از بچه محلها شنیده بود چند نفری آنجا رفته و زندگی خوبی برای خود فراهم ساختهاند. اکبر میگوید: خارج رفتن پول میخواست ولی من نداشتم، پدرم هم نداشت، او همینکه خرج خانواده را درمیآورد هنر کرده بود. خودم هم که کار و بار نداشتم برای همین افتادم توی خط سرقت. البته یکدفعهای نبود یکی از بچهها اول پیشنهادش را داد و وسوسهام کرد و بالاخره قبول کردم.»
اکبر و دوستش کیفقاپی میکردند تا اینکه در بار یازدهم توسط مردم دستگیر شدند و هر دو به زندان افتادند.
اکبر ادامه میدهد: یک سال برایم بریدند، رد مال هم داشتم که پدر بدبختم جورش را کشید. بعد از اینکه آزاد شدم تصمیم گرفتم دنبال کار بگردم. دیگر حال و هوای خارج رفتن از سرم افتاده بود، باید کار میکردم و کمک حال پدرم
میشدم.
اکبر که تا آن موقع مهارتی نداشت با سفارش برادر بزرگترش در یک مغازه ظروف کرایه مشغول به کار شد. او توضیح میدهد: در آن مغازه دیدم این کار چه درآمد خوبی دارد. برای همین به خودم گفتم باید یک مغازه باز کنم البته باز هم پول نداشتم واین دفعه نمیخواستم با بلندپروازی کار دست خودم بدهم.
زندانی سابق 5 سال در آن مغازه ماند و تقریبا همه درآمدش را پسانداز کرد و بعد توانست 3 برادرش را راضی کند تا آنها هم برای خرید مغازه شریک شوند. این طور بود که او مغازهای را در کرج خرید و کار ظروف کرایه را ادامه داد. اکبر داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: 30 سالگی ازدواج کردم.
در آن زمان درآمدم خوب بود و وقت تشکیل خانواده رسیده بود. البته حیف که پدرم فوت شده بود و من را در لباس دامادی ندید. قبل از ازدواج سهم یکی از برادرانم را از مغازه خریدم. او میخواست در بندرانزلی برای خودش کار وکاسبی راه بیندازد و به پول احتیاج داشت. از طرفی من هم بدم نمیآمد پیشرفت کنم.
حالا 10 سال از ازدواج اکبر گذشته و او در 40 سالگی مالک تمام مغازه و پدر 3 فرزند است.او میگوید: دو دختر دارم که دوقلو هستند بچه کوچکم هم پسر 4 ساله است. تازه معنی زندگی را فهمیدهام و متوجه شدم در جوانی دنبال
سراب بودم.