حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
به گزارش فارس، دوران اسارت با تمام سختیها و مشکلات یکی از دوران عالی خودسازی و شناخت بودهاست. این را از سخنان یکی از آزادگان دفاعمقدس دریافتیم.
بهگونهای با حسرت از حال و هوای معنوی دوران اسارت صحبت میکرد که فراموش کردیم نزدیک به 8 سال مهمان اجباری بعثیها بودهاست. اعتقاد داشت آن زمان اسیر نبوده و اکنون اسیر است. اسیر زندگی، پول، تجملات، مادیات، وابستگی دنیا و غیره. میگفت آنجا آزادِ آزاد بودیم. با خدا ارتباط داشتیم و از صمیم دل دعا میخواندیم. نماز را میفهمیدیم و میخواندیم. ولی اکنون تمام زیباییهای دنیا اسیرمان کرده است...
مطالبی که در ادامه میخوانید بخشی از خاطرات یکی از بزرگمردان جهاد و شهادت، آزاده سرافراز «اکبر کریمی» است که که 7سال و شش ماه در اردوگاههای عنبر و تکریت اسیر بوده است.
تراشیدن دیوارهای سیمانی با زبان روزه و بازوهایی که باد کرده بود
در دوران اسارت از نیمهشعبان برای ماهرمضان آماده میشدیم. ایام ماه مبارک همه اسرا، هر شب دعای سحر میخواندند.
ماه رمضان سال 61 یا 62 در اردوگاه عنبر بودیم، آمپول بسیار بزرگی را آوردند و همه اسرا را به صف کرده و همان سرنگ را به همه تزریق کردند. معروف بود که آمپول وبا یا تیفوس است اما ما به آن «آمپول گاوی»! میگفتیم. بعد از آن بازوهایمان باد میکرد و حدوداً همه 3 روز میخوابیدند.
پلیتهایی داشتیم که استیل مانند بود و جای آیینه برای اصلاح ریش استفاده میکردیم. ماه رمضان سال 62 ما را مجبور کردند با آن پلیتها، دیوارهای قاطع (بندهای اسارتگاه) که سیمانی بود را بتراشیم تا سفید شود. با زبان روزه و اثرات آمپول گاوی و گرمای هوا، تراشیدن دیوارها کار بسیار سختی بود.
بنده ارشد آسایشگاه 13 عنبر بودم. مدتی ریزش مو پیدا کردم. دکتر مجید که از بچههای ما بود گفت: اکبر باید سرت را با تیغ بتراشی! فرمانده اردوگاه به نام یاسین، بسیار سختگیر و البته تراشیدن مو قدغن بود. به دکتر مجید گفتم اگر یاسین مرا ببیند بیچارهام میکند! به یکی از بچهها به نام حسن مجیدی موضوع را گفتم. او هم گفت: تو را میکشند! به حسن گفتم بیا حمام، سرم را تیغ بزن و فرار کن! کلاهی بر سرم گذاشتم.
نگهبان بند ما که نامش حمزه بود، دائم میپرسید چرا کلاه پوشیدی؟ هوا پاییزی بود و میتوانستم بهانه سرما را بیاورم؛ اما یک روز در حین آمار کلاهم را برداشت! همان لحظه به زندان منتقل شدم که آنجا به علت سرمای زیاد و ماه رمضان، کلیهام خونریزی کرد و آثار آن هنوز سوغات اسارت است.
در برخی شبهای ماه مبارک رمضان، بعد از افطار، تئاتر اجرا میکردیم که من در نقش صدام و دوست اصفهانیام به نام اکبر نقش طارق عزیز را بازی میکرد. بعثیها وقتی متوجه برنامه ما شدند، ما را به حانوت بردند که یک اتاق 2 در 3 بود که برخی خوراکیهایی که ممنوع نبود مانند خرما، توتون، شیر و غیره را در آن میفروختند.
به ما گفتند چه تئاتری بازی میکردید؟ به اکبر گفتهبودم اگر حرفی بزنیم قطعاً ما را میکشند. گفتیم تئاتر بچههای خودمان. گفتند دروغ میگویید؛ چون لباس سید قائد ما را پوشیدهاید! هردوی ما را فلک کردند. باز نتیجه نگرفتند. شلنگ را به اکبر دادند که مرا بزند. اکبر چوب را بالا میآورد و آرام میزد. آنها از آن طرف با چوب محکم روی سر او میزدند و میگفتند اینطور نه، محکم بزن! اکبر باز هم آرام میزد. بعد از مدتی مرا رها کردند و چند نفری اکبر را حسابی زدند.
حاج آقا ابوترابی را در گونی انداختند و زدند
در اردوگاه تکریت 5، در خاطرم هست حاج آقا ابوترابی را داخل گونی انداختند و با کابل ایشان را زدند. ایشان فقط فریاد میزد و یا زهرا (س) میگفت؛ طوری شد که ما شرع کردیم نردههای آسایشگاه را تکان دادن و داد میزدیم: یا حسین یاحسین...
بعثیها که دیدند اوضاع خطرناک است در گونی را باز کردند و حاج آقا از شدت ضعف چهار دست و پا به طرف آسایشگاه آمدند که نامردها در آن مسیر 60متری هم با کابل به پشت ایشان میزدند.
بچهها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما. هیچکس هیچی نگوید. بچهها گریه میکردند. وقتی لباسشان را در آوردند خطهای شلنگ روی بدن و صورت و حتی سرشان بود. آن شب گذشت. صبح فردا در برنامه آزاد باش، یکدفعه دیدم حاجآقا میدوند. برای همه سوأل شده بود که چه اتفاقی افتاده؟
در اردوگاه 5، سربازی بهنام کریم که مسئول سربازان اردوگاه بود - همان فردی که دیشب حاج آقا را با چند نفر دیگر زد - لباسهایش را در تشت ریختهبود تا بشوید. حاج آقا تشت را از سرباز گرفت! کریم گفت ول کن حاجی! حاج آقا گفت: نه، نه، شما فرماندهای، الآن در جمع ایرانیها برای شما بدِ! ما الآن سرباز و اسیر شماییم. لباسها را شست. سرباز متعجب ماندهبود که هنوز اثرات شکنجه دیروز در بدن حاجی مانده و حتی لبهایش باد کردهبود.
همه ما متعجب بودیم که چرا حاجی این کار را کرد. ماند تا بعد از آتشبس، یک روز آمد پشت پنجره و گفت سید علی اکبر ابوترابی. حاجی دم پنجره رفت. گفت آمدم از تو حلالیت بطلبم! حاجی گفت چرا؟ گفت: خدا شاهد است مادرم گفته تو کاری کردی که من نمیدانم چیست ولی برای تو احساس خطر میکنم. حاج آقا گفت: ایشان مادر است و امرش مطاع. شما باید ببینی چه کردی؟ گفت من هیچکار نکردهام. ولی از زمانی که شما را زدم و شما لباسهای مرا شستی، در حرکات تو ماندهام! تحقیق کردم دیدم خمینی هم مثل تو است و تو هم میگویی شاگرد خمینی هستی، از این ساعت به بعد هرچه تو بگویی من قبول میکنم! حاج آقا هم شروع کرد نصیحت کردن که به پدر و مادرت نیکی کن و نمازت را بخوان و توصیههای دیگر، از آن به بعد آن سرباز بعثی اسیر حاج آقا ابوترابی شد.
حاج آقا ابوترابی بین یک تا یک و نیم ساعت میخوابید
بعد از اسارت به حاج آقا ابوترابی گفتم حاجی چند ساعت در روز میخوابی؟ گفت اکبر آقا جان، اگر بگویم یک ساعت دروغ است و اگر هم بگویم یک ساعت و نیم باز هم دروغ است. ولی بین یک تا یک ساعت و نیم بیشتر نمیشود.
بعد از اسارت حاجآقا ابوترابی همیشه میگفت خطبه عقد تو را من میخواهم بخوانم. یکبار در هیئت او را دیدم و گفتم میخواهم ازدواج کنم، به وعدهات عمل میکنی، گفت تاریخ را به من بگو. چند روز بعد تماس گرفتم و قرارمان شد صبح فردای آن روز؛ گفت: مراسم چه ساعتی است؟ گفتم: عقد 10 ـ 11 صبح است یا نهایتاً عصر. گفت اکبر آقا خیلی خوب است ولی من فردا 8 صبح دماوند جلسه دارم. گفتم مشکلی نیست، پسفردا عقد میکنیم. گفت: نه! امر خیر را هیچوقت عقب نینداز. من فردا بعد از نماز صبح میآیم و عقد را میخوانم. با ترس به خانواده گفتم. صبح حدوداً نیمساعت بعد از اذان با چند نفر از بچههای آزاده آمدند. همه حتی عروس خانم هم چرت میزدند!
راضی نیستیم گردی از مشکلات ما بر پیشانی رهبر بنشیند
این آزاده دفاع مقدس در آخر پیامی هم داشت؛ پیامش را از تمام حرفها جدا کرد و گفت، اگر از زبان ما این حرفها را بیان کنید، حرف دل ما را زدهاید. بنویسید "ما آزادگان در اطاعت از خدا و امر ولایت فقیه دوران و برای حفظ انقلاب و آب و خاک به جبهه رفتیم و هیچ چشمداشتی جز حفظ ارزشها نداریم؛ تا آخر ایستاده و آماده هرگونه جانفشانی برای این ارزشها هستیم.
حفظ کرامت انسانی، ارزشهای دفاع مقدس و اسارت و انتقال آن به نسلهای آینده بویژه فرزندانمان و فرزندان این سرزمین، انتظار دیگری نداریم و این انتظار دقیقاً در راستای حفظ نظام است. هیچ طلب و خواسته اضافه نداشته و نداریم. حداقل آنچه در مجلس شورای اسلامی تصویب شدهاست، اجرایی شود و خواهش داریم بعد از 22 سال شامل روزمرگی نشود. ما آزادگان تنها گروهی هستیم که در فتنههای گوناگون، موضعگیری مان تنها پرچم ولایت است ولاغیر.
حتی اگر هیچیک از مصوبات مجلس اجرایی نشود، باز هم هیچ درخواستی نداریم. نمیخواهیم حتی گرد غباری از ناحیه ما آزادگان برپیشانی مقام معظم رهبری برسد و حتی نمیخواهیم گلایههای ما از اجرایی نشدن مصوبات مجلس به گوش ایشان برسد. اینها دردلی بود که اگر اجرایی شود خوشحال میشویم وگرنه هیچگاه از زبان ما رسانهای نمیشود. گلایه ما تنها از مسئولین رده متوسط نظام است. آزادههایی که صبحها با 8 قاشق آش و برای وعده نهار 10قاشق برنج و شام را با پوست بادمجان سیر میشدند به هیچوجه راضی نمیشوند که حضرت آقا به خاطر مشکلات آنها ناراحت شوند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....