آژانس رویایی (26)‌

در آژانس تخته شد

خیلی سخت بود، که در یک بعدازظهر دلگیر پاییزی روی صندلی‌های پارک بنشینید و به در قفل شده آژانسی خیره شوید که کلی خاطرات ریز و درشت از آن دارید، آژانس رویایی تعطیل شد، (اشکمان درآمد)‌. آژانسی که با کلی امید و آرزو و چشم‌اندازی وسیع (آنقدر وسیع که ذکر طول و عرض آن در صفحات هیچ روزنامه‌ای نمی‌گنجد!) تاسیس شد و قرار بود که افق جدیدی در صنعت حمل و نقل کشور عزیزمان بازکند، بر خلاف تصورات اولیه جناب سرهنگ که در مراسم افتتاحیه آژانس فرموده بودند: «ما اگر خوب مدیریت کنیم بعد از چند سال می‌توانیم هواپیمای کوچکی خریداری و بتدریج... و در نهایت هم با احداث یک فرودگاه مجهز...» چند روزی است که پلمب شده.
کد خبر: ۴۳۱۴۶۶

اگرچه تعطیلی آژانس به ما و شما ربطی ندارد! اما بعد از این تعطیلی چه بلایی سر همکاران آژانس می‌آید و سرانجام این ستون هفتگی چه می‌شود موضوعی است که دقیقا به ما و شما مربوط است و ما هم مفصلا عرض خواهیم کرد.

جناب سرهنگ بوستانی

از این پس پاتوق جناب بوستانی کافه دنج و کوچکی است به نام «کلبه»، که ایشان از کله سحر تا پاسی از شب در گوشه‌ای از این کافی‌شاپ قهوه می‌نوشد و فکر می‌کند و فکر می‌کند، بعضی وقت‌ها هم از خودش می‌پرسد که مگر قرار نبود 360 هزار شغل جدید ایجاد شود و از کسانی که در هر زمینه ایجاد شغل کنند حمایت می‌شود، مگر آقای استاندار تهران نفرمودند: «این کار (ایجاد 360 هزار شغل جدید) شدنی است و کسانی که می‌گویند نمی‌شود‌، ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های استان را نشناخته‌اند و بر روش‌های کارآفرینی ناآگاهند!» مگر قرار نبود... خلاصه هی فکر می‌کند و فکر می‌کند، اما هیچ وقت نمی‌فهمد که این ادعای ایجاد 360 هزار شغل جدید چندان هم بی‌پایه و اساس نیست، یکی همین شغل جدید جناب بوستانی، نشستن در کنج یک کافه و قهوه خوردن و فکر کردن!

جناب کاشفپور

کاشفپور که تمام دوران کاری و عمر گهربار خود را صرف کشف یک توطئه بزرگ کرده بود (به همین دلیل هم زودتر از موعد بازنشسته شد) در همان کافی‌شاپی که جناب بوستانی عزلت گزیده، می‌نشیند و با افسوس در مورد این‌که چرا حداقل! موفق به کشف این اختلاس کوچک 3000 میلیارد تومانی نشده و این فرصت را از دست داده، داستان سرایی می‌کند، تا این‌که یک نفر از سردلسوزی به کاشفپور فهماند که مرد حسابی کجای کاری، برای کشف این اختلاس مختصر کلی از بزرگان در نوبت قرار گرفته‌اند، مثل رئیس‌جمهور محترم و قوه قضاییه و مدیر عامل بانک صادرات و... ضمناً آنجا که عقاب‌پر بریزد/ از پشه چون تویی چه خیزد! (گند زدیم به اصل شعر)‌

جناب سیانکی

حتما یادتان هست (می‌دانم یادتان نیست) سیانکی عاشق فیلم و سینما و هنر بود، در این زمینه دوره‌های زیادی هم دیده بود، اما خب بعد از مراجعه به هزار و یک جا نهایتا آقای بوستانی ایشان را به عنوان راننده استخدام کرده بود، واقفید که رانندگی هم چندان ارتباطی با هنرسینما ندارد،‌ به هر حال سیانکی جلوی همان کافی‌شاپی که جناب بوستانی و جناب کاشفپور انگشت به دهان نشسته بودند در کار خرید و فروش DVD مجاز و غیرمجاز است! درآمد خوبی هم دارد (نیروی محترم انتظامی هم با درک شرایط سخت این روزها، به امثال جناب سیانکی چندان سخت نمی‌گیرد) فقط گاهی که سیانکی کنار دوستان در گوشه دنج کافی‌شاپ خلوت می‌کند، از تنها حسرتش می‌گوید که چرا پولی در بساط ندارد تا به بعضی از این موسسات سینمایی بدهد و براحتی بازیگر شود یا حداقل امکان نوشتن فیلمنامه، فیلم‌های مثل اخراجی‌های 3 و پایان نامه را پیدا می‌کرد!

جناب دلگشا

دکتر دلگشا خیلی دوست داشت سراغ شغل سابقش که آمپول‌زنی بود، برود، اما با این سن و سال دیگر نمی‌شد، البته یک حسرت قدیمی همیشه همراه جناب دلگشاست که چرا تحصیلاتش را ادامه نداد و واقعا دکتر نشد، اما از آنجا که دلگشا هم به همان کافی‌شاپی که آقایان بوستانی و کاشفپور و سیانکی عزلت گزیده‌اند، می‌رود، یک روز روزنامه‌ای را که روی میز جامانده بود، خواند و از آن روز به بعد کاملا متحول شد! در آن جریده مهم از قول قائم مقام سازمان پزشکی نوشته بودند: «دو سوم ماماهای کشور و 12 هزار پزشک عمومی بیکارند...» حداقل جناب دلگشا 7 سال الکی درس پزشکی نخوانده است!

جناب خوش‌کلام

معلم بازنشسته‌ای که عاشق شعر و شاعری است، دست بر قضا خوش کلام هم به همان کافی‌شاپی می‌رود که عالیجنابان بوستانی، کاشفپور، سیانکی و دلگشا در آن عزلت گزیده‌اند، البته از اوضاع و احوال یک بازنشسته چه می‌توانیم بگوییم که متاسفانه وضعیت نابسامان معیشتی بازنشسته‌های محترم بر هیچ کس پوشیده نیست، البته چندان هم مهم نیست و قطعا مسوولان مملکتی بودجه‌ها را صرف کارهای مهم‌تری می‌کنند، خلاصه جناب خوش‌کلام فال حافظ و عشوه ارزان می‌فروشد تا شاید... .

آیدین‌خان

آبدارچی تحصیلکرده و بلندمرتبه آژانس، آیدین‌خان همیشه انگشت حسرت به لب دارد که چرا این همه وقت و انرژی را برای افزایش دانش و اندیشه خود تلف کرده و به جایی نرسیده، اما آیدین فقط به پاس همین تحصیلات دانشگاهی‌اش در همان کافی‌شاپی که آقایان بوستانی، کاشفپور، سیانکی، دلگشا و خوش‌کلام کنج عزلت گزیده‌اند، به شغل شریف گارسنی مشغول است.

دردسرتان ندهم از هفته بعد ماییم و شما، البته شاید بعضی از هفته‌ها سری به کافی‌شاپ «کلبه» بزنیم و حالی از دوستان قدیمی بپرسیم، عجالتا حکایت ما حکایت یخ‌فروشی است که از او می‌پرسند فروختی؟ در جواب می‌گوید: «نه، ولی تمام شد».

مهیار عربی ‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها