م. بندگان از بابل: مادرم با پدرم، بهترین هدیهاند برای من. کاش میشد تموم کارایی که برام کردن رو جبران کنم (چیکار کنم؟ هر کاری کنم نمیشه). [...]بزرگترین آرزومه که عمرم رو نثارشون کنم ولی به نظرم بازم کمه[...].
آففففریییین به تو و اون پدر و مادر. چرا عمرت رو نثار کنی که اونا تنها بشن؟ تنهائیشون رو با محبت و شادی پر کن که هم یه نمه از کاراشون رو جبران کرده باشی، همخوشحال شن.
روژین: [...]بعضیها پروانهها رو آزاد میکنن چون دوستشون دارن اما یه دسته دیگه هم هستن که پروانهها رو نگه میدارن (حالا یا زندونیشون میکنن، یا که خشکش، یا...) تنها برای سرگرمی! کدوم دوست داشتن قشنگتره؟ رفتار ما انسانها با پروانهها دقیقاً مثل ما انسانها با همدیگهس! لطفاً پروانههای زندگیتون رو زیبا دوست داشته باشین.
کامران از بناب: ساعتی است که در پایگرد کوچک منزلمان نشستهام و دفتر خاطراتم رو ورق میزنم؛ دفتری که تموم خاطرات خوش و بدم رو تو دلش جا داده و هر ورقش برا من، تو اون روز خاص خودش، یه خاطره داشته؛ دفتری[...] از معمای عجیبی به اسم زندگی [...که] تا به یه جای قشنگش میرسم، یه تبسم شیرینی از عمق این معماهای حلنشده یا [حل]شدة زندگی تو وجودم شکل میگیره و [...] من رو مصمم به درس گرفتن از خاطرات تلخ و همینطور تکرار بیشتر خاطرات خوبش میکنه.
حامد جاویدنیا، 22 ساله از برازجان: رفته بود از رنگفروشی سر میدون، رنگ سبز گرفته بود تا دیوارههای دلش رو سبز کنه، بلکه وقتی خورشید دلش طلوع میکنه، فضای دلش از رنگِ سبزِ [زندگی] پُر بشه. اونجا که خبری از سبزه و گل نبود! با خودش گفت: شاید نورِ سبز مرهمی باشه بر [دردهام]...!
محدیث: [سهراب سپهری یه شعر داره که میگه: «اندکی صبر، سحر نزدیک است»] چون گفتین اثر خودتون باشه، این هم یه اثری از من! [با نگاهی به اون شعر]: اندکی صبر، شهریه نزدیک است/ هر ترم این بانک برآرم از دل/ وای این شهریه چقدر سنگین است!/ خندهای کو که به دل انگیزم؟/ پولی کو که به بانک ریزم؟/ جیبی کو که بدان آویزم؟/ مثل این است که جیب خالی است/ دیگران را هم شهریه هست به ترم؟/ شهریهام لیک، شهریهای سنگین است!
زهرا چاوشی از اهواز: چقدر خوبه که با خودمون دوستانهتر رفتار کنیم. مثلاً وقتی یه کار خوب انجام میدیم، واسه خودمون یه هدیه بخریم. یا موقعی که کار اشتباهی رو انجام میدیم، خودمون رو دعوا کنیم و بعد، از خودمون قول بگیریم که دیگه اون کار رو تکرار نکنیم. یا اینکه وقتی دلمون گرفت و احتیاج به یه سنگ صبور داشتیم، یه ورق کاغذ برداریم و با خودمون درد دل کنیم. حتی میشه وقتی از جلوی آیینه رد میشیم و یه لحظه با خودمون چشمتوچشم میشیم، یه لبخند خوشگل به چشمای خودمون تحویل بدیم. تا حالا امتحان کردین؟
الهه جویا: قدم زدنهای شب را میخواهم و یک چشم محو. قدم بزنم و آواز نبایدهایت را سر دهم. قدم بزنم و شُشهایم را از خواهش بودنها پر کنم. قدم بزنم و تمام خاطراتت را به دست ستارگان کمسوی شب بسپارم و کولهبار احساسم را کمحجمتر از هر شب قبل سازم. قدم بزنم و سکوت یک «من» را به رخ شب بکشم... دلم بد گرفتهست.
پیمان مجیدی: نه من واسه تو میرم، نه تو واسه من میای؛ ما به همدیگه نمیایم/ نه من کنار تو، نه تو کنار من؛ ما با همدیگه کنار نمیایم/ نه تو سرِ راهِ من، نه من سر راهِ تو؛ ما به همدیگه نمیخوریم/ نه من تو خاطرت، نه تو به خاطرم؛ ما خاطر همو دیگه نمیخوایم. (دیگه نگفتم «توسطِ»... دقت کردی؟! هاهاه!)
(نه! جداً؟! بذار ببییییینم... آهاااا... راس میگیهاااا! هههه! حالا شد!)