پسر گفت: من به پدرم قول دادهام که این گاو را هر روز به چرا ببرم و باید سر قولم باشم.
ارباب از مسوولیتپذیری پسر خیلی خوشش آمد و او را مسوول اصطبل خود کرد.
دختر ارباب با دیدن پسر، عاشق او شد. پسرک با همان لباسهای روستاییاش به دشت میرفت و میآمد. دختر ارباب برای اینکه نظر پسر دهاتی را جلب کند، هر روز صبح در حالی که چراغی که دود زیادی میکرد با خود داشت، به بالکن میآمد و برایش شال درست میکرد.
بالاخره زمستان شد. پسرک با همان لباس عادیاش قصد داشت به دشت برود که دختر گفت این شال را بگیر تا سرما نخوری. پسر شال را گرفت. عطر دختر که روی شال بود، باعث شد تا پسر هم عاشق دختر شود و عشقشان آنقدر عمیق شد که مردم همه متوجه شدند. حالا مردم چین به احترام این دو عاشق، این روز را روز دود و سوزن نامیدهاند و در این روز جشن و شادمانی میکنند.
مترجم: نیما اکرامی
نویسنده: ژان تانگ