمام گریههام رو، کمبود نمرههای درسهام میگفتم. من شاگرد متوسط رو به خوبی بودم، ولی با این همه مشکلات نمیتونستم دل به درس بدم[...].
میدونی چرا این پاسخگوی بیسواد هی تکرار میکنه: هر جا از عشق پر شدین بدونین که دارین از عقل خالی میشین؟ چون عشق سبب غلیان نگاه احساسی میشه و وقتی احساسات جای عقل و منطق رو بگیره، دیگه آدم جوانب و جنبههای دیگة کاراش رو در نظر نمیگیره. یه خرده که زمان بگذره، اون احساس به طبعیت از طبیعت انسان فروکش میکنه و لطمههای این نگاه احساسی شروع به بارش میکنن و اولین کسی هم که لطمه میبینه خود آدمه، نه دیگران (یا: بعد، دیگران!). بفرما، بیا خودت تو این خشت خام ببین عاقبت کار رو! از من میشنوی، یه لگام قرص و محکم بزن به احساساتت، هر جا رفتار و نگاه احساسی داشتی، با عقل و منطق آرومش کن وگرنه تا ابدالدهر هی به خودت و زندگیت لطمه میزنی. از منم نمیشنوی که دیگه چه خبر؟ خودت خوبی؟! بازم بیا از اینورا!!
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)