مرگ منتظر است، سر پیچ جادهای شاید، روی تخت بیمارستانی، در استخر یا باشگاهی، حتی روی سجاده نماز یا در اتاق خواب. مرگ به هر حال آمدنی است و طبیعی است که برخورد با آن برای هیچکس آسان نیست، اما دشواری مواجهه با مرگ نباید شما را از پا در بیاورد. آیا مراحل مواجه شدن با مرگ را میشناسید؟
گاهی برخورد با مرگ فقط به غمی چند ماهه یا چند ساله تبدیل میشود، اما گاهی هم میشود یک بغض مادامالعمر که شاید مسیر زندگی بستگان داغدیده را به کلی عوض میکند؛ بغضی که امکان دارد آنها را منزوی یا افسرده یا ناراضی کند؛ بغضی که اجازه نمیدهد با دیگران ارتباط موفقی داشته باشند؛ بغضی که آزارشان میدهد و آنها را به مرز جنون میرساند؛ بغضی که حتی نمیگذارد آنها مسوولیتهایشان را مثل گذشته انجام دهند؛ بغضی که آنها را از خودشان و کسانی که دوستشان دارند، دزدیده است و سوگواری ابدی برایشان به ارمغان آورده است و در این میان وظیفه ما، چه از گروه آدمهای داغدیده باشیم، چه از گروه کسانی که عضوی سوگوار در حلقه دوستان یا بستگانشان دارند، این است که نگذاریم این غم ریشهدار شود.
آیا همه انسانها یکجور سرما میخورند؟ یک جور سردرد میگیرند؟ اگر به جسمشان ضربهای وارد شود، مانند یکدیگر درد را حس میکنند؟ پاسخ به این همه این سوالها منفی است. حالا بگویید آیا همه آدمها یکجور غمگین میشوند؟ یک جور شاد میشوند؟ یک جور میترسند؟ و به طور کلیآدمها در برابر پدیدههای واحد، واکنش یکسان نشان میدهند؟
پاسخ به این پرسشها نیز منفی است. به همان اندازه که جسم انسانها در برابر محرکهای یکسان پاسخهایی متفاوت دارد، روانشان هم واکنشهای مختلفی در برابر اتفاقات یکسان نشان میدهد. به همین دلیل است که میگوییم انسانها در برابر مرگ عزیزانشان واکنشهای شبیه هم ندارند، ممکن است یک نفر وقتی عزیزش را از دست میدهد، حتی یک قطره اشک هم نریزد و فقط در خودش فرو برود، کسانی وجود دارند که تصمیم میگیرند خودشان را از نو بسازند و کسانی هم قصد میکند همراه عزیزشان بمیرند.
این گروه آخر، همانهایی هستند که هرچند شاید جسمشان زنده باشد و این طرف و آن طرف برود، اما دلشان میمیرد، دلمرده میشوند و دیگر زندگی طبیعی ندارند.
هرچند رفتار انسانهای مختلف در برابر پدیدههای یکسان، کاملا شبیه نیست، اما این را هم در نظر داشته باشید که روانشناسان میتوانند با مطالعه پروندههای مختلف از افرادی که در شرایطی مشابه از نظر روانشناسی قرار گرفتهاند، مجموعهای از واکنشهای انسانها را در اوضاع خاص بسنجند.
امکان دارد همه این واکنشها، در برابر کنشی مشترک در یک فرد ظاهر نشوند و او فقط برخی از آنها را از خود بروز بدهد، در شرایطی هم ممکن است فرد همه این احساسات را تجربه کند.
ما قصد داریم در این گزارش، برخی واکنشهایی را که بیشتر در افراد مصیبتزده مشاهده میشود و روانشناسان، آنها را به عنوان شایعترین مراحل برخورد انسانها با مرگ میشناسند، به شما معرفی کنیم.
این مراحل شامل انکار، خشم، غم و پذیرش هستند و هدف ما از شناساندن آنها به شما این است که بتوانید در مواجهه با مصیبت، آنها را در خود و خانوادهتان هوشمندانه تشخیص دهید و نگذارید این مراحل بیش از 6 ماه زندگی شما و آنها را تحت تاثیر قرار دهند.
اگر مراقب نباشید امکان دارد شما یا خانوادهتان تا مدتها در هر یک از این مراحل ماندگار شوید.
مرحله اول: زمان یخ میزند!
همه چیز در کسری از ثانیه متوقف میشود، خبر مرگ یک عزیز انگار همه چیز را به سکون وا میدارد، خون در رگهای آنها که خبر را شنیدهاند منجمد میشود و چند ثانیه از زندگی، در ذهن شنوندگان خبر، تا روزی که زندهاند، ثبت خواهد شد، حتی بوی غذاها، واکنش هر کدام از اطرافیان به خبر، برنامهای که تلویزیون نشان میداده است، صداهای اطراف.
به همین علت است که اعلام خبر مرگ به دیگران تخصصی ویژه میخواهد؛ آنها تکتک کلمات شما را درباره از دستدادن عزیزشان به خاطر خواهند سپرد و در سالهای بعد، آن لحظات دردناک را بارها و بارها با خود مرور خواهند کرد و تکتک کلمات شما در طول زمان در ذهن آنها هزاران بار تکرار میشوند.
این لحظات که مثل یک فیلم کوتاه در ذهن شنوندگان بهتزده، رنگ میگیرند، آغاز یک سلسله واکنشهای بعدی به حادثه مرگ است.
مرحله دوم: او نمرده است
کسی که دوستش داشتیم، کسی که تا دیروز کنار ما بود، کنارمان نفس میکشید، با هم حرف میزدیم، با هم شوخی میکردیم، با هم خاطرههایی مشترک میساختیم، کسی که خانه از حضورش گرم بود، کسی که به او تکیه کرده بودیم، از فردا دیگر قرار نیست کنارمان باشد، نه این که رفته باشد سفر، نه این که خانهاش را عوض کرده باشد، نه این که به بیمارستانی دیگر منتقل شده باشد، نه اینکه ماموریت باشد، نه !... او مرده است و جایی خیلی دورتر از خانه شما، در اتاقکی فلزی دراز کشیده و چشم انتظار است که او را به خاک بسپارید!
پذیرش این حقیقت، پذیرش مرگ یک عزیز، سخت است آنقدر سخت که هر کدام از ما احتمال دارد در لحظه شنیدن خبر، آن را باور نکنیم و منکرش شویم.
گاهی این انکار در حد گفتن یک «نه» کوتاه و غمانگیز است، در پاسخ به این خبر که «فلانی از میان ما رفت»، اما احتمال دارد ماجرا از این جدیتر شود برای نمونه، انکار بخصوص در بستگان درجه اول فرد فوت شده گاهی در حدی پررنگ میشود که آنها حتی در طول مراسم حاضر نیستند قبول کنند عزیزشان فوت شده است.
شاید بهتر باشد در این باره مثالی دیگر را مطرح کنیم: تاکنون از نزدیک با خانوادههایی که یکی از اعضایشان دچار مرگ مغزی شده است، برخورد کردهاید؟ برخی از این خانوادهها وقتی از پزشکان میشنوند که میتوانند اعضای بدن عزیزشان را ببخشند، به شکلی منطقی قضیه را میپذیرند، اما کسانی هم وجود دارند که در برابر این درخواست، واکنشهای عجیب بروز میدهند. مثلا شاید فریاد بزنند، پرخاش کنند و حتی پزشکان و پرستاران را متهم به کوتاهی در انجام مسوولیتهایشان کنند.
دلیل چنین رفتارهایی این است که آنها معتقدند عزیزشان زنده است، هرچند از نظر علمی و به شکل منطقی مشخص است که بیمار آنها هرگز به این دنیا بر نمیگردد و اگر قفسه سینهاش بالا و پایین میرود، فقط به مدد دستگاههاست.
شما هم شاید مادرهایی را دیده باشید که با از دست دادن فرزندشان تا مدتها مرگ او را منکر میشوند، در شرایطی ممکن است مادری حتی مانع به خاک سپردن فرزندش شود یا در مراسم بدون این که سوگواری کند، حضور داشته باشد و به دیگران بگوید فرزندش در اتاقی دیگر است.
یکی از بهترین نمونهها در این باره را میتوانید در فیلم «7 دقیقه تا پاییز» ببینید. در بخشی از این فیلم زنی کودک مردهاش را بغل میکند و او را با خود به خانه میآورد و اجازه نمیدهد شوهر، فرزندشان را به خاک بسپرد.
برای شما پیش نیامده که وقتی عزیزی میمیرد تا مدتی خیال میکنید شاید اشتباهی رخ داده است؟ شاید او را با کسی اشتباه گرفتهاند؟ شاید برگردد و به مراسمی که برایش گرفتهاید بخندد؟ شاید در سردخانه زنده شود؟ شاید... این افکارهم نوعی انکار به شکل خفیف محسوب میشود که معمولا در این حالت، ما قادریم مدیریتشان کنیم و با واقعیت کنار بیاییم.
مرحله سوم: از همه بیزارم
در این مرحله فرد میپذیرد که عزیزش را از دست داده است، اما از عواملی که سبب این فراق شدهاند خشمگین میشود. او به دنبال دلایلی برای مرگ عزیزش میگردد، گاهی این دلایل را بدرستی تشخیص میدهد و در شرایطی ممکن است عوامل سببساز حادثه را اشتباه بگیرد. بهترین نمونه در این موارد، کسانی هستند که وقتی یکی از بستگانشان در بیمارستان فوت میکند، به پزشکان و پرستاران پرخاش میکنند و آنها را مقصر میدانند!
خشم در این مرحله از سوگواری شاید رنگ جدیتری به خود بگیرد، مثلا احتمال دارد فرد قصد کند از عاملان مرگ عزیزش انتقام بگیرد. نمونه بارز این رفتار، همان فردی است که وقتی پزشک معالج مادرش در درمان او دچار خطای پزشکی شد، تصمیم گرفت او را به قتل برساند و سرانجام پرونده آنها با 3 مرگ، یعنی مرگ مادر به عنوان قربانی یک اشتباه پزشکی، مرگ پزشک او به عنوان یک سوژه انتقامگیری و مرگ او به عنوان قاتل پزشک مادرش!
اگر علت مرگ هیچ دلیل انسانی نداشته باشد، آنوقت امکان دارد فرد داغدیده، خداوند را مقصر بداند تا جایی که متاسفانه برخی افراد زبان به کفر هم باز میکنند و ایمان و اعتقادشان را از یاد میبرند.
در مواردی که زن و شوهر به اندازه کافی به هم نزدیک نباشند، مرگ فرزند آنها شاید باعث به وجود آمدن اختلافهای جدی میانشان شود و حتی در مواردی دیده شده است که آنها در پی همین اختلافات، از هم جدا میشوند. گاهی هم خشم، در قالب اعتراضهایی غیرمنطقی از سوی فرد داغدیده به عزیز از دسترفتهاش ظاهر میشود.
«او حق نداشت بمیرد!»، «چرا ما را تنها گذاشت؟» و... این طرز حرف زدن نشان میدهد شخص مصیبتدیده، عزیز از دسترفتهاش را به عنوان عاملی برای تخلیه خشمش انتخاب کرده است، هرچند در باطن او را دوست دارد و از مرگش بشدت رنج میکشد.
در برخی شرایط، فرد داغدار نسبت به همه کسانی که در شرایط مشابه او قرار دارند، اما بستگانشان را از دست ندادهاند، احساس حسادت، تنفر و خشم دارد.
مرحله چهارم: بگذار تا بگریم ...
این مرحله طولانی و دشوار است. فرد مصیبدیده شاید گوشهگیر و کمحرف شود، شاید ارتباطش را با اطرافیانش قطع کند، شاید دیگر مثل گذشته به سر و وضعش نرسد، شاید دائما و بیدلیل گریه کند، شاید دیگر علاقهای به رعایت نظم و پاکیزگی محیط زندگیاش نداشته باشد و... .
در این بخش، فرد انکار و خشم را پشت سر گذاشته است، او فهمیده که عزیزش را از دست داده است، شاید از عواملی را که آنها را باعث مرگ او میدانسته، تنبیه کرده باشد؛ شاید هم فهمیده باشد که نمیتواند از آنها انتقام بگیرد و به همین دلیل ترجیح داده است خشمش را پنهان کند یا آن را به شیوه دیگری بروز داده و حالا وارد مرحله اندوه شده است.
اگر مراحل سوگواری بدرستی هدایت شود، سرانجام فرد به مرحله پذیرش میرسد. او قبول میکند که عزیزی را از دست داده، اما این دلیل نمیشود که او زندگی را متوقف کند و به همین دلیل باید زندگی را به روالی عادی برگرداند.
بخش غمانگیز ماجرا این است که فرهنگ غالب جامعه ما معمولا در مواجهه با فرد داغداری که وارد این مرحله شده است، رفتار مناسبی ندارند. افرادی ناآگاه، گمان میکنند تقلای فرد مصیبتدیده برای نجات خودش از این مرحله به معنای فراموش کردن عزیز از دسترفتهشان است.
شما هم شنیدهاید که «هنوز کفن شوهرش خشک نشده، مشکیاش را در آورد!»، «موهایش را رنگ کرده بود انگار نه انگار که بچهاش مرده!»، «آدمهای بیاحساسی هستند، تازه 2 سال است طرف مرده، رفتهاند عروسی بستگانشان!» و... .
آنها که این جور حرفهای خالهزنکی را در محافلشان مطرح میکنند، احتمالا فکرش را نکردهاند که اگر همان آدمهای مصیبدیده تا سالها پس از مرگ عزیزانشان هنوز مشکی میپوشیدند، اگر به سر و وضعشان نمیرسیدند و اگر در شادی دیگران سهیم نمیشدند، شاید امروز بیمارانی گوشهگیر با افسردگی حاد بودند که باید هزینههای کلانی صرف سر پا شدنشان میشد، اما افسردگی، فقط یکی از معایب خارج نشدن از مرحله اندوه است.
عدم خروج از مرحله اندوه در برخی موارد، همسران را از هم دور میکند، گاهی کارایی فرد را به اندازهای کاهش میدهد که او شغلش را از دست میدهد یا دیگر نمیتواند نقشهای اجتماعیاش را بدرستی اجرا کند و این اختلال نهتنها به او، بلکه به همه کسانی که به نوعی با او ارتباط دارند و از او خدماتی دریافت میکنند آسیب میرساند.
چه طور رفتار کنیم؟
در هر کدام از مراحلی که درباره مواجهه فرد با حادثه مرگ برایتان توضیح دادیم، شما به عنوان یکی از بستگان فرد مصیبتدیده باید نقشی متفاوت داشته باشید برای مثال:
ـ همانطور که پیشتر هم اشاره کردیم، کیفیت خبر دادن درباره مرگ به دیگران، بسیار مهم است. این مرحله برای مدتی طولانی و شاید تا پایان عمر در ذهن آنها باقی میماند و به همین دلیل باید در انتخاب کلمات و شیوه خبررسانیمان دقت کنیم.
ـ برخی معتقدند نباید جسم متوفی را به فرد مصیبتدیده نشان داد و بر همین اساس، ترجیح میدهند او را از مراسم خاکسپاری یا مواجهه با جسد دور نگه دارند؛ در حالی که امکان دارد این رفتار مرحله انکار را قویتر کند و او را در این بخش ماندگار سازد.
در این شرایط، او حق دارد خیال کند عزیزش زنده است چون خاکسپاریاش را ندیده است و به همین دلیل ذهنش، او را میفریبد که شاید حقیقتا مرگ غنیمتی از بستگان او نگرفته باشد و دیگران درباره مرگ عزیزش به او دروغ میگویند.
ـ گاهی پیش میآید که ما به عنوان بستگان درجه دوم یک بیمار با دلایل علمی درک میکنیم بیماری لحظات پایانی زندگیاش را میگذراند، برای نمونه پزشکانش به ما توضیح میدهند که دیگر امیدی به زنده ماندنش ندارند و... .
در این اوضاع به هیچوجه، به بستگان بیمار امید واهی ندهید! نگویید که مطمئنید بیمارشان درمان میشود، نگویید باید منتظر گذشت زمان بمانند تا بیمارشان سرپا شود، شما حقیقت را میدانید و با کتمانش، مرحله خشم و نارضایتی را در بستگان متوفی قویتر میکنید.
احتمال دارد آنها به واسطه ادعاهای دروغ شما باور کنند بهبود بیمارشان قطعی بوده است و به این ترتیب اگر بهتر نشده، حتما کسانی از مسوولیتشان قصور کردهاند و باید از آنها انتقام گرفت!
ـ با داغدیده همدردی کنید، بهترین راه ابراز همدردی، البته پس از در آغوش گرفتن، بیان جملاتی است که نشان دهد غم بینهایت طرف مقابل را درک میکنید و مانند او اندوهگین هستید.
مسلم است که نمیتوانید بگویید «میفهمم چه غمی داری!» چون حقیقتا هیچکس نمیتواند با همه وجود، درد دیگری را تجربه کند و اندازهاش را درک کند، اما میتوانید به او بفهمانید که میدانید اوقات خوشی را نمیگذراند و حق دارد غمگین باشد.
ـ مصیبتدیدهها نیاز به سکوت و آرامش دارند، اما این به معنای تنها گذاشتن آنها نیست، بنابراین نباید به حال خودشان رهایشان نکنید. یکی از زیباترین رسوم بومی ایرانیها این است که پس از مرگ یک نفر، دوستان و آشنایان تا 40 روز در قالب مراسم مختلف با بستگان او در ارتباطند. این رفتار باعث میشود بستگان فرد فوت شده در مرحله اندوه ماندنی نشوند. البته اگر سرزدن به بستگان فرد از دست رفته، در روزهای میانی هفتم و چهلم باشد، ارزشمندتر است، چون در این شرایط آنها واقعا تنها شدهاند و کسی یادشان نمیکند.
ـ نگذارید فرد مصیبتدیده در مرحله افسردگی بماند، گوشهگیر شود و از اجتماعات کناره بگیرد. او را تشویق کنید که به مرور زمان، لباسهای مشکیاش را کنار بگذارد، به موسیقی گوش کند، به برنامههای تفریحی و شاد بپیوندد، لباسهایش را مرتب کند و... او نباید به بهانه تلاشش برای بازگشت به زندگی عادی سرزنش شود و شما باید به حامیان آنها برای تغییر تبدیل شوید.
برخی اقوام ایرانی، رسمی جالب برای شروع این تغییرات دارند. آنها در نخستین عیدی که پس از مرگ کسی میآید، به خانه بستگانش میروند و به آنها سر میزنند و لباسهای رنگی به بازماندگان هدیه میدهند تا لباسهای سیاهشان را کنار بگذارند.
ـ از فرد داغدار بخواهید درباره اندوهش، دردی که رنجش میدهد، دلتنگیهایش و خلاصه همه احساساتش با شما صحبت کند. در این موارد، شنونده خوبی باشید.
ـ اگر نمیتواند صحبت کند، به او راههای دیگری برای بیان احساساتش یاد بدهید. شاید بتواند شعری بگوید که اوج احساساتش را درباره متوفی بروز دهد یا تصویری از او را نقاشی کند یا شرح خاطرهای شیرین و مشترک از او را بنویسد و به این ترتیب، احساسات منفیاش را تخلیه کند.
ـ انسانها ماشین نیستند که با فشار دادن یک دکمه دگرگون شوند، برای خروج فرد مصیبتدیده از مراحل مختلف سوگواری، برای این که بیخوابیها و پرخوابیهایش تمام شوند، برای این که اشتهایی به غذا خوردن پیدا کند، برای این که مثل گذشته حوصله حرفزدن با دیگران را داشته باشد، برای این که بیقراریهایش به آرامش تبدیل شوند و خلاصه برای همه تغییراتی که زندگیاش را به وضع عادی برگردانند، باید صبور باشید.
ـ هیچ چیز بهتر و بیشتر از دعا نمیتواند دلها را آرام کند. به فرد داغدار کمک کنید اوقات بیشتری را صرف نیایش کند تا با این وسیله هم به متوفیاش خیری برسد و هم خودش به واسطه خاصیت اعجابانگیز دعا، آرام بگیرد.
علی یوشیزاده