خانم معلم خودش را به بچهها معرفی کرد: سلام بچهها! من خانم رضایی هستم وحالا میخواهم با شماها آشنا شوم، هر اسمی را که میخوانم آن شخص بلند شود و اسمش را دوباره تکرار کند تا هم من و هم بچههای دیگر اسمش را یاد بگیریم و همدیگر را بشناسیم. بعد به ترتیب شروع کرد به خواندن اسم ها تا این که به اسم نسرین رسید.
خانم رضایی: نسرین کمالی... نسرین کمالی.
چند لحظه سکوت کلاس را فرا گرفت. خانم معلم دوباره تکرار کرد: نسرین کمالی! بچهها نسرین کمالی نیامده؟
نسرین از جایش بلند شد و گفت: من کیمیا کمالی هستم.
خانم رضایی تعجب کرد و چند لحظه سکوت کرد و گفت: مرسی عزیزم. بنشین.
خانم رضایی ساعت آخر به نسرین گفت: زنگ آخر بمان... چند لحظهای باهات کار دارم.
نسرین گفت: چشم خانم معلم.
خانم ناظم زنگ مدرسه را به صدا درآورد. همه بچهها به طرف درب خروجی مدرسه هجوم بردند.
خانم رضایی پشت میزش نشسته و مشغول نوشتن بود. نسرین خیلی آرام به سمت میز او رفت و گفت: خانم معلم با من کار داشتید؟
خانم رضایی گفت: میخواستم اسمت را در دفترم درست کنم. گفتی اسمت چی بود؟
نسرین: کیمیا... .
خانم رضایی: یعنی در دفتر اسم شما را اشتباهی نوشتند؟
نسرین: نه که اشتباه اشتباه... من این اسم را دوست ندارم... این اسمی است که مامان و بابام گذاشته اند... من دوست دارم اسمم کیمیا باشه... .
خانم معلم: چرا عزیزم؟ مگه نسرین چه اشکالی داره؟ خیلی هم قشنگه.
نسرین: نه خانم... من اصلا این اسم را دوست ندارم.
خانم رضایی: نسرین جان عزیزم... .
نسرین: خانم... من کیمیا هستم.
خانم رضایی: دختر خوبم... هر شخصی یک هویت داره و شناسنامه تو با اسم و فامیلت نشاندهنده هویت توست. هرکسی باید به هویت خودش احترام بگذارد. تو با اسم نسرین بزرگ شدی، وقتی کودک بودی با شنیدن این اسم عکسالعمل نشان میدادی و این اسم در خون و رگ و پی تو جا گرفته... عزیزم برای خودت، هویت خودت، خانوادهات و اسمت ارزش قائل باش و به آن احترام بگذار... نسرین کمالی... حالا می تونی بروی، نسرین جان.
نسرین در حالی که سر به زیر داشت، سرش را بالا کرد و گفت: چشم خانم، مرسی از راهنماییتون... من صبح اشتباه کردم... شما درست گفتید من نسرین کمالی هستم .
گلنوشا صحرانورد