چگونه زندگی‌ام تباه شد

جفری جونز، متهم است با آتش زدن منزل مسکونی‌ زن سابقش، تریسی جونز، او و 3 فرزندش را به قتل رسانده و سپس از محل متواری شده است.
کد خبر: ۴۳۳۳۲۲

قرار ما این نبود که بعد از جدا شدنمان هر کدام پی زندگی خودمان برویم و همه چیز فراموش شود. قرار این بود که با وجود طلاقی که به درخواست همسرم گرفتیم، من همچنان نقش فعالی در زندگی فرزندانمان داشته باشم و آنها را هر هفته ببینم. وقتی بعد از 6 ماه جدایی، بهانه‌گیری‌های همسر سابقم برای به هم زدن قراری که گذاشته بودیم شروع شد با خودم گفتم حتما نقشه‌ای در سر دارد و سعی می‌کند به مرور مرا هر طور شده از زندگی فرزندانمان دور کند. می‌دانستم زنی است که خیلی خوب می‌تواند روی پای خودش بایستد و زندگی را به طور کامل اداره کند. قبل از من، یک بار دیگر هم ازدواج کرده بود و دختری از شوهر سابقش داشت و برایم تعریف کرده بود چطور در دورانی که با دخترش تنها بوده با سختی و مشقت زندگی را اداره کرده و هرگز به کسی نیاز پیدا نکرده است. حالا هم می‌دانستم احتیاجی به من نخواهد داشت، اما بیرون انداختنم از زندگی فرزندانم را نمی‌توانستم تحمل کنم و عکس‌العملی که نشان دادم شاید تنها به همین دلیل بود.

جفری جونز، مرد 35 ساله‌ای است که به اتهام قتل همسر سابق و 3 فرزندش دستگیر شده است. این مرد که هیچ گونه سابقه خلاف ندارد متهم است با آتش زدن منزل مسکونی زن سابقش خانم تریسی جونز، او و 3 فرزندش را به قتل رسانده و سپس از محل متواری شده است. اقدام فجیعی که با وجود تلاش ماموران امداد برای نجات 4 مجروح، آنها به علت شدت سوختگی و آسیب‌های وارده به ریه جانشان را از دست دادند. خانم تریسی 40 ساله به همراه دختر بزرگ 14 ساله‌اش که از همسر اولش بود به محض بیرون آورده شدن از ساختمان جان سپردند و 2فرزند این زوج که 2 و 3 ساله بودند پس از انتقال به بیمارستان دوام نیاورده و جانشان را از دست دادند. با مرگ اعضای این خانواده، جفری جونز که پس از آتش زدن خانه فرار کرده بود تنها چند ساعت بعد از فرار دستگیر شد و اتهاماتش را به گردن گرفت. او از اتفاقی که افتاده بود شوکه به نظر می‌رسید اعتراف کرد تنها برای ترساندن همسر سابقش که هنوز برگه‌های طلاقشان هم امضا نشده بود این کار را انجام داده و هرگز تصور نمی‌کرده که موجب مرگ همه آنها شود.

حق نداشت این کار را بکند

وقتی با تریسی ازدواج کردم او دختری 10‌ساله از ازدواج سابقش داشت. می‌دانستم برای جدا شدن از همسر سابقش سختی‌های زیادی را متحمل شده، اما توانسته بود با استقامت بسیار درمقابل همه مشکلات بایستد و زندگی‌اش را از نو بسازد. دختر بسیار خوبی داشت که اصلا به نظر نمی‌رسید که 10 ساله باشد. او مثل یک خواهر از مادرش مراقبت می‌کرد. من که هرگز در زندگی روی محبت را ندیده بودم، از ارتباط خوبی که این مادر و دختر با هم داشتند لذت می‌بردم و احساس می‌کردم اینها همان کسانی هستند که دلم می‌خواهد تا پایان عمر در کنارشان زندگی کنم. تریسی در یک فروشگاه لوازم خانگی کار می‌کرد و من همانجا با او آشنا شده بودم و وقتی با ازدواجمان موافقت کرد انگار دنیا را به من داده بودند. نمی‌دانستم که لیاقت این همه خوشحالی را دارم و می‌توانم او و دخترک شیرینش را خوشبخت کنم یا نه؟ اما می‌دانستم که حاضرم به خاطر آنها از همه چیز بگذرم و در این مورد شکی نداشتم. باید هر طور که بود خوشبختی را بار دیگر به لبان آنها بر می‌گرداندم و برای رسیدن به هدفم از هیچ کاری فروگذار نمی‌کردم. آنچه بعد‌ها در مورد همسرم متوجه شدم این بود که او نسبت به هر موقعیتی که از آن راضی نباشد، عکس‌العمل شدید نشان می‌دهد و در مورد من هم دقیقا همین کار را انجام داد. او حق نداشت به محض این که تصمیم به جدایی گرفتیم رفتاری چنین سنگدلانه با من داشته باشد و خیلی زود مرا از زندگی خودش و فرزندانمان دور کند. باید بابت این خودخواهی پاسخ می‌داد.

مرگ ‌های دلخراش

ماموران آتش‌نشانی با تماس همسایه‌های خانم جونز که با 3 فرزندش به تنهایی زندگی می‌کرد راهی محل آتش‌سوزی شدند. آنها با دیدن شعله‌های آتشی که از خانه زبانه می‌کشید متوجه شدند که شانس کمی برای نجات افرادی که در خانه بوده‌اند وجود دارد، اما با این حال تلاش برای بیرون کشیدن اعضای این خانواده از داخل آتش آغاز شد. پیش از همه خانم جونز که به نظر می‌رسید هنگام وقوع آتش در آشپزخانه بوده باشد بیرون کشیده شد و بعد از او که کاملا بیهوش به نظر می‌رسید یک به یک فرزندانش از خانه بیرون آورده شدند. از ظاهر آنها مشخص بود که شدت آسیب‌ها تا حدی است که امکانی برای زنده ماندنشان وجود ندارد، اما با این حال همگی به بیمارستان منتقل شدند تا شاید حتی یکی از آنها از این حادثه جان سالم به در ببرد. ریخته شدن مقدار بسیار زیاد گازوئیل در اطراف و حتی داخل خانه سبب شده بود شدت آتش‌سوزی بیش از حد زیاد باشد و اعضای خانواده جونز که از ماجرا بی‌خبر بودند قبل از آن که بتوانند خود را به در خروجی برسانند همگی طعمه حریق شدند. تحقیقات اولیه نشان می‌داد تنها کسی که می‌تواند این صحنه فجیع را رقم زده باشد آقای جونز است که از مدت‌ها قبل از همسرش جدا زندگی می‌کرده و مزاحمت‌هایی را برای او و فرزندانشان به وجود می‌آورده است. دستگیری این مرد که در خانه اجاره‌ای‌اش پنهان شده بود کار سختی نبود، او خیلی زود به بازداشتگاه منتقل شد و به اقدامش اعتراف کرد.

می‌خواستم با آنها باشم

بعد از ازدواج بود که فهمیدم با زنی سر و کار دارم که از هیچ چیز در زندگی نمی‌ترسد و همه سختی‌ها را به جان می‌خرد و همچون یک مبارز به راهش ادامه می‌دهد. از تعریف‌های خودش و دخترش فهمیده بودم که از دست شوهر سابقش که او و فرزندش را تا سر حد مرگ کتک زده بود با تلاش‌ بسیار رها شده بود. وقتی زندگی مشترکمان را شروع کردیم می‌دانستم باید در مقابل بسیاری از آنچه او می‌گوید سکوت کنم و راه زیادی برای ابراز عقیده یا مخالفت وجود ندارد. او یک جنگجوی واقعی بود و حاضر نبود هیچ چیز و هیچ کس در مقابل زندگی‌اش قرار بگیرند. وقتی برای اولین بار باردار شد خوشحال بودم، چون می‌دانستم وجود فرزند می‌تواند تا حدی او را پایبند کند و بالاخره مرا هم به احساس آرامش برساند. تا قبل از آن مدام می‌ترسیدم که در صورت سر زدن هر اشتباهی از من ناگهان ترکم کند و برای همیشه از شهرمان برود. تولد فرزند دوممان انگار مهر تاییدی بود برای رسیدن من به زندگی ایده‌آلم، اما اشتباه کرده بودم. او زنی نبود که زیر بار هر پیشنهادی برود و باج به کسی بدهد. وقتی گفتم دلم نمی‌خواهد سر کار برود و باید از فرزندان کوچکمان در خانه نگهداری کند انگار شوکه شد.

به من گفت که تنها شرطش در ازدواج با من کار کردن بوده و حاضر نیست استقلال مالی‌اش را به هیچ عنوان از دست بدهد و این دقیقا همان چیزی بود که من نمی‌خواستم. کار کردنش و روابط عمومی خوبش باعث شده بود او همیشه احساس کند مستقل است و من از این رفتارش هیچ احساس خوبی نداشتم. جنگ و جدل‌های ما بر سر این موضوع شروع شد و خیلی زود قبل از آن که بفهمم چه اتفاقی در حال رخ دادن است متوجه شدم کاملا از چشم او افتاده‌ام و دیگر حتی حاضر نیست به صورتم نگاه کند. او به من می‌گفت همیشه تصور می‌کرده که من با شوهر سابقش متفاوتم و به او اجازه رشد کردن و بزرگ شدن در زندگی مشترک را می‌دهم، اما متوجه شده که من هم مثل همسر قبلی‌اش سعی دارم او را محدود کنم و از این‌که موفق باشد احساس بدی دارم. بحث و جدل ما زمانی تشدید شد که من از محل کارم که سال‌ها به عنوان حسابدار مشغول به کار بودم اخراج شدم و بالاخره کار به جایی رسید که او درخواست طلاق کرد و من باید از خانه خارج می‌شدم، اما به من قول داد هر زمانی که بخواهم می‌توانم به آنجا بروم و فرزندانمان را که نزد پرستار خانگی می‌ماندند ببینم. اول همه چیز خوب بود، اما کم‌کم در اولین قدم، قفل‌های خانه را عوض کرد و بعد به پرستار سپرد تا زمانی که خودش به خانه بازنگشته در به روی من باز نکند. در حالی که من 4 سال با او زندگی کرده بودم، اما طوری با من رفتار می‌کرد که انگار غریبه‌ام و حقی در آن زندگی ندارم. آنقدر ناراحت شده بودم که تصمیم گرفتم کمی او را بترسانم. باید می‌فهمید همیشه نمی‌تواند با قدرتمندی زنانه‌اش کار را پیش ببرد، اما انگار زیاده‌روی کردم و همه زندگی را به آتش کشیدم و زندگی خودم را هم تباه کردم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها