خیال خوشی بود که دور اسمهایمان خط کشیدیم و زیرنویس تمام حرفهایمان «دوستت دارم» بود. خیال خوشی بود که نقطة تلاقی یک مشت مکالمة قشنگ، «من» بودم و «تو». تو بگو همین حوالی که نبودنمان بیداد میکند چگونه پر از نگاه شویم؟ ...تو بگو! تویی که اینجا نشستهای!
نرگس، عاشقترین ستاره
مانده درکوچههایکودکی
کاش برنمیداشتم نقاب کودکی را/ [یا] نمیکندم لباس سادگی را/ [یا] نمیدیدم نمای زندگی را/ ظلم و فحشا، این بدی را/ بردگی را، هرزگی را/ خندههای زورکی را/ این همه دلبستگی را/ ...کاش میدیدم همان[...]/ اِستُپ-آزاد، وسطی را/ سادگی را، کودکی را/ مدرسه، مشق و ولی را/ کاش میدیدم [من] همان [یک] زندگی را.
نسیم صبح
چینیبندزن
این بار هر جا میرفت جوابش کرده بودن! پیش هر تعمیرکاری میرفت میگفتن: دیگه نمیشه کاری کرد، هیچ راهی وجود نداره! بعد از سه بار شکستن و خُرد شدن دیگه جایی واسه وصله زدن وجود نداشت!اون مونده بود و تیکههای دلش...!
حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان
نوووونِ خُشکییییه! نوووونِ خشک! دمپایی کهنه، دلِ تیکهپیکه، درد بیدرموووون... مرض، احساسات، نگاه عاشقانه... مییییخریییییم!!
آفتابگردان سرگردان
همچون آفتابگردان که برای دیدن نگاه پرتلألو خورشید سرگردان است و غربت مزرعه متروک را به جان میخرد، سرگردانِ دیدن خورشید آرمیده در چشمانت هستم. من نیز برای رسیدن به نگاهت، غربت جادهها را، گذران کُند لحظهها را، عادت به استمرار گریهها را و غریبی نگاههای غریبهها را به جان میخرم اما تو نیستی و نمیبینی سرافکندگی و شرم مرا به هنگام چشمک ستارهای که در غیاب خورشید چشمانت به عشق دعوتم میکند.
ستاره نمیداند که دلیل آفتابگردان بودن من، سرگردانی برای دیدن نگاه روشن توست.فرناز امینیان، 17 ساله
یکیرفت و یکیآمد
به زانو دارم از ماتم همی سر/ رسیده ماه شهریور به آخر/ خدایا رسم دوران تو چون است؟/ که خردادت ز هر ماهی فزون است؟/ ولی تا نوبت تعطیلی آمد/ جهان را ناگهان تعجیلی آمد/ تنم تا رخت مکتب را به در کرد/ کمانِ تیر، سیِ تیرش هدر کرد/ سپس مرداد شد وارد به میدان/ مثال سی و یک سرباز گردان/ ولی تا چشم را بر هم نهادم/ ز گردانم جدا-مانده فتادم/ ز شهریور چه گویم؟ ماتم و درد/ از اول غصة پایان به جان کرد/ امیدی بود اگر، بهر سفر بود/ که امسال از توان ما به در بود/ چرا که باک بنزین پدر جان/ شده حالا شبیه یک بیابان/ خلاصه روزها در هم دویدند/ و آخر آتشم بر جان کشیدند/ دوباره مدرسه، درس و کتابم/ دوباره امتحان بیجوابم.
م. اشرفی از قم
خیام اومده میگه: آاااخرش یه کاری کردی که بابا طاهر عریان مجبور شد همونطور بیتنپوش و پابرهنه، دوان دوان و شتابزده، بپره تو کوچه و با ابروهایی در هم گره خورده و مشتهایی معلق در هوا! داد بزنه: «مفاعیلن مفاعیلن فعولن/ [ای بااااباااام جاااان!!] مرا کردی تو سرگردان و ویلُن»! خُ راست میگه دیگه! تو که استعدادشم داری ظاهراً، خُ یهنمه بیشتر وقت میذاشتی؛ خُ یه کار میکردی از این بهتر و بلکه هم بِیتَرتَر شه! خُ آخه یعنی چییییی «آتشم بر جان کشیدند»...؟! میخواستی بگی «آتش به جانم زدند» قافیهت جور نشد؟! خُ آخه یعنی چیییی «دوباره امتحانِ بیجوابم»؟ یه چی میگفتی مثلاً تو این مایهها که: «ز ره آمد دروسِ بیجوابم»... کاری داشت؟ ببین چقد روونتر و راحتتر خونده و درک میشه... میگم: بابا خیام جان، یخده یواشتر ! اون روباهه که کلاس چهارم دبستان بود یه «بهبه! چه پری، چه دمی،عجب صدایی» اول صحبتهاش میآورد ، تو و اون باباطاهر معلومالحال و مورددارکه انگار فقط بلدین بزنین تو ذوق بچه مردمهااااااا!
مدح شبیه به ذم
[...]این روزها کسی نیست که مرا به خاطر تنهائیام بخواهد و در حیاط خلوت دلم لحظهای را سپری کند! این روزها دیگر عادت کردهام به شمردن لحظههای پوچ و بیروح و زجرآور که ثانیه به ثانیة عمرم را تسخیر کرده.
این روزها... دیگر کدام روز؟! کدام روشنایی؟! همه جا تاریک است و ظلمت گرداگرد بودنهای زندگیام را فرا گرفته.
دیگر خسته شدهام از بس مثل کبک سرم را زیر برف بردم و از واقعیت گریزان بودم. اینجا یک بار برای همیشه [تصمیم میگیرم]: «یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بیپایان است»!
(این جملة آخر شنیدم یه ضربالمثل آلمانیه. یه وقت فکر نکنی کپیبرداری کردهم از جایی!)
مانی، 22 ساله از بندر گز
آلمانی پالمانیش هییییچ... تو عهد دایناسورها به این میگفتن امیدِ شبیه به ناامیدی! بهبه! بهبه! آفرین! آاااففریییین! یاد بگیری کجای زندگیت، تلخی داره بیپایان میشه و اون پایان تلخ رو انتخاب کنی، شیرینیِ شروع، مزة دهنت رو سریع عوض میکنه. درست مث هابیتها که به تلخی بیپایان دلخوش کردن و از دور زندگی خارج شدن، اما خود ما هموساپیینسهای راستقامت، با تعویض دنده و تغییر مسیرمون در بزنگاه تاریخ، شدیم عقل کلِّ جانداران زمینی و دریایی و هوایی!
بیمِهری تو ماه مهر؟ نگوووو!
1-دل سادة من هوای زمونی رو داره که بنی آدم اعضای یک پیکر بودند نه حالا که دید آدما به هم، ابزار و نردبون ترقی شده و هر کی رو که تو این دو مقوله مورد نظرش نباشه خط میزنه و ازشون دوری میکنه.
2-بیمهری یکی از بزرگترین مشکلات زمون حال ما شده، کاش معلمهای عزیز، تو ماه مهر که مدرسهها باز میشه به دانشآموزان این مرز و بوم درس مهر یاد بدن و بچههای خوب ایران عزیزمون هم به این درسا با جون دل گوش بدن تا ثمرهاش تو جامعة نسل بعد بخوبی نمایان شود.
(...چند هفتهای میشه که متنی رو به اشتراک نمیذاری و به عنوان موضوع مطرح نمیکنی تا دیگر بروبچ هم نظراتشون رو راجع [به] اون بیان کن؛ علت خاصی داره؟...)
کامران از بناب
(الان منظورت دقیقاً یعنی چی بوووود... هاااان؟! ...آاااهاااان؛ گرفتم! این میلهها هس که میذارن تو تقاطع خط راهآهن و جاده یا گذرگاه اتومبیل...؟! پس یعنی پاسخگوی بروبچ رو به شکل اون میلههه میبینی که میره بالا یعنی الآن ماشینا رد شن، میآد پائین: حالا اونا واستن قطاره رد شه...! هوووومممم؟ هههههه! آااارهههه؟! ئوهئوهئوه! اشک آدمُ درمیارن! من میرفتم رو همون ریل میخوابیدم، قطاره میاومد از روم رد میشد، آاااشولااااش برمیگشتم سرِ کاااارم، بهتر بود که! ایواااای...! ایداااد...! ای بییییدااااد...! کامی جان؛ متون چاپ شده، به اشتراک گذاشته شدهن و تو و بقیه، بدون انتظار برای بالا و پائین شدن میله! مجازید هر چی دل تنگتون میخواد دربارهشون بگین؛ من آشولاشم شده باشم، نظرت منطقی بیان شده باشه، میخونم و میچاپم!)
بچه مثبت
باز آخر شهریور نزدیک شد و جو مهر ماه و ورود به مدارس، همة شهر را فرا گرفت! یادش به خیر آن روزهای طلائی و شیطنتها[...] فرار [و پریدن] از دیوار چهار متری مدرسه برای دیدن فوتبال جام جهانی! شیش دور پیچش گوش توسط معاون مدرسه! قولهای پیاپی به دبیر ریاضی برای جبران در ثلث بعد که هرگز به واقعیت نپیوست! چند بار مشق نوشتن از متنی و جا گذاشتنِ چند خط در وسطها! دقایق آخر زنگ آخر پنجشنبهها[...] صفرهای جلوی اسممون تو لیست دبیر علوم! خطکش فلزی پنجاه سانتی معروف مدیر مدرسه که افتخار خوردنش را داشتیم!چقدر زود آن روزها گذشت و عجب بچه مثبتی بودیم ما...!
سید اشکان اشرفی
(دیگه شرمنده که برا جا دادنش تو صفحة قبل از آغاز مهر، مجبور شدم همچی یهنمه، بفهمی نفهمی، کوتاهش کنم).