شمس کسمایی را میشناسیم که قبل از نیما یوشیج با آگاهی و اشراف بر ادبیات و زباندانی و احساس مسوولیت اجتماعی سرودههای نغزی را به وجود آورد و راهی را گشود که در حقیقت راه هموار و دلپذیر و آرامشبخش شعر نوی فارسی است.
اینک دهها شاعر و سراینده ـ از جنس زن ـ داریم که با چابکاندیشیها، نازک خیالیها، ظرافت تفکر و لطافت بیان چهرههای دلنشینی از خود مینمایانند و من به عنوان شعردوستی که با تعداد زیادی از شاعران، خوشبختانه حشر و نشر داشته و دارم دلشوره شعر زن ـ و نه شعر زنانه ـ معمولا در قلب و جانم خلجان داشته است و خوشحالم که دختران معنوی پروین، شمس کسمایی و سپیده کاشانی اینک به جایگاه و پایگاه شایسته خود دست یافتهاند و بدون دودلی این موضع را رفیعتر و احترامانگیزتر خواهند کرد. تقریبا هر روز یکی دو دفتر شعر از شاعرگان اغلب جوان به دستمان میرسد که امروز 2 عنوان از آنها را برمیرسیم.
«شبیه باد» عنوان کتابی است ـ مجموعه شعری ـ از صدیقه مرادزاده (متولد 1366) که توسط انتشارات فصل پنجم ـ که ناشر اختصاصی و تخصصی شعر است ـ در 1200 نسخه به همان سبک و سیاق و نوع کاغذ و جلد و صفحهآرایی آشنا منتشر شده و در دسترس شعردوستان است. کتاب نسبتا کوچکی است، فقط 70 صفحه و مشتمل بر 50 عنوان شعر کوتاه و خیلی کوتاه. شاعر در این مجموعه کوشیده است مثل رباعی که معمولا مصرع آخر آن آخرین حرف و جان کلام و شوک و ضربه نهایی شاعر است، در آخرین مصرع لب مطلب را خیلی سریع و صریح بیان کند به طوری که من مدتی است احساس میکنم بین رباعی و دوبیتی و شعرکهای شاعریان، فضای مشترکی به وجود آمده و شگردهای مشترکی به کار میرود که قاعدتا نباید چنین باشد.
اشیا و کاربرد آنها در شعرهای مرادزاده نقشی نمایان دارند؛ از کلاه و آینه و دکمه و کفش و گل مصنوعی بگیر تا کلبه و قفل و اتو و یخچال و تلویزیون و ظرفهای آشپزخانه و توپبازی و روزنامه و لیوان و کیف دستی و قرصهای آرامشبخش و بوم نقاشی و غیره غیره.
شئ در شعر فارسی بخصوص در مکاتب مشخصی از آن مثل سبک هندی یا اصفهانی جایگاه ویژهای دارد. اشیای دور و بر شاعر توانستند در این سبک به شعر شاعران اذندخول پیدا کنند و دیدیم که واژههای کفش و عینک نقالی و... بعد از قرنها مغفول و مهجور بودن وارد شعر شاعران فارسیزبان شد. خانم مرادزاده در شعر خود ـ شعرهای خود ـ از واژگان پیرامون، واژگان در دسترس و پیش پا افتاده بخوبی و رسایی استفاده میکند. شئ در شعر او جان میگیرد و با احساس و عاطفه و سیالیت ذهن او درهم میآمیزد. بیشک فضای شاعر هم مثل هر انسان دیگری پر از اشیای گوناگون است و آنها ـ حتی خردهریزها ـ اجزای زندگی روزمره او هستند و نمیتوانند از منظر او دور بمانند.
خرد میشود/ اعصاب تو/ فنجان چای/ و میشکند قلب من/ عزیزم این خانه/ به کمی سکوت نیاز دارد (کمی سکوت، ص10)
یک چالش نامطلوب بین دو نفر ـ احتمالا بین یک زوج ـ امری بسیار قدیمی و پیش پا افتاده است، اما در اینجا با بهکارگیری «فنجان چای» و شکسته شدن آن به رسانندگی محیط آفرینش شعر کمک دلپذیری شده است.
در شعر «آدم برفی» (ص12) احساس شاعر که زن است، نوعی مهرورزی بانوانه، حساسیت زنانه، عاطفه مادرانه و ... دیده میشود. در سرمای زمستان آدم برفیای میآفریند که چشمهایش «به دورترین نقطه زمین مینگرند» و بعد با این مخلوق خود آنچنان مانوس میشود که میخواهد آن را برای همیشه پیش خود داشته باشد و این در حقیقت بازنمایی سیلان عاطفهای زنانه و مادرانه است.
چهره و شخصیت زن در شعرهای این کتاب به طور مشخص دیده میشود، اما گاه حرف تازهای، حرف جذابی، حرف ممتازی درباره او نمیگوید: «... آینه را پاک میکنم/ به زنی میرسم/ که جز تمیزی این آینه/ به هیچ چیز نمیاندیشد» (ص13)
شاعر ما در این شعر نگاهی سرسری و فاقد حسزیباشناسی به شاکله وجودی زن داشته است. عشق نیز یکی از کلمههای کلیدی مجموعه شعر حاضر است: پشت به ماه میایستم/ سایهام قد میکشد/ بلند میشود/ بلند/ آنقدر که از دیوار بالا میرود/ به اتاقت میآید/ پنجره را میبندد/ دست روی پیشانیات میگذارد/ تب نداری/ یخ نکردهای/ و خواب کسی را میبینی/ که به سایهات فکر نمیکند. ص(28 و 29)
اما عشق او نوعی شکست و بیزاری را نیز منتقل میکند در پایان همین شعر میگوید: دست روی پیشانیام میگذارم/ تب دارم/ یخ کردهام/ و به کسی فکر میکنم/ که سایهام را با تیر میزند.
و این همان شوک و ضربه نهایی است که شاعر کوشیده است کاربرد آن را تقریبا در همه شعرهایش حفظ کند. استفاده ادبی و شاعرانه از ضربالمثلها و اصطلاحات یا همان ارسالالمثل و گاه تلمیحات و اقتباسها که این آرایهها را میشناسیم در شعر خانم مرادزاده مثل همین مورد بالا که ذکر شد یعنی سایه کسی را با تیز زدن زیادند.
نکته: اینک دهها شاعر و سراینده زن با نازک خیالیها و لطافت بیان چهرههای دلنشینی از خود در ادب فارسی مینمایانند و امروز دختران معنوی پروین، شمس کسمایی و سپیده کاشانی به جایگاه و پایگاه شایسته خود دست یافتهاند
بعضی تصویرها در شعر دیده میشود که زیبایند، اما واقعی نیستند و چون شاعر ما در این کتاب وسط گود ایستاده و شعرش کاملا زمینی و واقعگراست این انتظار نمیتواند ناموجه باشد که تصویرها باید با واقعیت منطبق باشند. تشبیهها باید آمیزهای از عینیت و ذهنیت باشند با بیانی هنرمندانه نه آن چنان که قطار به مردی تشبیه شود که سیگارش را روشن میکند و از ایستگاه میرود.
فضاسازی، ایجاد تنفسگاههای دلپذیر و آرامشبخش یا موضعهایی برای برآشفتن، دگرگون شدن و تحول یافتن جزو مولفههای هنرمندانه هر شعری است. درست است در شعرهای کوتاه آنقدر مجال نداریم که به ساختار هرمی شعر بیندیشیم و آنقدر رهپویی و معناجویی نمیکنیم که به تنفسگاه نیاز داشته باشیم، ولی شاعر باید همقدم و همنفس خواننده یا شنونده شعرش بشود.
اگر خوانندهای نتوانست در فضای خلق شده توسط شاعر قرار بگیرد و از ضریب هوشی متعارفی برخوردار باشد بیگمان لبه انتقاد متوجه شاعر خواهد بود. خانم مرادزاده در این کتاب میزبان خواننده است در فضاهای بسیار محدود و گاه محصوری که به وجود آورده.
پلاک آبی
پلاک آبی، مجموعه شعر مریم سلیمی (متولد 1356) تحصیلکرده در رشتههای روابط عمومی، ارتباط تصویری و روزنامهنگاری توسط انتشارات آشیان در سال جاری در 1100 نسخه و به قیمت 2500 تومان در قطع خشتی کوچک روی کاغذ کاهی ضخیم در 120 صفحه منتشر شده است. وجه تسمیه کتاب، همان شعر پلاک آبی است: روی پلاک آبی خانهام/ قلبی قرمز میکشم/ تا آسوده کنم چشمهایت را/ بیهیچ نشانی/ با تپشهایش/ خانهام را بیابی/ (ص 9)
تقریبا همه شعرهای کتاب که حدود 100 عنوان هستند و اغلب آنها کوتاه و گاه بسیار کوتاه، علت وجودی خود را از سطر پایانی خود برگرفتهاند. بازی با کلمات، شوخی با شخصیتهای معروف (مثل گالیله، ادیسون، گراهامبل و...) و استنتاجات شاعرانه و شوخطلبانه از کارها و شهرتهای آنان یکی از ویژگیهای این کتاب است. بعضی شعرها واقعا شعر نیستند، بیان هنری ندارند و بیش از حد متعارف محاورهای و گفتاریاند. نمیگویم شعر گفتاری نگوییم، ولی نه گفتارهایی که هیچ رنگ و روی هنرمندانه خلاقانه ندارند.
مثل: نورداد به جهان ادیسون/ از برق چشمهایت (ص 22)
یا: زنگ میزدیم با دلهایمان/ پیش از آن که فریاد بزنی/ الو... واتسون! من بل هستم. (ص 23)
بسیاری از سرودههای این کتاب از اینگونهاند. خواندنیاند اما شعر نیستند و من آرزو میکنم که شاعران ما بدانند هر حرف جالبی نمیتواند شعر باشد مگر آن که سراینده واقعا شاعر باشد و شعر را بشناسد و برای شعر حساب جداگانهای باز کند؛ شعر را جدا جدی بگیرد، به شاعری خود ببالد و تصمیم واقعی او این باشد که «شعر» بگوید و «شاعر» باشد.
البته خانم سلیمی کوششی نسبتا موفق داشته است در اینکه با کمترین کلمات بیشترین رابطه را با خواننده یا شنونده شعرهایش برقرار کند. از عشق و بیتابی و همبستگیهای بشری ـ خواه از این سر خواه ازآن سر به تعبیر مولانا که هر دو به آن شعر رهبرند ـ در کمال ایجاز و اختصار سخن میگوید که باز به قول مولانا گر بریزی بحر را در کوزهای/ چند گنجد قسمت یک روزهای... فیالمثل در شعری با عنوان سرزمین بزرگ میگوید: بر روی کاغذ نامرئی/ کشیدیم نقشه عشقمان را/ با حدود و ثغوری مشخص/ عجب سرزمین بزرگی است!/ از قلب من تا قلب تو. (ص 43). شاعر حساس و عاطفهمند ما توانسته لحظههای زلال و زیبایی را در متن زندگی ـ همین زندگی عادی روزمره ـ شکار کرده و با افسون واژهها به شعربدل کند.
چقدر فرق دارد دنیای من با تو/ تو بیزاری حتی/ از گرد سرمای.../ نشسته بر شیشههای.../ ولی من/ دلخوشم به.../ نوشتن بر.../ «ها»ی روی شیشههای ... این خانه گلی. (ص 55)
که تقریبا همه ما این لحظه را داشتهایم که در روزهای زمستانی،در اماکن گرم، پشت پنجرهها و شیشههای غبارگرفته ایستادهایم و ها کردهایم و گاه با انگشت روی غشای بخار شیشه کلمهای نوشتهایم و شاید بهترین پایان برای این مطلب شعر اکسیژن مریم سلیمی باشد که میگوید:
چه فرقی میکند آسمان
آبی باشد یا سیاه؟
پاک باشد یا ...؟
وقتی نباشی
اکسیژنی برای حیات نیست!
سیدمحمود سجادی / جامجم
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)