زندگی‌ یکنواختم آزار دهنده شده بود

«برای تفریح این‌کار را کردم.» این جمله‌ای است که گاه از زبان مجرمان شنیده می‌شود. «مرضیه ـ م» هم یکی از این افراد است که 16 سال قبل وقتی دختری 19 ساله بود به خاطر تفریح و سرگرمی دست به سرقت خودرو زد و به زندان افتاد. او یک سال را پشت میله‌ها ماند و وقتی آزاد شد زندگی تازه‌ای را تجربه کرد. گفت‌وگو با مرضیه را بخوانید.
کد خبر: ۴۳۰۴۳۶

اول کمی درباره اتهامت توضیح بده.

من خانواده پولداری داشتم، اما مشکل بزرگم این بود که زندگی‌ام یکنواخت بود. پدر و مادرم هر دو تا دیر وقت سر کار بودند و من در خانه حوصله‌ام سر می‌رفت، برای همین با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم کارهای هیجان‌انگیز انجام دهیم. ما سوار ماشین پسران جوان می‌شدیم و بعد از باز کردن سر صحبت، آنها را دنبال آبمیوه می‌فرستادیم بعد خودمان پشت فرمان می‌نشستیم و فرار می‌کردیم. در کل 3 ماشین را این‌طوری دزدیدیم. البته در مرحله آخر تنها بودم و یک خیابان بعد از سرقت تصادف کردم و دستگیر شدم.

با ماشین‌های مسروقه چه کار می‌کردی؟

آنها را سر کوچه‌مان پارک می‌کردم تا پدرم نفهمد. بعد از چند روز ضبط و باند آنها را می‌فروختم و خود ماشین را گوشه‌ای ول می‌کردم. فکر می‌کردم این کارها هیجان دارد.

پدرت وقتی فهمید تو چه کارهایی کرده‌ای چه واکنشی نشان داد؟

در کلانتری همین که مرا دید یک سیلی محکم به گوشم زد. آن موقع مادرم مسافرت بود، رفته بود ماموریت، 3 روز بعد آمد. او هم در دادگاه مرا دید و تا می‌توانست بد و بیراه گفت، البته دنبال کارم بودند تا زودتر آزادم کنند ولی قاضی گفت یک سال باید بروم زندان.

از زندان بگویید؟

خیلی سخت بود . دختر نازپرورده‌ای بودم و اصلا طاقت زندان را نداشتم از همه چیزش چندشم می‌شد، باور کنید یک هفته تمام نخوابیدم از تشک و پتوها بدم می‌آمد بقیه مسخره‌ام می‌کردند و دستم می‌انداختند. غذاهای زندان حالم را بد می‌کرد حاضر بودم از عمرم کم شود ولی زودتر آزادم کنند.

پس چه طور آن یک سال را طاقت آوردی؟

آدم بالاخره به شرایط عادت می‌کند، در زندان با زنی که 30 سال از خودم بزرگ‌تر بود دوست شدم او هوایم را داشت. البته من هم هوایش را داشتم بعد از مدتی که پدر و مادرم با من آشتی کردند برایم پول می‌ریختند. من هم به آن زن کمک می‌کردم بیشتر وقتم را کتاب می‌خواندم تا قبل از آن زیاد اهل درس نبودم به زور دیپلم گرفتم، اما در زندان به سرم زد بخوانم برای دانشگاه.

بعد از آزادی چه برنامه‌هایی را دنبال کردی؟

3 سال کنکور دادم ولی قبول نشدم. برنامه خاصی نداشتم. تنها برنامه‌ام رفتن به دانشگاه بود که نشد از صبح تا شب در خانه می‌ماندم. اتفاقا شرایط برایم سخت‌تر از قبل شده بود دیگر پدرم اجازه نمی‌داد از خانه بیرون بروم. با دوستانم هم مجبوری قطع رابطه کرده بودم واقعا داشتم ذله می‌شدم، در و دیوار خانه برایم مثل قبر شده بود.

چرا دنبال یک شغل نرفتی؟

پدرم می‌گفت به اندازه کافی پول دارد و هر چقدر بخواهم به من می‌دهد، دیگر سرکار رفتنم معنی ندارد. من هم اتفاقا چند بار به او گفتم فقط برای سرگرمی است، اما زیربار نرفت. برایم معلم زبان گرفت، من هم شروع کردم به زبان خواندن، 2 ساله انگلیسی‌ام خوب شد بعد به سرم زد فرانسه بخوانم که در آن کار هم موفق بودم.

چطور با شوهرت آشنا شدی؟

30 سالم بود که ازدواج کردم شوهرم پسردایی‌ام است. حقیقتش او از وقتی من خیلی بچه بودم دوستم داشت، اما خودم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم با هم ازدواج کنیم. او مرد خوبی است اذیتم نمی‌کند او هم پولدار است و مشکل مالی نداریم.

بعد از ازدواج زندگی‌ات از یکنواختی درآمد یا این‌که باز هم همان مشکل را داشتی؟

شوهرم فروشگاه لوازم صوتی و تصویری دارد. من هم در مغازه‌اش کار می‌کردم کار که نه بیشتر وقتم را می‌گذراندم. کلاس‌های ورزشی هم می‌رفتم گیتار هم یاد گرفتم همه اینها فقط به خاطر این بود که وقت بگذرد وگرنه هیچ کار به درد بخوری در زندگی‌ام انجام ندادم، البته زبان یاد گرفتنم خیلی مفید بود تا حالا 2 بار با شوهرم مسافرت خارج رفته‌ایم و زبانم خیلی کمک‌مان کرد.

بالاخره در این 16 سال که از آزادی‌ات می‌گذرد حتما یک اتفاق زیبا و ماندگار برایت رخ داده است آن اتفاق چیست؟

ازدواجم خوب بود ولی بهترین اتفاق تولد پسرم بود. 32 ساله بودم که باردار شدم شرایط خاصی داشتم دکتر به من استراحت مطلق داده بود. خلاصه این‌که تولد بچه‌ام بهترین اتفاق زندگی‌ام است در تمام این 3 سال هوش و حواسم را جمع بچه‌ام کرده‌ام نمی‌خواهم او کمبودی داشته باشد نه مالی و نه مثل من کمبود محبت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها