نمی‌دانستم کلاهبرداری می‌کنم!

نام: مینا ـ ک، متاهل سن و تحصیلات: 28 سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: کلاهبرداری ـ استان تهران وضعیت پرونده: در حال رسیدگی
کد خبر: ۴۳۰۴۴۸

مینا دختر یک خانواده پرجمعیت است و 3 خواهر و 4 برادر دارد اما درآمد پدر او به اندازه‌ای نبود که از عهده مخارج خانواده برآید. مینا می‌گوید: پدرم در کارگاه آجرپزی کار می‌کرد بعضی وقت‌ها که بیکار بود، برای مردم سرکتاب باز می‌کرد. اهالی قبولش داشتند و به حرف‌هایش گوش می‌دادند من هم از همان بچگی فوت و فن این کار را یاد گرفتم.

ازدواج زودهنگام در خانواده مینا رسم است. او می‌گوید: همه خواهر و برادرهایم زود ازدواج کردند پسرها 18 ـ 19 سالگی و دخترها هم مثل من در همان 16 ـ 17 سالگی. من هم کلاس اول دبیرستان بودم که شوهر کردم و دیگر درس نخواندم. درس خواندن برایم فایده‌ای نداشت، خودم هم مدرسه را دوست نداشتم. پیش خودم می‌گفتم اگر شوهر کنم، بهتر است.همان سال اول ازدواج‌مان بود که پسرم به دنیا آمد.

شوهر مینا هم مثل پدر او کارگر آجرپزخانه بود اما به خاطر سرقت از محل کارش اخراج شد و هیچ‌کدام از کارگاه‌های آن اطراف حاضر نشدند به او کار بدهند. به همین خاطر او از محل زندگی‌اش به منطقه دیگر در حاشیه تهران مهاجرت کرد.

مینا توضیح می‌دهد: اصغر در یک دامداری کار پیدا کرده بود 2 اتاق هم اجاره کرد و ما هم با او رفتیم دیگر خیلی دیر به دیر خانواده خودم را می‌دیدم . شوهرم سرش گرم کار بود و من هم که تنهایی جایی نمی‌توانستم بروم نه اجازه داشتم و نه بلد بودم تازه یک بچه کوچک هم داشتم که باید از او مواظبت می‌کردم، تر و خشک کردن بچه برایم سخت بود، آن موقع هنوز جوان بودم و راه بچه‌داری را نمی‌دانستم.

فرزند مینا و اصغر 2 ساله بود که مرد جوان به زندان افتاد. مینا می‌گوید: دزدی کرده بود. وقتی گرفتندش من ماندم و یک بچه. باید اجاره خانه‌مان را هم می‌دادم می‌خواستم به خانه پدرم برگردم ولی نشد او خودش گرفتار بود می‌گفت نمی‌تواند پول من و بچه‌ام را هم بدهد.

یک کمی پدر اصغر کمک کرد ولی خیلی لنگ بودم برای همین کم‌کم شروع کردم به فالگیری و کارم گرفت.

بیشتر کسانی که نزد مینا می‌رفتند، دختران جوان و دم‌بختی بودند که از وقایع پیش رو هراس داشتند.

زن زندانی داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: بخت‌گشایی کار اصلی‌ام بود، چند باطل‌السحر از پدرم یاد گرفته بودم یکسری کارها را هم خودم کشف کردم و با آن بخت‌گشایی می‌کردم بعضی وقت‌ها کسانی که نزد من می‌آمدند جواب می‌گرفتند‌، خودم به کارهایی که می‌کردم اعتقاد نداشتم ولی بقیه قبولم داشتند. بعضی زن‌ها هم به خاطر اختلاف با شوهرشان می‌آمدند و داروی محبت می‌خواستند یا این که بچه‌دار نمی‌شدند و می‌خواستند کاری کنم که مشکل‌شان حل شود.

مینا یک سال تمام به این کار ادامه داد تا این‌که شوهرش از زندان آزاد شد. اصغر که می‌دانست رمالی درآمد خوبی دارد و بدون زحمت می‌توان زودباوران را فریب داد به همسرش توصیه کرد این‌کار را ادامه بدهد.

مینا می‌گوید: خانه‌مان شده بود محل رفت‌و‌آمد افراد. من هم به کارم مشغول بودم اصلا نمی‌دانستم این کار جرم است و ممکن است مرا بگیرند. پول زیادی هم از مشتریانم نمی‌گرفتم اصلا آنها پولی نداشتند که بخواهند بدهند.

این روال ادامه داشت تا این‌که طعمه‌ای بزرگ نصیب مینا شد. طعمه‌ای که به گفته خودش می‌توانست زندگی او را زیر و رو کند: زن پولداری بود که فهمیده بود شوهرش به او خیانت کرده و حالا هم می‌خواهد طلاقش بدهد.

یکی از مشتریان من در خانه او کارگر بود. آن زن پولدار بود من هم تا می‌توانستم سرکیسه‌اش کردم و چند باری که به من مراجعه کرد 2 میلیون تومان از او گرفتم تازه یکی از دوستان آن زن هم که مشکل دیگری داشت ، پیشم می‌آمد که 5‌‌/‌‌1 میلیون تومان هم از او گرفتم اما بالاخره هر دوشان شکایت کردند و دستگیر شدم.

مینا حالا نگران پسرش است، می‌داند اصغر از عهده نگهداری او برنمی‌آید و زیاد در قید و بند بچه‌داری نیست. او می‌گوید: اصغر خیلی سر به هوا است تازه بعضی وقت‌ها شب خانه نمی‌رود و پسرم تنها می‌ماند.

من واقعا نمی‌خواستم کلاهبرداری کنم فقط فکر کردم حالا که آنها آن همه پول دارند من هم کمی از آنها بگیرم. تازه خودشان با رضایت پول می‌دادند.

نمی‌دانم چه بلایی سرم می‌آید، اصغر قول داده برایم رضایت بگیرد اما او زیاد هم به فکر نیست، شاید زندانی‌ام کنند.نمی‌دانم چه می‌شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها