نگاهم را بخواه از شبنم گلها. مرا آسان مبر از یاد، برایم قصه سر کن در میان تار گیسویم. مرا بیرون بکش از عمق تاریکی، برایم روز را تفسیر و معنا کن. میان گریههایم شوق را دریاب، بمان تا کوه غم را با نگاهی زیر و رو سازیم. برای تکدرخت آرزوهایم، نوای جنگل سبز دو چشمان صبورت را نمایان کن و در آسایشی جاوید، قلبم را برای با تو بودنها مهیا کن.
ئوووو... ببین کی اوووومده! شبزدة خودمونههاااا... آقا ما فکر کردیم نوزادت کنکوری شده، واس خاطر همینه که دیگه از خونه درنمیای و فرصت یه نامهنگاری کوچیکم نداری! تو نگو خجالت نمیکشی و با این سن و سال رفتی باهامون قهر کردی واس خودت!! روتُ برم هی! بیخبر رفتنم دلائلی داشت و از سر جبر بود؛ اصولاً اصلاً(!) دست خودم نبوووود؛ بهتر بگم: اصلاً تقصیر دستمم نبوووود...! ای که بگم این تقصیر آستینم بود چیکار بشه آخه! حالا شما خودش رو ناراحت نکن، نوشتههای جدیدت رو بفرست استفاده کنیم.
پیمان مجیدی معین: پردهای از اشک چشامُ تر کرده/ دیدن رفتنت رو سختتر کرده/ گفتن دوسِت دارم به تو سخت بود/ حالا این بغض کارُ سختتر کرده/ جملة دوسِت دارم توی حصار حنجره/ شبیه طرح یه قلب، روی بخار پنجره/[...]
حاجی حواست کجاس؟ چرخ ماشین شعرت افتاده تو حاشیة خاکی جاده... بپپاااا چپ نکنی عموووو...! بپپا...بپپااااا... [مُردیم رفت!]
احسان 87: [...]انگار حس لطیف با تو بودن در دلم جا مانده... نفسهایم بیتو معنای نفس نمیدهند... انگار میروم و تو میآویزی از نگاه گرمت قصة با هم بودن را در این تاریکنمای تیره و تار زندگی... چه عجیب است بودنت در این ژرفای روزمرّگیهایم ای نازنین...
سید میلاد اشرفی از ساری: کودکیمان زود از یادمان رفت. آن دوران که عاری از همة کبودیهای امروزمان بود. کاش همیشه با همان خلق و خوی میماندیم و طبع بزرگسالی دامانمان را نمیگرفت. خوش شدنمان هزینههای میلیاردی نداشت و چشممان پی دارائیهای اطرافیان نبود و حسرتها طعم دیگری داشت. در کودکی صادق بودن رفتار خاصی نبود و جزء عادات ما بود و هنوز با واژة فریب و نیرنگ و دروغ آشنا نبودیم[...حالا] اطرافیانمان را فراموش میکنیم. نان هم را میبریم. لقمه از دهان هم میکشیم! قرار بود هر روز بهتر شویم اما حالا حسرت دوران کودکیمان را میخوریم. آن همه سپیدی را به چه فروختهایم؟[...]
بذار یواشکی بگم... یه تنوعی به موضوعاتت بِده... دیگه کمکم باس صدات کنیم: سِد میلاد نوستالوژی از ساری!!