مهربانو

کد خبر: ۴۳۴۳۰۵

آخه می‌گفتند آن روز، روز عشق است و باید به آنهایی که دوستشان داری هدیه بدهی. این را از خانمی‌ که داشت توی ترافیک با دوستش حرف می‌زد، شنیدم.

من خیلی دلم می‌خواست برای رعنا، خواهردوقلویم هدیه‌ای بخرم، ولی چون پول نداشتم، آمدم بالا شهر تا از سطل آشغال‌ها که تمیزتر از جای خواب ما بود، چیزی پیدا کنم. کمی ‌که گشتم فقط یک جفت کفش وصله‌دار و یک موبایل کهنه پیدا کردم که خوب چیزایی بود، ولی چیز دلخواهم را هنوز گیر نیاورده بودم.

سربالایی کوچه را با چرخ‌دستی زهوار درفته‌ام طی می‌کردم و موهای بلندم را که مدام از کلاه پشمی‌ام بیرون می‌زد می‌پوشاندم. هر وقت می‌خواستم سطل آشغالی را بگردم مجبور بودم چرخ‌دستی را به بدنم تکیه بدم و سطل رو بگردم. هوا خیلی سرد بود. هر دفعه که ناامید می‌شدم، با خودم می‌گفتم‌«بی‌خیال دختر داری یخ می‌زنی» چهره رعنا پیش‌رویم نقش می‌بست و می‌فهمیدم که چقدر دوستش دارم و به همین خاطر بالذت دنبال چیزی در پسمانده ‌های از ما بهتران شهرمان می‌گشتم که از قصرشان تا محل خواب ما فقط 10 کیلومتر فاصله است، ولی فاصله‌هایمان از آسمان تا زیرزمین است. ولی خب همیشه با این حرف بی‌بی مهربانو که می‌گفت: «درسته که ما جیبمون خالیه ولی دلمون خوشه»، دلم خوش می‌شد در حالی که می‌دانستم خیلی هم واقعیت ندارد.

داشتم یک سطل آشغال را زیر و رو می‌کردم، که ناگهان صدای زن میانسالی منوبه خودم آورد.

زن میانسال گفت: «دنبال چی می‌گردی دخترم؟!»

خیلی مهربون بود. نمی‌دونم چرا از مهربونی‌اش تعجب کردم.

کلاه پشمی‌ام را با دستم بالا دادم و روبه خانم میانسال که داخل ماشین آخرین مدلش نشسته بود با تعجب گفتم:‌ «جان؟!»

زن میانسال با دیدن قیافه‌ام کمی ‌تعجب کرد و لبخندی زد و گفت: «چقدر خوشگلی. گفتم دنبال چی می‌گردی؟!»

در حالی که از سرما احساس یک آدم برفی بهم دست داده بود، ولی باز روی صورت خشکم یک لبخند گله‌گشاد نشست و گفتم: «مرسی. راستش دنبال یک هدیه برای خواهرم می‌گردم.»

زن میانسال ادامه داد: «مگه تو سطل آشغال می‌شه چیزی پیدا کرد خوشگله؟!»

آب دماغم را که از سرما تا روی لبم هم آمده بود، با پشت دستم پاک کردم و گفتم: «می‌شه خانم.»

زن میانسال که به طرز عجیبی مهربون بود. گفت: «بیا اینجا.»

یک تخته سنگ از روی چرخ‌دستی‌ام برداشتم و پشت چرخ گذاشتم تا پایین نره. بعد سمت ماشین زن میانسال رفتم. زن دست تو کیفش کرد و یک تراول ‌50 هزار تومنی را طرفم گرفت.

به پول نگاه کردم و گفتم: «نمی‌تونم قبولش کنم خانم».زن میانسال یک لبخند زد و گفت: «احساس می‌کنی بهت صدقه می‌دم و وجدانت نمی‌تونه قبولش کنه نه؟!»

منم خیلی رک گفتم: «نه. آخه کسی تراول از دست من نمی‌گیره. فکر می‌کنه تقلبیه. اگه نقد دارین، نقد بدین.»

زن میانسال از رک بودنم تعجب کرد و البته خوشش هم آمد و بعد 10 تا 5 هزارتومنی بهم داد و لبخند زد.

من هم خیلی خوشحال شدم. پول را گرفتم و در جیبم قایمش کردم. از شیشه ماشین صورت زن میانسال را که مخلوطی از پوست و مواد آرایشی خارجی بود بوسیدم و با سرعت طرف چرخ‌دستی‌ام دویدم. سنگ را برداشتم و چرخ‌دستی را توی سراشیبی انداختم و رفتم که رعنا را ببینم و همان‌طور از سراشیبی می‌رفتم پایین داد زدم: «مرسی خانم نمی‌دونم چی‌چی؟!»

زن میانسال هم داد زد: «مهربانو».

ولی دیگه فرصت نکردم که از او با اسم واقعیش تشکر کنم.

چرخ‌دستی‌ام را سر جایی که وانت دنبالمان می‌آمد قفل کردم و خودم سوار اتوبوس شدم و تا ایستگاه مترو رفتم و بعد سوار مترو شدم.

مثل موش آب کشیده شده بودم و گرمای مترو خیلی بهم می‌چسبید.

ساعت حدود 6‌و نیم بعد از ظهر بود که رسیدم جایی که قرار بود رعنا را ببینم.

دلم می‌لرزید. رفتم تا با خودش برویم خرید و برایش هر چه دوست داره بخریم. رعنا زیر پل کنار برف‌های آب شده خوابیده بود. خواب خواب. دستم را به صورتش کشیدم. چقدر خنک بود! با دستم صورت خیسش را خشک کردم، تن سردش را بغل کردم و بوسیدم و همان‌طور روی برف‌ها کنار او که گویی خیلی وقت بود خوابیده، چشمانم را برای مدتی بستم.»

آرمیتا نجفی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها