قوانین پدر برای‌تربیت فرزند

«حمید ـ ص» مرد 40 ساله‌ای است که در روزگار جوانی اشتباه‌های زیادی را مرتکب شد و تاوانش را هم داد. او حالا خودش پدر است و پسری 16 ساله دارد. حمید می‌گوید: «تک پسر خانه بودم. 3 خواهر دارم که همه‌شان از من بزرگ‌تر هستند. پدرم مغازه کله‌پزی داشت. وقتی دیپلمم را گرفتم و سربازی رفتم پدرم هر چه اصرار کرد بروم مغازه پیش او کار کنم به گوشم نرفت می‌گفتم کله‌پزی هم شد شغل.»
کد خبر: ۴۳۰۴۳۷

حمید آن زمان رویاهای بزرگی در سر داشت، رویاهایی که هرگز به واقعیت تبدیل نشد. او می‌گوید: «دنبال یک کار گنده بودم یک کار درست و حسابی اما افتادم توی هچل. با یکی از بچه‌ها دنبال لقمه چرب و نرم بودیم او پیشنهاد دزدی از یک لاستیک‌فروشی را داد. مغازه برای دامادشان بود و او می‌دانست در گاوصندوق همیشه پول زیادی هست. اولش نه آوردم، اما آنقدر روی مخم کار کرد که بله را گفتم اما چهار روز بعد از سرقت موقعی که می‌خواستیم لاستیک‌ها را آب کنیم ماموران سر رسیدند و هر‌دویمان را گرفتند. هم‌ جرمم رضایت گرفت زودتر آزاد شد، اما من در حبس ماندم، یک سال و دو ماه.»

زندانی سابق پدرش را دلیل اصلی زندان ماندنش می‌داند و می‌گوید: «پدرم کارم را دنبال نکرد تازه گفته بود بهتر است زندان بماند تا آدم شود در تمام مدت زندان شک نداشتم اگر آزاد شوم دیگر نمی‌توانم به خانه بروم.»

حمید روزی که آزاد شد به خانه نرفت. او داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «می‌ترسیدم پدرم سرم را ببرد، او خیلی بداخلاق بود همیشه همین‌طور بود. تا یک هفته خانه یکی از بچه‌ها ‌ماندم از همبندی‌های دوران حبس بود تا این‌که پدرم ردم را گرفت و پیدایم کرد. قبل از آزادی آدرس خانه‌مان را به یکی از بچه‌ها داده بودم او دو روز بعد از آزادی من بیرون آمد و رفت در خانه‌مان. پدرم این طوری فهمید آزاد شده‌ام بعد از همان همبندی‌ام پی گرفت و پیدایم کرد او به زور مرا به خانه برد.»

پدر حمید بر خلاف تصور اولیه پسر جوان، چندان هم خشن و تند برخورد نکرد فقط با وضع قوانینی کوشید تا حمید را از راهی که رفته بود بازگرداند. زندانی سابق توضیح می‌دهد: «رفت و آمد با دوستانم قدغن شد. با رفقای دوران زندان هم باید به طور کامل قطع رابطه می‌کردم هر روز مجبور بودم با پدرم به مغازه بروم و با او برگردم. کار ما طوری بود که نزدیک سحر کرکره را بالا می‌دادیم، اما ظهرها تعطیل بودیم بعد دوباره غروب باز می‌کردیم. هفته‌ای دو شیفت مرخصی داشتم شنبه‌ها بعدازظهر برای خودم بود و دوشنبه‌ها صبح.»

حمید برای رهایی از یکنواختی زندگی، شنا را به عنوان تفریح و ورزش انتخاب کرد و بعد از مدتی زندگی او روی یک روال منطقی افتاد. او می‌گوید: «دیگر حادثه خاصی برایم پیش نیامد تا این‌که ازدواج کردم.

همسرم دختر مغازه‌داری است که همسایه ما بود، یک سال بعد از ازدواج پدرم فوت شد و اداره مغازه به دوش من افتاد. مادرم هم در خانه ما زندگی می‌کرد بعد از مرگ مادر باید سهم ارث خواهرانم را می‌دادم به جای فروش مغازه خودم آنجا را خریدم و هنوز هم به کارم ادامه می‌دهم. حالا خودم پدر شده‌ام همه حواسم به این است که اشتباهاتی را که انجام دادم، او تکرار نکند البته می‌دانم با زور نمی‌شود کاری کرد باید طوری رفتار کنم که او خودش باور کند راه درست زندگی چیست.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها