اسامی خارجی و به قول مسوولان: مورددار و نامفهوم، میشن «بدون نام». 3-کپی پیست نوشتههای دیگران، ممنوع! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویسید؛ امکان چاپش بیشتره. 6-پارتیمارتی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. 7-پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 8-تا رسیدن نامهها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
زین پس که شناسة پاسخگو در یاهو را ترک گفته، به جیمیل پناه بردهایم، کبوتران خیالتان را [بَهبَه!]، افزون بر چاپار [اَهاَه!]، فقط به «شناسة» pasukhgoo در جیمیل ایمیل کنید (یادتونم باشه تو ایمیلاتون، پارسی رو پاس بدارین چون اگه پاسش بدین به پینگیلیش و فارگیلیسیییی، کُلامون میره تو هم، چار روز دیگه که زمستونه، هی باس بشینیم کلاف کُلاها رو از هم وا کنیم! آخرشم سرمون میمونه بیکلاه!)
سایهبانی از عشق: [...]دوست داشت زیر پتویش برود و تا لنگ ظهر بخوابد ولی چه باید میکرد؟ اگر بلند نمیشد صددرصد مادر مهربانش اینبار با دمپائی حسابش را میرسید! آخ که چقدر بلند شدن برای رفتن به مدرسه سخت است. آن هم درست در موقعی که خواب، حکم طلا را برای آدم دارد.
فرناز امینیان، 17 ساله: از میون مزهها از مزة شور خیلی بدم مییاد چون منو یاد دلتنگیها و بیکسیهام میندازه؛ یاد اشکهائی که از چشمة اشکم رو لبام میچکید و کسی نبود که اشکام رو قبل از اینکه سرازیر بشه از گوشة چشمم پاک کنه.
سلمان، 25 ساله از بابل: [...]فقط خواستم یه تشکر درست و حسابی کنم از راهنمائیای که خیلی خیلی به کارم اومد[...].
تشکر که لازم نیس، وظیفه بود و کمترین کاری که از دستم برمیاومد؛ ولییییی... خوشم مییاد در زمونهای که خیلیها میرن واسه سیمکارتشون شارژ دو هزار تومنی میگیرن و آخرشم هر کار میکنن، نمیگیره! تو هنوز با همون دو زاری، سریع میگیری منظور آدم رو! هِههِههِ! میگیری که این دفعهرم؟!!
مهران جباری، 23 ساله: [...]برای بودن با تو، تمام لحظههایم را پر از یاد تو میسازم. برای پر کردن هر لحظهام از یاد تو، من قایقی از خاطرات با تو بودنم میسازم[...].
مرهم: پس از مدت بسیار طولانی فهمیدم که نامههام نمیرسیده! اما من باهات قهر بودم چون فکر میکردم تو از قصد نامههام رو نمیچاپی! بعد [از] کلی تفکر اونم از نوع عمیقش به این [نتیجة] مهم رسیدم که احتمال داره نامههام تحویل داده نمیشده! ولی هنوزم مطمئن نیستم. دلم خیلی واسهت تنگ شده، خیلییییی! هر دوشنبه چاردیواری رو میگرفتم اما شدیداً جای خالی خودم رو حس میکردم![...].
شنیدیییی که میگن میخواد شتر رو از چشمة سوزن رد کنه؟ میدونی چرا چشمة سوزن رو مثال میزنن؟ چون از قدیمالایاااام، چشمة به اون ریزیِ سوزن هم بازتر از دل تنگ پاسخگو بوده! حالا حسابش رو بکن شتر که شتره میدونسته فرق بین چشمة گل و گشاد سوزن با دلِ تنگِ پاسخگو چیه و چقدره! آدما که دیگه نپرسیده باس بدونن!
نسترن، 15 ساله: قطار زندگی وقتی سوارش شدیم، مسیرش مشخص بود. اگه الآن سردرگم و سرگردونیم به خاطر اینه که ما مسیر رو اشتباهی سوار شدیم[...].
آعآاااع...! اشتباه نکنییاااا...! آدما دقیقاً همونجائی هستن که قدمهاشون رو به طرفش برداشتن. اگه میبینی به جائی که باید نرسیدی، سردرگم شدی، یا سرگردون، یا حالا هر چیییی... دلیلش اینه که یا بنا بر همچی طرز فکری، قدمهات رو اشتباه برداشتی یا اصلاً قدمی از قدم برنداشتی. هر آدمی، بخش زیادی از مسیر زندگیش رو خودش مشخص میکنه، جز اونا که به خاطر اطلاعات نادرست مسیرشون رو از قبل مشخص میدونن. بگو بدونم، اگه قرار بود مث عروسک کوکی گرفتار جبر و سرنوشت باشیم، پس اختیار و انتخاب کجای زندگیمون معنا مییافت؟ اطلاعات و آگاهیهات رو دربارة هر چی تو ذهنت چپیده و شکل پیشفرض به خودش گرفته افزایش بده، حواستم جمع کن تا نگاهت به زندگی درست شکل بگیره... با این نگاه اشتباه، نری به اولین کسی که سرِ رات سبز شد، تحقیق نکرده بگی خب دیگه، مسیر که از قبل مشخصه، پس نه گُل میخواد بچینم، نه نیازیه که برم گلاب بگیرم! تا گفتند: «وکیلم»، یه باره بگم: «بعـــــلــــه»!! بزنه طرف هم، اونی نباشه که قراره یه عمر در آرامش باهاش سر کنی، بگی: «چه کنم؟ مسیر از قبل مشخص بود!» ننهجوووون، یه سرچ بزنی تو دنیای جدید و نقشة مُخت رو با گوگلارث آپدیت کنی، بد نیسهاااا.
مهرنوش از کرج: من نمیدونم بعضیا چرا فقط دوست دارن بشینن هی ناله کنن و از این و اون چیز بنالن و غر بزنن. خب عزیز من، یه تکونی به خودت بده اگه مدام داری به قول خودت بد مییاری. یه دوست دارم همینطوریه. دیگه خسته شدم ازش. رومم نمیشه بهش بگم. نمیدونم... شایدم دلم میسوزه واسهش.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)