در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولها با مادرم میرفتم خانه مردم رختشویی و نظافت، به اول دبیرستان که رسیدم ترک تحصیل کردم تا بیشتر کار کنم. پدرم وقتی ابتدایی بودم فوت شد و من دختربزرگ خانواده بودم و باید به مادرم کمک میکردم تا خرجیمان را دربیاورد.»
نازگل در خانههای مردم کار میکرد تا اینکه در سن 18 سالگی فرصت ازدواج برایش پیش آمد، او توضیح میدهد: «خواستگارم هم مثل خودمان بود. هشتش گرو نه بود، ولی من مخالف نبودم، برای دختری مثل من از مرد میلیونر خبری نبود من آن موقع در خانه یک پیرزن کار میکردم، یک روز در میان میرفتم و کارهایش را انجام میدادم، پولی برای جهیزیه نداشتم تا اینکه یک روز وقتی چشمم به طلاهای پیرزن افتاد، وسوسه شدم و آنها را برداشتم و فروختم. هنوز با این پول برای خودم خرید نکرده بودم که پلیس سر وقتم آمد و دستگیر شدم و به زندان افتادم. هم پول را پس دادم و هم به زندان محکوم شدم.»
نازگل در خانواده تنها فردی بود که مرتکب جرم شد، به همین خاطر هم 2 برادر و تنها خواهر و مادرش وقتی از ماجرای دزدی باخبر شدند با او قهر کردند. زن میانسال داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «هر وقت از زندان تلفن میزدم، گوشی را قطع میکردند ولی بالاخره بعد از 4-3 ماه آشتی کردند و من را بخشیدند وقتی هم بیرون آمدم سعی کردند هوایم را داشته باشند.»
نازگل بعد از آزادی بیشتر از هر چیز با مشکلات روحی و روانی دست به گریبان بود، خواستگارش با دختری دیگر ازدواج کرده بود و در محل هیچ کس به او اعتماد نداشت و همسایهها حتی حاضر نبودند با وی حرف بزنند با این وجود نازگل سعی کرد با کار کردن این سختیها و تلخیها را فراموش کند: «به چند شرکت خدماتی رفتم، اما همه گواهی عدم سوءسابقه میخواستند. مادرم مریض بود و دیگر نمیتوانست کار کند. پس من باید لااقل آستین بالا میزدم، ولی هیچ راهی وجود نداشت. یک ماه اول برایم خیلی سخت گذشت تا اینکه در روزنامه آگهی چاپ کردم و شماره تلفنم را نوشتم. بعد از 3 روز یک آقایی زنگ زد، من هم به خانهاش رفتم. پدر او فراموشی داشت و خیلی سخت میشد با این کار کنار آمد، ولی من قبول کردم جالب این بود که طرف گواهی نخواست فقط شناسنامهام را گرو گرفت و یک سفته هم برایش امضا کردم. هر روز به خانه پیرمرد میرفتم واقعا خیلی سخت بود ولی گلایهای نداشتم.»
پیرمرد 4 ماه بعد فوت و نازگل بار دیگر بیکار شد. او میگوید: «پسر پیرمرد یک ماه حقوق اضافی به من داد، ولی فایدهای نداشت. باید کار پیدا میکردم خیلی این در و آن در زدم تا اینکه در یک شرکت مهندسی آبدارچی شدم، برادرم در آن شرکت کار میکرد، اما کار بهتری پیدا کرده بود. برای همین من را معرفی کرد، وقتی در آن شرکت بودم با پسر سرایدار ساختمان آشنا شدم و بعد از مدتی با هم ازدواج کردیم.»
اینگونه بود که نازگل به تدریج آن خاطرات تلخ را به فراموشی سپرد، او حالا صاحب یک فرزند است و همراه شوهرش در خانهای سرایداری در یک مجتمع تجاری در شمال شهر زندگی میکند و روزهای خوشی دارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: