چشم به چشمانم نمیدوزد/ و دیوارها/ تنها با سایه اشباح طرح میگیرند/.../ غنچه نمیکند این نقاب لعنتی/ و من دیگر حتی بازیگر خوبی نیستم!/ درد بیدرمان گرفتهام شاید!/ نمیدانم.../ فقط.../ ثانیهها امان میخواهند.
شمیم از ناکجاآباد
سهگانه ستاره سهکاره!
یک استکان چای برای خودم ریختم و به ایوان رفتم تا در این شب زیبا، ستارهها را تماشا کنم. همیشه از دیدن ستارهها لذت میبرم. به اتاق پذیرایی برگشتم و به خواهرم گفتم: «نظرت درباره ستاره چیه؟» خواهرم اول کمی چپچپ نگاهم کرد و بعد گفت: «یه دختر لوس و خودخواه؛ همین! همیشه هم واسه من خودشُ میگیره؛ فکر میکنه دماغش رو عمل کرده خیلی خوشگل شده! من که هیچ ازش خوشم نمییاد».
[...]مادرم [...]گفت: «بچه به جای اینکه به ستارهها نگاه کنی و فکر کنی، برو سر درس و مشقت! مردم هم بچه دارن، ما هم بچه داریم»!
[...]داشتم به اتاقم میرفتم که بابا همانطور که کتاب میخواند، [...]گفت: «آسمان را به خاطر بسپار...»!
فرید دانشفر
حالا که میگی راهنمائیت کنم ، این شماااا... اینم موجود سهکارهای به نام ف. حسامی! که عین خواهره فقط عیب دیگران رو میبینه! مث مادره نصیحتای مثلاً خیرخواهانه میکنه! شبیه باباهه هم شبیهسازیهای مثلاً فلسفی خودش رو عیناً به خورد بچهها میده (بدون اینکه بپرسه اصاً همچی خوراکی قابل هضمه؟ یا چی پس؟!)! آب بریز، نمک بریز، بزن به پریز! بشماااار: 1-ریختن آب: جملة طلائیِ «کم گوی و گزیده گوی چون دُرّ» رو مدام مد نظر داشته باش (مثلاً جای دو تا کلمة «داشته باش» یک کلام بگو «بگیر»! جای چهار تا کلام «مد نظر داشته باش» اصاً دو کلوم حرف حساب بزن و بگو «رعایت کن»). 2-ریختن نمک: حتی اگه شده چند باره و چند باره (یا به قول عوامل استکبار جهانی: آور اند آور، اِگِین اند اِگین!) کتابهایی رو بخون که دربارة چگونه نوشتن نوشته شدهن. تکنیکها، روشها، تعاریف، طبقهبندیها، اصطلاحات و... رو، خووووب یاد بگیر تا با شناخت مصالح و لوازم کارت، ساختمان بهتر و شیکتر و محکمتری بسازی. 3-بزن به پریز: عوضِ هر گونه گیره شدن به دماغ ستاره! یا هر نوع خیره شدن به شکل و شمایل ستارهها! دستتُ بده خودم تا ببرمت به یه سیارهای که به رغم کوچیکیش، یه آتشفشان خاموش داره و یک گل سرخ، صاحابشم یه شازدة کوچول موچول اما پر از سوال و علاقه به دونستن و تجربه کردنه و برای کشف و شناخت دنیا، تو سیارة تنهایی خودش نمیمونه، بلند میشه و قدم برمیداره و پا به راه میشه: یک واحد فلسفه به زبان داستان، به شیوة استاد دو سنت اگزوپری! اینم یه جملة بابایانه! همونطور که کتاب رو میخونی: «آسمان رو بیییخیاااال... زمین زنده است»! (به قول زینب فخار که انگار بازم رفته سبزی ترشی بندازه: اِهِم... اِهِم!)
زمونه، آخ زموووونه!
1-سلام پاسخگو خانم 27 ساله، اصالتاً از غرب کشور، کدوم استان و شهر یا روستاش با خودت! (قدرت تخیل و صحت اطلاعات رو داشتی؟!) [...] زیاد برام مهم نیست مطلبی که میفرستم چاپ بشه یا نه. قصدم هم ورود به دنیای حرفهای نویسندگی نیست آماااا... نوشتن حس خیلی خوبیه (مگه نه؟) خصوصاً وقتی بدونی کسی نوشتهت رو میخونه (ولو یه نفر). از وقتی که یادم میآد کارم با قلم و کاغذ و بازی با ظاهر واژهها بوده؛ از بس گرافیک رو دوست دارم (البته رشتة تحصیلیم کلاً یه چیز دیگهس!) چه بلاها که سر این حروف الفبای داخلی و خارجی نیاوردم! از حدود یه سال پیش [که] چاردیواری رو خوندم و از روی علاقة ادبی پیگیر صفحة بروبچ شدم، دیدم نه بابا، باطن کلمات هم دنیائیه واسه خودش! ساکنای این دنیا هم فقط حافظ، سعدی و ... نیستن!
2-به من میگویند گذر زمان همه چیز را درست میکند، اما انگار او هنوز در حال ماستمالیِ گندکاریِ جناب تاریخ است! کو تا بیاید و از اکنون بگذرد...!
آخ که اگر دستم به این زمان برسد، تکتک لحظههایش را با همین دوربین کوچکم خواهم کشت!
مهدی ترکاشوند
حیف که میخوام در کمال آرامش و لبخند به لب، ورودت رو به صفحه بروبچ تبریک و خوشامد بگم؛ وگرنه داااد میزدم: قااااتل! جاااانیییی! بیییییاحسااااسسسس! پا شو برو زودی یه وکیل بگیر بیاد اشتباه خودت رو ماستمالی کنه! این ما آدمائی که از تاریخ زندگیمون درس نمیگیریمیم که هی گندکاریهامون رو تکرار میکنیم؛ بیچاره جناب تاریخ چه تقصیری داره آخه؟ هاااان؟! (داشتی شیوة حفظ آرامش و پرستیژ لبخند رو؟!!)
فرود اضطراری!
از اون ارتفاع به زمین نگاه میکرد. حسابی ترسیده بود. قرار بود به پایین سقوط کنه. مثل اینکه از همه نگرانتر، خودش بود. تجربهای نداشت و این موضوع اذیتش میکرد. باد فهمید. تردید را در وجودش حس کرد و طبق روال همیشگی آماده شد تا کارش رو انجام بده. بیمقدمه به سمت او شتافت و او را به پایین انداخت. کمکم تمام قطرات با شادمانی به پایین میشتافتند. کمی بعد قطرة ما هم شادمان بود، چون برروی گل تشنهای افتاده بود.
نونو
روزمرّگیهای بزرگ
یکی رو میشناسم که خیلی سالهای پیش یه آرزوی خیلی بزرگی داشت و یه بار تموم عزمش رو جزم کرد و بهش رسید... حالا هم بعد [از] این همه سال، دچار یه روزمرّگی شدید شده که [نه] تنها خودش، بلکه خیلیهای دیگه رو هم تحت تأثیر قرار داده!
اینا رو گفتم تا بگم: یادتون باشه به آرزو[ها]تون جون بدین و ازشون مراقبت کنین و سعی کنین با خودتون رشدشون بدین.
سقفی واسه آرزوهاتون نداشته باشین چون این آرزوها هستن که به زندگیتون جهت میدن.
جوجه 18 روزه