« بچهدار شدن برای مردی که خودش بیمار است و هرگز طعم خوشبختی را نچشیده، اشتباهترین کار دنیاست. این را نمیگویم چون به اتهام کودک آزاری در زندان به سر میبرم، این اعتقاد من است و قبل از همه ماجراهای تلخی که برایم بهوجود بیاید بر این باور بودم. از 21 سالگی هر روز و هر شب به خاطر کابوسهای وحشتناکی که از دوران کودکیام میبینم با نگرانی از خواب بیدار میشوم و خدا را شکر میکنم که آن روزهای تلخ گذشتهاند. چه انتظاری است که بتوانم پدر خوبی برای دخترکی باشم که هیچ چیز از سختیهای دنیا نمیداند و تصوری از آنکه چه بلاهایی قرار است در زندگی سرش بیاید ندارد. همسرم از خودم کم سن و سالتر است و مستاصلتر از من زندگی را به هر شکلی که هست ادامه میدهد و تنها به این دلخوش است که هرگز تسلیم نشده و توانسته با همه سختیها و مشکلاتش دست و پنجه نرم کند. خیال خامی که مدام به او گفتهام که اشتباه است و من و او هر دو قربانیان بیرحم دنیایی هستیم که به کسی وفا نکرده و خوبیهایش همگی گذرا و حتی گول زننده بودهاند. مردان و زنانی چون ما از لحظه تولد، بیچاره بوده اند و این بدبختی تا پایان عمر همراه آنها خواهد ماند. دختر کوچک ما هم از این قاعده جدا نبوده و نخواهد بود.»
برندون استیل پدر 21 سالهای است که به اتهام شکنجه کردن نوزاد 2 ماههاش به 30 سال حبس محکوم شده است. این مرد جوان که همه اتهاماتش را پذیرفته و هیچ دفاعی از خود ندارد متهم است از زمان به دنیا آمدن دخترش، او و همسر 20 ساله اش، آزار و اذیت و شکنجههایی را روی دخترک بی پناه اعمال میکردند که سبب جراحات جدی بر او شده است. با وجود زنده ماندن این نوزاد که سوزانا نام دارد پدر او به اتهام شکنجه بی رحمانه و رفتار خشن با فرزندش در دادگاه متهم شناخته شده و سالهای سال حبس را پیشرو خواهد داشت. وکیل برندون که توانسته بیماری اسکیزوفرنی را در موکلش به اثبات برساند هنوز قادر به تخفیف در مجازات او نشده و به نظر میرسد با وجود شدت جراحات وارد شده به نوزاد راهی برای نجات پدرش وجود نداشته باشد. پدری که خودش در بچگی قربانی خشونتی مشابه بوده است.
دردناکترین زندگی
«پدرم دائمالخمر و بیمسوولیت بود که اصلا نمیدانم چرا ازدواج کرده یا بچهدار شده بود. آنچه مشخص بود هرگز علاقهای به خانوادهاش نداشت و از هرگونه ارتباط عاطفی با من و 2 فرزند کوچک دیگرش دوری میکرد. تمام آنچه از او به یاد دارم کتکها و ناسزاهایی است که به من و خواهر و برادرانم روا میداشت و مادرم که مثل او معتاد به الکل بود هرگز در مقابل او ایستادگی نکرد و پناهی به ما نداد. تنها بهانهای کوچک کافی بود که کمربند مشکی چرمی پدرم به سمت مان تاخته شود و ما در هول و اضطراب دردی که قرار بود متحمل شویم در خود میپیچیدیم و همچون حیوانات زوزه میکشیدیم. درد و رنج سالهای سال برای ما در خانهای که حتی یک روزخوشی در آن نبود، ادامه داشت تا سرانجام دولت از طریق یکی از همسایهها از وضعیت اسفناک ما خبردارشده و حضانت ما 3 فرزند را از پدر و مادرمان گرفت. هر کدام راهی پرورشگاه شدیم تا زندگی را به شکل دیگری که امیدوار بودیم بهتر باشد تجربه کنیم اما بهتر بودنی در کار نبود. همه چیز فقط سختی و بیعدالتی بود. فکر میکنم آنچه بر سر من و خواهر و برادرانی که پس از جدا شدنمان دیگر هرگز از آنها خبری نگرفتم گذشت، هولناکترین و دردآورترین نوع زندگی باشد که هر کودکی میتواند آن را تصور کند. زندگی ما یک جهنم به تمام عیار بود.»
نوزادی با استخوان خرد شده
زنی که خودش را کری معرفی میکرد با مراجعه به بیمارستان اطفال در اسکس انگلستان ادعا کرد نوزاد کوچکش از تخت مخصوص تعویض لباس به پایین پرتاب شده و جراحات جدی برداشته است. پزشکان بلافاصله با دیدن آنچه به نظر میرسید یک برخورد شدید باشد به معالجه این کودک بیقرار پرداختند اما خیلی زود متوجه شدند آنچه این زن ادعا میکند تنها میتواند بخشی از جراحات وارده از یک پرتاب باشد و زخمهای بیشتری روی بدن بچه وجود دارد که حاکی از درد و رنجی چند هفتهای و حتی چند ماهه است. به محض آنکه ماجرای جراحات جدی این نوزاد که دستکم 3 استخوان شکسته و چند ناحیه ضرب دیده داشت به وضوح مشخص شد ماموران پلیس در جریان ماجرا قرار گرفتند تا هر چه زودتر از زوایای پنهان زندگی کودک مطلع شوند. مادر نوزاد که زنی کم سن و سال بود با ادعای اینکه تمام روز را تا نیمه شب در محل کارش به سر میبرد و شوهر بیکارش مسوولیت نگهداری از نوزادشان را بر عهده دارد از هرآنچه که ماموران به عنوان شکنجه و آزار این کودک نام میبردند ابراز بیاطلاعی میکرد و حاضر به پذیرفتن هیچ مسوولیتی نبود. ساعتی بعد پدر نوزاد که برندون استیل نام داشت به بازداشتگاه فراخوانده شد تا در مورد وضعیت نوزادش توضیح دهد. برندون که مشخص بود حالت عادی ندارد و نمیتواند به درستی به سوالات ماموران پاسخ بگوید یک روز پس از بازجویی اعتراف کرد از آنجایی که خودش در بچگی همواره زجر کشیده و هرگز روی خوشبختی را ندیده است با بچهدار شدن ناگهانیاش، احساس تنفر و بدبختی بیشتری به او دست داده و تمام این احساسات متناقض و بیمارگونه را روی نوزادی که هیچ دفاعی از خود نداشته پیاده کرده است. اعتراف به شکستن پای نوزاد به عمد و کشاندن او روی زمین برای ساکت کردنش تنها چند مورد از صدها موردی بود که این مرد بیرحم به ارتکاب آنها اعتراف کرد و اتهامش را به گردن گرفت.
اثبات بیماری اسکیزوفرنی در این مرد و دهها بار مداوای بی نتیجه اش، نتوانست راهی برای نجات باشد و اعضای هیات منصفه پس از ساعتها بررسی روی پرونده ، او را به اتهام آزار بیمارگونه فرزندش به 30 سال حبس محکوم کردند.
همسر او که مدعی بود از هرگونه رفتار شوهرش بی اطلاع بوده نیز به خاطر سکوت در برابر جراحات وارد شده به فرزندش به 15 سال حبس با امکان تخفیف در مجازات محکوم شد. سوزانای کوچک که پزشکان کوتاه شدن یکی از پاهایش را به علت شکستگی و عدمرسیدگی به موقع قطعی دانستهاند به پرورشگاه منتقل شد تا شاید خانوادهای لایق حضانت او را به عهده گرفته و از او نگهداری کنند.
من هیچ احساسی ندارم
« وقتی به اجبار همسرم ازدواج کردم. میدانستم که آیندهای بدتر از آنچه در گذشته تجربه کردهام را پیشرو خواهم داشت. علتش هم مشخص بود. من خودم بهتر از هر کس دیگری میدانستم که نمیتوانم کوچکترین علاقهای به کسی داشته باشم و احساسات در من سالهای سال است که از بین رفته و مرده است. همسرم که دختری تنها و بیپناه بود با وجود آنکه میدانست من هیچوقت نمیتوانم همسر دلخواه او باشم اما اصرار داشت ازدواج کنیم تا بلکه هر دوی ما از تنهایی و بدبختی بیرون بیاییم.
او میدانست من توانایی دوست داشتن و عشق ورزیدن را ندارم و تمام آنچه در زندگی برایم مهم است بیرون کشیدن گلیمم از دنیایی است که هرگز روی خوش به من نشان نداده و سر سازگاری نداشته است. از انواع و اقسام سختیها ، زجرها ، کتکها و سوءاستفادههایی که در کودکی بر من گذشته بود به همسرم گفتم تا بداند با مردی سالم وصلت نمیکند اما برایش اهمیتی نداشت و این را زمانی فهمیدم که اعلام کرد باردار است و آنقدر دیر بهمن گفته بود که راهی برای خلاص شدن از دست بچهای ناخواسته وجود نداشت.
به خاطر مشکلات روانی و عصبی که داشتم مدتها بود بیکار بودم وهمسرم وظیفه کار کردن و پول در آوردن را به عهده داشت. آنقدر به حقوقش احتیاج داشتم که حتی نمیتوانستم رهایش کنم پس به ناچار با پیشنهادش برای نگهداری از فرزندی که در راه داشتیم موافقت کردم.
وقتی دخترمان به دنیا آمد انگار زندگی برایم جهنم شده بود. علاقهای به او نداشتم سر و صدا و گریههایش دنیایم را به طور کامل به هم ریخته بود. نمیتوانستم او را آرام کنم چون خودم آرامشی نداشتم و انگار او هم این موضوع را خوب میفهمید.
زجری که در بچگی کشیده بودم احساس شگفتانگیزی به نام تنفر در من ایجاد کرده بود که سبب میشد به بیرحمانهترین شکل با او رفتار کنم و کوچکترین احساس ترهمی به نوزاد بیدفاع نداشته باشم. میدانستم او هم چون من آیندهای فلاکتبار خواهد داشت که خوشی و لذتی در آن نخواهد بود و آنقدر سختی میکشد که کتکهای پدر روانیاش را به سختی به یاد میآورد.
وقتی همسرم یک روز تنها چند ساعت زودتر از موعد به خانه بازگشت هنوز قرصهای مورفینی که خودم به فرزندمان میخوراندم را به او نداده بودم و دخترک از بیتابی بشدت گریه میکرد.
اشکهایش شک همسرم را که همیشه توجیهات مرا در مورد وجود زخم و جراحات روی بدن فرزندمان باور کرده و سعی در قبول شرایط داشت برانگیخت و او را ترساند و فورا راهی بیمارستان شد. وقتی از خانه بیرون رفت میدانستم که با پلیس بر خواهد گشت. من پدری بیرحمم که لیاقت زندگیکردن را ندارم.»