حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
باد سردی میوزید و به درون لباس کودکی ژندهپوش میرفت. کودک، دستان کوچکش را روی هم میفشرد به امید اینکه گرمای اندکی نصیبش شود. آرام آرام در خیابانها پرسه میزد و به دنبال غذا، پسماندهها را کنکاش میکرد که بوی مطبوع و گرم نان را حس کرد. آنقدر مست این بو شده بود که وقتی به خود آمد، متوجه شد عدهای به دنبال او میدوند و در دستش یک نان است؛ تنها یک نان...دریا بابادی، 15 ساله از شهر کرد
عااالی! اینکه تو یه همچی سن و سالی تشخیص بدی در هنر، به جای مستقیمگوئی باید تصویری غیر مستقیم ساخت و کشف ارتباطها و پیامت رو به تصور و تخیل و تجسم و کشف و شهود و شعور و... (وااای... نفَسم!) خواننده یا همون مخاطب سپرد، خودش کلی مهارته. اگه سعی کنی یه راهی پیدا کنی که موضوعاتی مثل فقر رو خیلی هم احساساتی نکنی و بویژه جای تکرارشون (ژانوالژان و ماجرای نون دزدیش رو خوندی؟!) به خلق ماجرای جدیدتری روی بیاری، نه تنها کلید پیشرفتت رو پیدا کردی، بلکه همین دیگه...! کلید پیشرفتت رو پیدا کردی!! این هدایت جون خودمم اومده میگه: «بذار منم یه راهنمائیش کنم که هم به راه درست هدایت شه هم نگه مال بقیه یه کوچولو راهنمائی داشت! میگه: «اگه بیشتر بخونی و با نوشتن و کنار گذاشتن و باز نوشتن، هی تمرین کنی، متفاوتتر، بهتر و خواندنیتر هم میتونی بنویسی. از دقت و خوندنِ نوشتههای انتقادی دربارة آثار بزرگان و نامداران هم غافل مشو که بسی درسآموز است!».
بیتو نمیشه
دستای منو گرفتی از پس خلوت خستهم/ کوه مغروری که با تو حرمت بادُ شکستم/ پر بود این کتاب دل از قصههای قهر و آشتی/ ای خدا چی شد که اینو سر راه من گذاشتی؟// من درختم و تو ریشه/ زندگی بیتو نمیشه// اگه بند نیستم رو پاهام، سارق بیخ و بُنی/ دل سپردم به تو، چونکه با همه فرق میکنی/ اسم تو چه با مُسماس واسه دفترای بینام/ فخر فروشم که گرفته این ترانه از تو الهام// من درختم و تو ریشه/ زندگی بیتو نمیشه// وقتی روبروم میشینی زنده میشه با تو دنیا/ با سلیقهت چیده میشه میز شاعرونة ما/ از همون لحظة دیدار تو شدی همه کس من/ باورم کن، همه عالم، قصه از من و تو میگن/ خاطرم جمع باشه از تو، گل همیشه بهارم؟/ یه روزی خبر نیارن من دیگه تو رو ندارم// من درختم و تو ریشه/ زندگی بیتو نمیشه//.
علیرضا ماهری
ای جانم ریواس!
وقتی 6-5 ساله بودم، یه روز با خانوادة دائیم رفتیم [به] کوههای پُر از ریواسِ یکی از شهرهای اطراف. تو عالم بچگی، یه ریواس گُنده نظرم رو جلب کرد و بدو بدو رفتم سراغش... انگار که ترمز بریده بودم! هر لحظه سرعتم داشت بیشتر میشد و دیگه کنترلم رو از دست داده بودم... که دائیم نمیدونم با چه سرعتی خودش رو بهم رسوند و با اون دستای مهربونش مانع از افتادنم تو اون درّهای شد که چند قدم بیشتر باهاش فاصله نداشتم.
اون روز صورت و دهنم خونی شد و دندونمم لبپَر! ولی عوضش الآن از اون اتفاق یاد گرفتهم [که] برای رسیدن به هدفم عجولانه و بدون فکر تصمیم نگیرم.
(لطفاً دربارة نوشتههام نظر بدین. دوست دارم بدونم به نظر شما من میتونم نویسندة موفقی بشم؟ اصلاً استعدادی دارم که شکوفاش کنم؟ یا نه... برم سراغ رشتههای دیگه بهتره؟)
مژگان-م. از خوی
(همة نویسندگان کاردرست گذشته رو جمع کردم یهجا، تا جواب سوالت رو بدن، چار روزه همهشون هی سرشون رو میخارونن، هی کلّهشون رو تکون میدن و میگن: منظور از نویسندة موفق، به معنای خاصش: نویسندة داستان و رمان و اینااااسسسس؟ آخه کی با یکی دو تا از این دست دستنوشتهها، دربارة شکوفائی استعداد کسی دیگه نظر داده که ما نظر بدیم؟ این حسامی هم چه چیا که از ماااا نمیخواااداااا...!!» ولی بذارخودم بگم که نویسندگی، هم میشه به این باشه که قلم در دست بگیری و یه ماجرائی رو بنویسی، مثل خیلیها که اون نوشتهها رو در قالب کتاب هم چاپ میکنن و آخرشم مجبور میشن همة نسخهها رو خودشون بخرن و به این و اون هدیه بدن! هم میشه این باشه که مثل بعضیا، یه کتاب بنویسی و با همون یه نوشته، سالها و بلکم قرنها اسمت ماندگار شه و نوشتهت، منبع نقد و مرجع تدریس. اگه میخوای دومی باشی، باید اطلاعاتت رو دربارة تکنیکها و عناصر و روشها و طبقهبندیها و... خلاصه خیلی چیزای دیگه زیاد کنی. تمرین و دقتت رو هم همچنین).
آاااه... پَنجرة احسااااسم شیکَست!
قابل توجه بچههای عشقولانهنویس! مواظب باشید هنگام نگارش اثرتون به موارد زیر مبتلا نشوید! (چون بعضیها مبتلا شدن، نوشتههاشون اینطوری شد!):
شبکوری: وقتی تو نیستی، من حتی یاسهای باغچه را هم نمیبینم(!) و سیاهی مهمان آسمان من است.
کوررنگی: بیتو همه جا تاریک است و گلهای بنفشة خانةمان رنگ میبازند.
قرص اکس: از روزی که رفتهای با جویی [از] اشک، نسترنهای پژمرده را آبیاری میکنم ([این یکی که] تَوّهم زده، خفن!).
بَدَلکاری: با نگاه تو به اوج آسمان میرسم و ستارهها را میچینم.
خالیبندی: اگر قلبت را به من بسپاری، ماه را مهمان تمام شبها میکنم[...].
از اونجائی که عشقولانهنویسها تمام موارد بالا رو دارن، اگه جلوی خودشون رو نگیرن، آخر سر [قاط میزنن و به همین دلیل هم متنمون رو با این دسته تموم میکنیم:]
قاطزنی: اگر نیایی تمام یاسها را پرپر میکنم. خاطرات با تو بودن را میسوزام؛ و لحظاتم را از خیالت خالی میکنم!
(ولی مواظب باشید آخر سر توی بخش قاطزدن جوگیر نشید چون کار به فحش و ناسزا میکشه که تو این سبک نگارش، اصلاً خوبیت نداره!!).
شبزدة عاشق
(داشتی تیتر رو؟! بشین شیکستگیای کلمهبهکلمهش رو جمع کن تا بدونی قبل از شبکوری و کوررنگی، گرفتار چه جور چیایی میشن که بعد مجبور میشن چطوری و واس چی یه چی از این چیا بگن تا به یه چی از این چیا مبتلا شن!)
چشمهایش
(واسه دل بروبچ، از نوع عشاق زارش!):
روزی عاشق نگاهت شدم، خواستم عکسی بگیرم از قاب چشمانت و بکوبم به دیوارة دلم؛ تو نشستی روبروی من و من سه، دو، یک را که گفتم، تو ناگاه پلک زدی... حالا من ماندهام با عکس چشمانی که نگاهی را دنبال نمیکند!
(اینم واسه دل پاسخگو: نفرین بر چشمانی که بیموقع بسته شود!)
زهرا فرخی، 31 ساله از همدان
کور شد رفت!! چشای به این وازی رو نمیبینه... هی آدم رو نفرین میکنه! خُ چِش درد گرفت بس که گفت: پَ چر ای عکسَر نمگیرییییی باااا...؟!! اصن نفرین بر چشمانی که ایقد پانوراماااا، ایقد وایدسکریییین باز شه!
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....