یک شب همراه پدر

کد خبر: ۴۳۰۱۱۸

پیرمرد واکنشی نشان نمی‌داد. پرستار چندین مرتبه این جمله را تکرار کرد تا او متوجه شود و چشمانش را باز کند. پیرمرد سخت مریض بود و از حالت چهره‌اش می‌شد دردش را حس کرد. چشمانش را بسختی باز کرد و به جوانی که با لباس رسمی کنار تختش ایستاده بود نگاه کرد. دستش را دراز کرد تا دست‌های پسر را بگیرد. پسر هم دستش را جلو برد و انگشتان او را گرفت. ابتدا دست پسر خشک و معمولی در دست‌های بیمار و ضعیف پیرمرد قرار گرفت. اما بعد از چند ثانیه پیرمرد طوری دست او را ‌فشرد که گویی می‌خواست عشقش را به او ثابت کند. پسر هم
بخوبی پیام عشق و محبت پیرمرد را دریافت کرد.

در همین لحظات پرستار با یک صندلی وارد اتاق شد. او صندلی را کنار تخت گذاشت تا پسر جوان بتواند راحت روی آن بنشیند و با پیرمرد صحبت کند. نور ضعیفی از راهروی بیمارستان به داخل اتاق می‌تابید و فضای اتاق را روشن می‌کرد. پسر تا صبح روی همان صندلی نشست، دستان ضعیف پیرمرد را در دست گرفت و با او صحبت کرد؛ از عشق گفت و از این‌که باید قوی بماند، باید زندگی کند، گفت که او را دوست دارد و به او افتخار می‌کند.

گاهی پرستار به اتاق می‌آمد و به پسر می‌گفت بهتر است کمی استراحت کند. او به پسر اطمینان می‌داد که آنها مراقب پیرمرد هستند و او می‌تواند چند ساعتی بخوابد، اما او هر دفعه این تقاضا را رد می‌کرد و می‌گفت: «ترجیح می‌دهم خودم کنار او باشم. اینطوری خیلی راحت‌ترم.»

هر دفعه که پرستار وارد اتاق می‌شد، پسر متوجه حضور او و سر و صداهای اطرافش می‌شد؛ صدای دستگاه‌های داخل اتاق که بیشتر شبیه ناله بود، صدای حرف زدن‌ و خندیدن کارکنان شیفت شب بیمارستان، صدای گریه و ناله دیگر بیماران و...

پسر هم هر از چند گاهی چیزی می‌گفت و جملاتی را زیر لب نجوا می‌کرد. پسر جوان اینقدر آرام حرف می‌زد که پرستار متوجه هیچ‌یک از حرف‌های او نمی‌شد. پیرمرد هم که گویی با مرگ دست و پنجه نرم می‌کرد، ساکت و آرام روی تخت دراز کشیده بود و دستان پسر را محکم در دست داشت.

چند ساعت گذشت. هوا کم‌کم روشن می‌شد و اولین پرتوهای نور، آسمان تیره شب را روشن می‌کرد. پسر همچنان بیدار بود و کنار تخت پیرمرد با او صحبت می‌کرد. اما وقتی که خورشید داشت طلوع می‌کرد و نوید شروع روزی دیگر را می‌داد، پیرمرد برای همیشه آرام و ساکت چشمانش را بست. پسر آرام دستان بی‌جان پیرمرد را که تا آن لحظه در دستش بود رها کرد و از اتاق خارج شد تا به پرستار اطلاع دهد.

پرستارها به اتاق پیرمرد رفتند تا کارهای معمول را انجام دهند. پسر هم آرام قدم برمی‌داشت و به سمت اتاق می‌رفت. حالا دیگر عجله‌ای نداشت، چون کسی در آن اتاق منتظرش نبود. پشت در ایستاد تا کارهایی که باید در این شرایط انجام شود، به درستی به پایان برسد.

بعد از چند دقیقه بالاخره پرستار برگشت و کنار پسر ایستاد. پرستار می‌خواست او را دلداری دهد و آرامش کند، پس شروع کرد به گفتن کلمات و جملاتی که همه در این شرایط می‌گویند. اما پسر اجازه نداد او ادامه دهد و حرفش را قطع کرد.

‌‌ـ‌ «او چه کسی بود؟ اسمش چی بود؟ چند سالش بود؟»

پرستار همان‌طور که گیج و مبهوت او را نگاه می‌کرد پرسید: «پدر شما بود، از من می‌پرسید؟»

‌‌ـ‌‌ «نه. او پدر من نبود.» پسر به پرستار نگاه کرد و ادامه داد: «من تا حالا این پیرمرد را ندیده بودم تا دیشب.»

‌‌ـ‌‌ «پس چرا دیشب چیزی نگفتید؟ چرا تا حالا به هیچ کس نگفتید که پیرمرد، پدر شما نبود؟»

‌‌ـ‌‌ «من همون لحظه اول هم متوجه شدم و می‌دانستم که اشتباهی رخ داده است، اما همان موقع هم فهمیدم این پیرمرد منتظر پسرش است، پسری که نبود. وقتی مطمئن شدم پیرمرد من را نمی‌شناسد و تشخیص نمی‌دهد من چه کسی هستم، تصمیم گرفتم یک شب نقش پسر او را بازی کنم و کنارش بمانم. او به من احتیاج داشت و من هم کنارش ماندم.»

مترجم:زهره شعاع

منبع: inspirationalstories.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها