پُستخانه

کد خبر: ۴۳۰۱۲۲

 اسامی خارجی و به قول مسوولان: مورددار و نامفهوم، می‌شن «بدون نام». 3-کپی پیست نوشته‌های دیگران، ممنوع! یا وبلاگ خودت، یا صفحه بروبچ. 4-کوتاه بنویس که امکان چاپش بیشتره. 5-پارتی‌مارتی بازی نه‌ریییییم‌هاااا، مگه واسه نوشته‌های طنز و بانمک. 6-پارتی نداری؟ آاااخی گووووگولی‌مگول! پَ یه‌چی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرش نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامه‌ها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّه‌م رو گاااازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!

کبوتران خیالتان را [بَه‌بَه!]، افزون بر چاپار [اَه‌اَه!]، به «شناسة» pasukhgoo در جیمیل بفرستید! از کودکان دلبند خیالتان در همین زمان پذیرایی خواهد شد! (فقط اون‌جا می‌رین، فارسی صحبت کُنیناااا، نه فارگیلیسی و پینگیلیش! مفهوم شد؟! یا بیگیرم همچی...!) زین پس، شناسه پاسخگو در یاهو از بیخ و بن بسته خواهد شد تا به عنوان عتیقه برای موزه آی‌دی‌های باستانی فرستاده شده، به جهت عبرت خلائق هر چه لائق در آن‌جا نگهداری شود! همان طور که از قدیم گفته‌اند: خواهی نشوی رسوا/ چی می‌خوای بگی؟ همون رو به نشونی جیمیل بفرست برا ما!... وس‌سلاااام، ایمیل تماااام!

بهار نارنج: پدیده‌ها زود می‌آیند و زود می‌روند؛ عشوه‌گر می‌آیند و طناز می‌روند؛ آبی می‌آیند و سرخ می‌روند؛ خاموش می‌آیند و روشن می‌روند؛ و در این میان، تنها دل آوارة من است که تنها و خسته و عاشق می‌آید و می‌رود.

پریسا، روان‌شناس جوان از سقز: [...]اعتماد را از خورشید باید آموخت چون بعد از شب، باز بازمی‌گردد. تواضع را از خورشید باید آموخت چون تا ماه نخواهد، نورش را نمی‌گیرد. احساس را از خورشید باید آموخت چون تا گل نخواهد به او نمی‌تابد. رفاقت را از خورشید باید آموخت چون در هر زمینی که پا بگذاری تنهایت نمی‌گذارد. آمدن را از خورشید باید آموخت چون هر صبح می‌آید. کاش آدمها نمی‌آمدند یا اگر می‌آمدند همچون خورشید می‌تابیدند.

زهرا چاوشی از اهواز: وقتی کسی ناراحتم می‌کنه، گریه‌م می‌گیره. وقتی هم خودم کسی رو ناراحت می‌کنم، بازم گریه‌م می‌گیره. مونده‌م این وسط حیرون! که چرا نه طاقت دل‌شکستن خودم رو دارم نه دیگران رو...؟!

بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز: 1-هر گاه دستانم را به سمت درخت آرزوهایم دراز کردم یا آفت‌زده بود یا کال‌ یا من آرزوبان خوبی نیستم یا آرزوها هم یارانه‌ای شده و نصیب ما نگاهی حسرتزده به آرزوهای رسیدة دیگران شده. 2-گویند فسانه‌ای و با تو بودن مشکل، ابداً، هیچ، اصلاً... و ورود تو به قلب من اکیداً ممنوع. گویند برو از یاد ببر، فکر نکن، خط ننویس. گویند بشین و مشقت بنویس. ولی، اما، یک دم؛ به خیالشان نیامد شاید، این افسانه همان است که در کودکی‌ام، خودشان در ذهنم، نقش و رنگش دادند (...اگه مطالبم گاهی کم‌مایه می‌شه لااقل تو تلگرافخونه بهم اطلاع بده. تو بگی، بهتره تا یکی که از ادبیات و شعر و شاعری چیزی بلت نیست ننه جوووون!)

(یعنی الآن من ادبیات و شعر و شاعری بَلَتم ننه جوووون؟! دییییجییییتاااالم کجا بوووود؟ هی می‌گه دیییییجییییتاااال... دییییجییییتاااال!)

شمیم از ناکجا: چشمهایم بسته است/ روزنی نیست به ادراک درون/ در سرم نیست دری رو به نسیم/ و کسی پنجره‌ها را هم بست.../ پردة پنجره‌ام تاریک است/ آرزوی خورشید در دلم پژمرده است/ گاه‌گاهی باران می‌آمد/ در سکوتی که به غمخانة دل حاکم بود/ با سر انگشت برایم لالائی می‌خواند/ دیرگاهی‌ست به من سر نزده است.../ حتی باران!

پیمان مجیدی معین: تو این روزای لعنتی/ که از تو نیست علامتی/ با این‌که تو نیستی رفیق/ هنوز هست رفاقتی/ تو این زندون انتظار/ هر لحظه حکم ساعتی/ دیگه بریدم ای رفیق/ نمونده دیگه طاقتی/ دلم می‌خواست ببینمت/ اما نشدش فرصتی/ محکوم به آزادی شده/ زندونیه بی‌ملاقاتی/ از یه بغل عشقی که بود/ مونده یه مشت ناراحتی/ سخت گذاشتمت کنار/ بگذر ازم براحتی/ عشق ما یه دروغ بود/ یه دروغ مصلحتی.

زهرا-ن: [...]یه روزی کوله‌بارم رو/ می‌ذارم روی دوشم تا/ برم جایی که تنهایی/ میون آدماش گم شم/ برم اون‌جا که با یک گل/ رفیق قلب مردم شم/ تو شهری که پر از عشقه/ نه شهری که پر از دوده/ یه جایی که هنوز حسی/ تو قلب آدماش مونده/ یه جایی دور از این‌جا که/ دِلاش سنگه، نگاش رنگه/ یه جایی که دِلاش گرمه/ نگاهاش پاک و یکرنگه/ که کارام واقعی باشه/ چه می‌گریم، چه می‌خندم/ که حداقل رها باشم/ ببینم خالی از بندم/ جدا باشم از این دنیا/ که این‌قدر سرد و بی‌رحمه/ یکی باشه که دنیام شه/ بگه حرفامُ می‌فهمه/ آره این فکر خوبیه/ یه جایی که پره از حس/ همه چیز هم مهیاست و/ فقط می‌مونه یک آدرس!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها