« سرقت، آخرین راه برای معتادی است که پولی برای رسیدن به آنچه آرزوی اوست ندارد. اعتیاد بیمار گونه من به خرج کردن پول ، و در واقع هدر دادن هر آنچه که در زندگی داشتم ، کار را تا جایی پیش برد که مجبور شدم برای رسیدن به خواستههایی که میدانستم مشروع نیستند و پایه و اساسی ندارند دست به دزدی بزنم و وارد منجلابی شوم که راه خروجی از آن وجود ندارد. وقتی جوانتر بودم آنقدر اعتماد به نفس داشتم که تصور میکردم هر چه سن و سال بیشتری داشته باشم موفقتر و خوشحالتر خواهم بود، غافل از اینکه راهی که جلوی پایم گذاشته میشود را آنقدر بد انتخاب میکنم که وضعیتی فاجعه بار پیدا میکنم.
رسیدن من از یک قمارباز بیمسوولیت بهقاتلی فراری، آنقدر شوکآور است که هنوز خودم هم نتوانستهام با آن کنار بیایم و شرایطم را قبول کنم. اینکه زنی را به قتل رساندهام تا صاحب چند صد دلار پول باشم غمانگیز است.
علاقه به نوعی از زندگی که هیچ حد و مرز و خط قرمزی برای آن وجود نداشت کار را برای من یکسره کرده و اکنون باید در 47 سالگی همان مرد بیرحمی باشم که پیرزنی بیپناه را به قتل رسانده و از خانهاش متواری شده است.»
گرام جرمن از یک سال قبل به اتهام دهها فقره دزدی و قتل پیرزنی 77 ساله به نام جودیت ریچاردسون محاکمه شده است. این مرد که اعتیاد به قمار و خرج کردن پول در راههایی که سود و نتیجهای در آن وجود نداشت را علت همه مشکلاتش عنوان کرده از خانوادهای نسبتا مرفه است و در دانشگاهی معتبر در رشته مهندسی کشاورزی درس خوانده است.
او که متهم است طی دست کم 5 سال، اقدام به دزدی حدود 30 هزار دلار پول نقد و در نهایت مرتکب قتل شده است علاوه بر پرداخت تمام آنچه در این مدت ربوده، دستکم 40 سال حبس را نیز به خاطر کشتن پیرزنی بیپناه که تنها 500 دلار پول در خانه داشت در زندان سپری خواهد کرد. حکمی که هنوز به تایید نرسیده و گرام امیدوار است با کمک وکیلش بتواند تخفیفی در آن ایجاد کند.
خانواده خوب، خوشبختی نمیآورد
« من در میان دیگر دوستانم که همگی زندگی بینتیجه و بیهدفی چون من داشتند از وضع بهتری برخوردار بودم. پدر و مادری داشتم که همواره مرا حمایت کرده و در تمام دوران بچگیام مورد تقدیر قرار داده و از من به عنوان پسری با عرضه یاد میکردند که میتوانم براحتی در آینده زندگی خوبی برای خودم بسازم.
از نظر دهها نفری هم که با آنها نشست و برخاست داشتم باید همانطور که انتظارش میرفت آیندهای درخشان با خانوادهای موفق داشته باشم که همه غبطهاش را بخورند و من مرد ایدهآل زندگی باشم، اما حقیقت اینطور نبود.
قبول دارم که در تمام مدت کودکی و نوجوانیام از خانوادهام از هر نظر کمک گرفتم و آنچه خواستم را در اختیار داشتم اما این دلیل نمیشود که اشتباهی در کارم نباشد و همه راه را درست و طبق برنامه طی کنم.
حتی تا دوران دانشجویی هم طبق خواسته والدینم پیش رفتم و از حمایتهای مالی آنها استفاده کردم تا درس بخوانم و آیندهام را بسازم اما چیزی درون من میگفت که این زندگی آنطور که خانوادهام از من انتظار دارند مرا خوشحال نمیکند.
من به دنبال چیزهایی بودم که همواره از آنها منع شده و دورشان را خط کشیده بودم. درس خواندن و فارغالتحصیل شدن از یک دانشگاه خوب همه آن چیزی بود که والدینم میخواستند اما برای من اینطور نبود. میخواستم جهان را کشف کنم و بدیها و ناراحتیهایش را ببینم.
چند سال بعد از فارغالتحصیل شدن و بیکار ماندن ، خانوادهام اطمینان پیدا کردند چیزی در مورد زندگی من وجود دارد که آنها از آن مطلع نیستند. آنها نمیدانستند همه آنچه به عنوان پول توجیبی میگرفتم را خرج دوستان ناباب و قمار شبانهروزی میکنم و این همه علاقه من است.»
جسد مادربزرگ در خانه
کشف جسد خانم ریچاردسون توسط ماموران پلیس بسیار اتفاقی صورت گرفت. آنها که تصورش را نمیکردند پس از ورود به منزل پیرزنی که سالها تنها زندگی میکرد با جسد او مواجه شوند . بهمحض پیدا شدن بدن بیجان این زن فورا پرونده قتلی که با چاقو صورت گرفته بود را تشکیل دادند. طبق مندرجات پرونده، قاتل با انگیزه دزدی از منزل پیرزن وارد خانه او شده و پس از برداشتن تمام آنچه که به نظرش با ارزش میرسید پیرزن را به قتل رسانده و با برداشتن کیف دستیاش از خانه خارج شده بود.
او بعد از خالی کردن محتویات کیف خانم ریچاردسون آن را تنها چند خیابان آنطرفتر دور انداخته بود که پلیس با پیدا کردن کیف و آدرس منزلی که در آن قرار داده شده بود با جسد پیرزن مواجه شد. آثار انگشت روی کیف دستی میتوانست بهترین سرنخ برای دستگیری سارقی باشد که بیرحمانه پیرزنی را که حتی ثروتمند هم نبود به قتل رسانده و متواری شده بود.
حدود 30 روز بعد، گرام جرمن مردی که هیچ سابقه جرمی نزد پلیس نداشت به عنوان مظنون دستگیر و خیلی زود به اقدام فجیعش اعتراف کرد. او دزدی از خانه پیرزن را دلیل قتل عنوان کرد و اعتیاد به قمار و نوشیدن الکل را بلای جانش خواند. با روشن شدن همه آنچه برای تکمیل پرونده لازم بود، قاتل که مدرک مهندسی کشاورزی از دانشگاهی معتبر در کالیفرنیا داشت راهی دادگاه شد تا از خود دفاع کند؛ گرچه با اعترافاتش جایی برای دفاع باقی نمانده است.
خورهای به زندگیام افتاد
« اوایل از نوع زندگیام راضی بودم. از خوشگذرانیها و مهمانیهای شبانه و لا ابالی بودن لذت میبردم و دلیلش را هم میدانستم. از بچگی و از زمانی که به یاد داشتم مدام به من گوشزد شده بود که پسر خوبی باشم و یاد بگیرم چطور مردی قابل اعتماد باشم که بتوانم یک زندگی را به خوبی اداره کنم و تشکیل خانواده بدهم. اینها تمام آن چیزی بود که خانواده از من میخواستند و انگار تکرارکردنشان باعث شده بود بجای آنکه سعی در بودن آن چیزی کنم که انتظارش میرفت از درون علیه آن بجنگم.
وقتی که درسم در دانشگاه تمام شد پسری شاد با آیندهای روشن نبودم. احساس میکردم هرگز فرصت خوشحال بودن آنطور که دلم میخواست را پیدا نکردهام.
با مهمانیهای دوستانه شروع کردم و خیلی زود وارد دنیایی شدم که هرگز از آن آگاهی نداشتم. خرج کردن بیرویه پول برای شرکت در مهمانیها، آغاز ماجرایی بود که به جایی تلخ منتهی شد. حضور در انواع و اقسام مجالس و وارد شدن به گروههایی که جز پایین بردن انسانیت کار دیگری نمیکردند سبب شد روز به روز رو به زوال بروم و خانوادهام که مدتها مرا تحمل کرده و سعی در درست کردن شرایطم داشتند هم مرا ترک کرده و برای همیشه پشتم را خالی گذاشتند.
تا زمانی که حمایت آنها را از لحاظ مالی داشتم باکی از چیزی نداشتم اما بیرون رفتنشان از زندگیام ناگهان برای اولین بار به من نشان داد که بدون آنها هیچ چیز نیستم و اگر پول نداشته باشم جایی هم در محفلهایی که خودم را از آنها میدانستم ندارم. برای به دست آوردن پول به هر راهی رو آوردم. از فروش لباسهایم شروع کردم و بعد از چندسال کار به جاهای بدتری هم کشید.
دزدیهای گاه و بیگاه از افراد و حتی آشناها و اعضای دور خانوادهام ابتدای سرقتها بود و روز به روز شرایط بدتر میشد.
هر چه سنم بالاتر میرفت بیشتر در منجلابی که خودم ساخته بودم فرو میرفتم و به جای تلاش برای بیرون آمدن، سعی در ماندن در آن داشتم. سرقت از خانهها با اعتیاد روز افزونم به الکل و قمار تنها چند ماه قبل از دستگیریام شروع شده بود که به رفتار وحشیانهام در قبال آن پیرزن بیپناه ختم شد. او برای کمک به من ، در خانهاش را گشود و با رفتاری حیوانی مواجه شد که حتی خودم از آن متعجبم. راه اشتباه در زندگی همه چیز را از من گرفت و مهمترینش خانوادهام بود که آن را هم از دست دادم.»