آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
تو داخل بیسیم فریاد کشیدی: «داداشم! دِ کجایین؟ سر رو بیاریم بالا با حوریها همنشین میشیم و از قافله عقب میمونین ها».
ناصر پشت بیسیم بهت گفت: «آخه قربون اون ابروهای بهم ریخته مردونت برم، من چیکار کنم وقتی بهم نمیگی کجایی؟»
بیشتر عصبانی شدی و گفتی: «میگم خیابون انقلاب».
ناصر گفت: «کجاشی خووب؟!»
فاز و نولت قاطی شد، فریاد زدی: «دِ میگم نمیشه سر رو بیارم بالا، میگی مختصات بده. مگه تقریبی بلد نیستی؟! مثلا بچه خرمشهری ها؟!» یک نگاه به دور و اطراف انداختی و ادامه دادی: «کنارم یک مغازه است که کمی آن طرفترش یک خونه آجرنمای در سبز. بیا منتظرم».
ناصر طوری هوای سینهاش را از دهانش بیرون میدهد که حتی تو هم از پشت بیسیم متوجه میشی.
ناصر گفت: «باشه».
بعد بلافاصله بیسیم را سر جایش یعنی پشت عرفان گذاشتی. عرفان خیلی نوجوان است یعنی این طور نشان میدهد. عرفان گفت: «آقا سامان باث چیکار کنیم؟!»
تو در همان حالی که کلاشت را از کنارت برمیداشتی گفتی: «ول بده».
عرفان با کمی تعجب بهت نگاه کرد و زیر لب، طوری که تو نشنیدی، گفت: «چی میگی؟!»
در همان حالی که پشت قوز کرده بودی، کلاشت را بالای سرت گرفتی و بدون اینکه اصلا بدونی به کی شلیک میکنی، دستت را روی ماشه گذاشتی و فشار دادی و فریاد کشیدی. پوکههای داغ روی سر و صورتت میریخت و بدن تو را میسوزاند.
بعد از این که خشابت تمام شد، کلاش را پایین آوردی. صورتت سرخ شده بود.
به طرف عرفان که همچنان داشت بهت زل میزد، داد زدی: «این یعنی ول دادن.»
عرفان سرش را به عنوان فهمیدن تکان داد. اسلحه ژسهاش را از روی زمین برداشت. کمی ترسیده بود ناگهان
بیاختیار کمی روی زانوهایش بلند شد.
سرش داد کشیدی: «بشین عرفان».
ولی یک تیر عراقی نگذاشت عرفان به حرف تو گوش کند. تیر نصف صورتش را برد و او شهید شد. خیلی ناراحت شدی، ولی اونجا جایی برای عزاداری نبود. خودتو جمع و جور کردی. نفسی عمیق کشیدی و بلافاصله حمد و توحیدی برای آرامش عرفان و خودت خواندی. با ترس کمی سرت را از پشت ماشین بالا آوردی. 10 سرباز عراقی همراه یک جیپ که روش مسلسل کار گذاشته بودند در فاصله تقریبا 800 متری به سمتت میآمدند. آنها دیگر تیراندازی نمیکردند و تنها صدایی که میتوانستی بشنوی صدای برخورد پوتینهایشان با آسفالت داغ شهر بود و صدای جیرجیر لاستیک جیپ که جلوتر و جلوتر میآمد. کمی خوف برت داشت. به اطرافت نگاه کردی. ناگهان متوجه شدی چند متر جلوتر از خودت صدای گریه یک دختر نوجوان به گوش تو میرسد. بعثیها هم متوجه شدند. باشنیدن صدای دخترک خندهای شیطانی کردند.
مسیرشان را به سمت صدا که از کوچه باریکی میآمد، کج کردند. آنها تو را مرده میخواستند ولی دخترک را زنده. باید کاری میکردی. به اطرافت دوباره نگاه کردی. یک موتورسیکلت سوزوکی درب و داغون دیدی که روی زمین افتاده. فقط 5 متر باهات فاصله داشت. خشاب کلاشت را عوض کردی. جسد عرفان را به طرف خودت کشیدی و کمربند نارنجکهایش را باز کردی. کمی آب از قمقمهاش خوردی، کمی هم روی سر و گردنت ریختی. چشمانت را بستی، نفسی عمیق کشیدی. چشمانت باز شد، تا آنجا که میتوانستی با سرعت و بیصدا به طرف موتور دویدی. عراقیها متوجهت نشدند. آنها حواسشان به دخترک نوجوان خرمشهری بود . موتور را برداشتی. سوییچ را چرخاندی و بعد هندل زدی. روشن نشد. یک عراقی چیزی شنید. دوباره هندل زدی. روشن شد. عراقی مستقیم به تو نگاه میکرد. دنده را عوض کردی و راه افتادی. کلاش را که بندش را دور شانهات انداخته بودی بالا گرفتی و شلیک میکردی و با سرعت به سمتشان میرفتی. در همان لحظه اول 6 نفرشان را نقش زمین کردی. به سمتت شلیک میکردند، ولی بهت اصابت نمیکرد. تقریبا بهشان رسیدی و کمربند نارنجک را کنارشان روی زمین انداختی و از آنها رد شد. برگشتی و با تیرهای باقیماندهات به نارنجک شلیک کردی. نارنجکها منفجر شدند و جیپ و سربازها بر اثر انفجار نارنجکها منفجر شد ولی قبلش یک تیر به لاستیک موتورت خورد و تو را نقش زمین کرد. تو روی آسفالت داغ خرمشهر روی زمین کشیده شدی. پوست ساعد دستت و کمرت و پایت رفت و زخم شد. از جایت بلند شدی و خشاب کلاشت را عوض کردی و با احتیاط سمت صدا رفتی که بعد از انفجار، دیگر به گوش تو نرسیده بود. بیتوجه به عراقیهای کشته شده، به سمت آن خانه رفتی که صدای دختر از آنجا آمده بود. در را باز کردی و دختر، را دیدی. دختر چشم سیاه، سبزه و تقریبا 16 سالش بود.
در حالی که زخمهایت میسوخت گفتی: «جات امنه»
و بعد آن دختر که با گریههاش تو رو به خطر انداخته بود لبخند زد.
اون دختر لوس ننر، من بودم سامان که الان زنتم. اینجوری بود که ما با هم آشنا شدیم و تو همه اینها را بارها و بارها برایم گفتهای، یادت نمییاد؟
این جمله آخر را که گفتم، اشک از چشمهایم روی بدن در حالی شیمیدرمانی شدن سامان ریخت. سامان که بسختی نفس میکشید به من گفت: «خانم من شما رو یادم نمییاد. اشتباه گرفتین.»
من هم گریهام بیشتر شد و فقط به عکس دو نفریمان که روی میز بغل تخت بود نگاه کردم و داد زدم سامان ن ن...
سالار مبتکر
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....