خانه بروبچه‌ها

خااااک عااالم به سرم!

کد خبر: ۴۳۱۴۴۲

یکی داستان است پر آب چشم/ دل سنگ از استاد آید به خشم/ شنیدم که استاد پر عز و جاه/ به بردش زده نمره بعد از دو ماه/ خرامان و شاد و شجاع و دلیر/ به دیدار نمره شدم همچو شیر/ نبیناد چشمانتان روز بد/ ز دیدار نمره شدم روی زرد/ که این 9 چه باشد که آورده‌ام؟!/ که باور ندارم که افتاده‌ام!/ چو شیر آمدم گشتم اما چو موش/ که بانگی به ناگه رسیدم به گوش/ که این ناله و زاری از بهر چیست؟/ که افتاده از درس بیچاره نیست/ دو ره گویمت تا بگردی تو پاس/ یکی پاچه‌خواری، یکی التماس/ کمی در سخنهایم اندیشه کن/ دو راهی که گفتم تو [آن] پیشه کن/ ز گفتار آن مرد نیکو سرشت/ شبم روز گشت و جهنم بهشت/ شدم سوی استاد امیدوار/ چو نور است امید در قلب تار/ اجازه گرفتم ز استاد و داخل شدم/ شگفتا به دیدار استاد نائل شدم/ زدم زیر گریه به محض ورود/ که شاید کند اشک تمساح، سود/ که بیچاره‌ام من، ذلیلم، خرم!/ همه خاک عالم شده بر سرم!/ زدم بر سر و چاک کردم لباس/ به یک نمره کردم بسی التماس/ ز گفتارم استاد آزرده گشت/ زمین شش شد و آسمان گشت هشت!/ به من گفت: دانشجوی ناخلف/ چرا می‌کنی وقت من را تلف؟/ نکرد آه من در دل او اثر/ که آتش نسوزاند هرگز حجر/ ز فرط حماقت شدم پاچه‌خوار/ که استاد عالم، منم جان‌نثار!/ توئی آلبالوی خوشرنگ و رو/ منم سیب‌زمینی، تو هستی هلو/ تو خورشید علمی، زمین گرد تو/ دو صد ابن سیناست شاگرد تو/ نگردد ز لطف و کمال تو کم/ کنی کز سر لطف، گر 10، نُه‌م/ ز گفتارم استاد خرسند شد/ دلش مثل یک دبه آب، قند شد/ به خنده به من گفت: صد آفرین!/ نگفتی به عمرت سخن به از این/ حقیقت بود آنچه گفتی جوان/ ولیکن بود حسن من بیش از آن/ تو را بخشم این بار بر این قصور/ ولی زود از پیش چشمم شو دور.م- الف

وای... خااااک عاااالم به سرم!! یه همچی سلسله‌جبال‌های نمکی هم داشتییییم و خبر نداشتییییم؟!! افتخار نمی‌دیناااا. (سبک حماسی به شیوة شاهنامه، لطف همچی طنزهائی رو کم می‌کنه. یه نمه هم رو ابیاتت بیشتر کار کنی به جاهای خوب خوبی می‌رسی. من که سوادم به این چیزا قد نمی‌ده ماااادر؛ طناز و صاحبنظرم که خودتی بااااباااا! ولی به نظرم اگه یه چیا رو یه جورا بگی مثلاً تو این مایه‌ها: « بیا تا بگویم تو را چاره چیست » یا «گلابی منم، تو هلو... آلبالو.../ منم سیب‌زمینی و تو شفتالو»! ابیاتت روونتر و بهتر می‌شه) در انتظار طنزهای دیگه‌ت لحظه‌شماری می کنم شَدییییید! .

باز باران با ترانه...

عصر جمعه سرد و ابری، روی میزت چای و قندان/ من نگاهم رو به پائین، می‌چکد اشکم به لیوان/ در سرت شوق پریدن، دست من در دستهایت/ یک گُلِ سرخِ شکسته، در غریبستان گلدان/ بعدِ تو این زندگی با مرگ من فرقی ندارد/ مثل یک برگم، اسیر پنجة بیرحمِ توفان/ می‌نویسم نازنینم، می‌کُشد ما را جدائی/ می‌شمارم روزهای تلخ را در کنج زندان/ می‌نویسی: «فکر من را از سرت بیرون نکردی»؟/ کِی توانستم فراموشت کنم ای عشق پنهان؟/ قاب عکست روی میز و نامه‌ات در دستهایم/ می‌چکد اشکم به نامه، می‌خورد بر شیشه باران.

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه

الآن حافظ نشسته روبروم و دستش رو به حالت تفکر!! زده زیر چونه‌ش و هی سرش رو آروم‌آروم تکون‌تکون می‌ده به بالا و پائین و هی می‌گه: به‌به! به‌به! چه استعدادی رو کشف کردی ببم جاااان!! به‌به... به‌به... به یه همچی استعدادی ببم جاااان!! از اون طرف، خیام هم اومده می‌گه: قضیه چیه دیگه؟!! دورة ما، مستعدا بیرون بودن خلافا تو زندون، شما چرا عاشق دوربرگردون شدین، هی برعکس می‌پیچین آخه؟! ببین چه جوری اشکش به نامه می‌خوره! ببین چقد شیشه‌ش به بارون می‌خوره!! دِ می‌گم ببین... ببین... دِ... حیفه آخه، زشته آخه، بده آخه!

همسر نمونه

ساعت: 10 صبح/ مکان: باشگاه بدنسازی مردونه. دینگ... دینگ...

ناگهان چشمانش به گوشی موبایلی که در یک گوشة زمین افتاده بود و مدام می‌لرزید افتاد... بی‌اختیار [آن را] برداشت و: الو... الو...؟ و پشت خط: سلام عزیزم؛ امروز که با اقدس‌خانومینا رفته بودم بیرون یک ماشینِ شیک دیدم گفتم اگه میشه فردا که تولدمه واسه‌م بخری!

-چشم. حتماً!

-راستی چه خوبه حالا که ماشین می‌خریم دکور خونه رو هم عوض کنیم...

-اینم چشم. حتماً.

-عزیزم حالا که همش می‌گی چشم، این یکی رو هم قبول کن! یه ویلای خوشگل تو شمال هست، اقدس خانوم می‌گه قیمتش مناسبه...

-باشه. هر چی شما بگی.

-راستی برای ناهار هم سر راه، از رستوران یه چی بگیر!

-اونم چشم. حتماً. کار دیگه‌ای نداری؟

یواشکی گوشی رو گذاشت سر جای قبلیش و در حالی که گوشهایش از حرفهای زن داغ کرده بود، زیر لب تکرار کرد: این گوشی مال کی بود؟!!

مهسا امیری از تنکابن

آنها به اسب ها شلیک می‌کنند!

دیگه فاصله‌ها خیلی کم شده! فاصلة بین شادی و غصه، خنده و گریه، عشق و نفرت، خوبی و بدی، راست و دروغ! ولی بر خلاف همة اینها، فاصلة یه چیز داره بیشتر و بیشتر می‌شه.

شما هم حدس زدین؟

با این‌که با هم هستیم، در کنار هم، ولی دلهامون فرسنگها از هم دورن!

حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان

من نه منم، نه من منم!

تو: «من اصلاً بوئی از احساس و عشق و... نبردم؛ لطفاً مزاحم نشید». اون: «این حرفا رو نزن که ناراحت می‌شم. تو کوه احساسی».

(هفتة بعد) تو: «سلام، خوبی؟ سرت خیلی شلوغه‌ها»! اون: «تقریباً شلوغه؛ کاری داشتی گُلم؟!».

(دو هفته بعد) تو: «سلام، چرا جواب نمی‌دی؟». اون: «سرم درد می‌کنه، حوصله ندارم، فعلاً».

(ماه بعد) تو: «متوجه نمی‌شم، چی گفتی؟» اون: «بذار چند روزی تنها باشم، باور کن احتیاج دارم به این تنهائی».

(دو ماه بعد) تو: «چی گفتی؟ منظورت چیه؟»! اون: «گفتم روی رابطه‌م باهات باید فکر کنم، به نظرم...»!

(روز تولدش) تو: «تولدت مبارک...». اون: «ما به درد هم نمی‌خوریم! دیگه مزاحم من نشو...»

(بعد از یه شکست) اون: «سلام». تو: «شما؟»

نمی‌دونم چی شد که «اون» برام به اندازه‌ای بزرگ شد که حاضر شدم تبدیل بشم به «تو»ئی که «من» نبودم.

نسترن، 15 ساله

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها