یک قاچ از زندگی

در‌ میان غریبه‌ها

کد خبر: ۴۱۹۸۹۴

«منوچهر توی تهران آشنایی داری؟... کسی رو می‌شناسی؟... نه... باید خیلی آشنا باشه؛ یکی که بتونم بهش رو بندازم؛ باید یه کم پول ازش بگیرم... نه... پول دارم، اما تو کارت بانکیمه؛... آره می‌دونم؛ دیشب صاحب مسافرخونه گفت باید پول فردا رو بدین؛ نمی‌دونم چرا اینجا این طوریه؛ می‌گه هر شب پول همون شب رو بدین؛... نه، نمی‌دونم چرا... رفتم راه‌آهن؛ اونجا از این عابر بانکای سیار گذاشتن؛ کارتم رو زدم که پول بگیرم؛ یه مرتبه کارتم رو خورد... آره می‌دونم؛ رفتم گفتم؛ گفتن فردا که میان توش پول بذارن، کارت منو هم بهم می‌دن...

حالا ویلون و سیلون موندم تو شهر غریب؛ نمی‌دونم باید چیکار کنم... نه؛ خودم کسی رو نداشتم. یکی از هم‌ردیفای قدیمی بود؛ می‌شناسیش... احمد؛ جانباز بود. سال‌ها بود ندیده بودمش... پرسون پرسون رفتم و خونه‌شونو پیدا کردم... (صدایش کمی بغض‌آلود شد) گفتن چند ماهیه به رحمت خدا رفته... خیلی خجالت کشیدم... نه؛ دیگه کسی رو نمی‌شناسم... بچه‌ها؟... اونا خوبن؛ الان تو بیمارستانن، پیش مادر هستن... دکتر گفت دو سه روز دیگه مادر رو عمل می‌کنن... ببینم تو می‌تونی به اندازه کرایه یه شب مسافرخونه، پول حواله کنی؟... آره متوجه هستم... اینجا چی؟... کسی رو نداری؟... من همه خوفم اینه که امشب تو خیابون بمونیم؛ وگرنه پول تو حساب خودم هست.»

صدای ضبط شده، توی واگن‌ها پیچید: ایستگاه شهید بهشتی. بعد هم صدای بلندگوی سالن که مسافران را به انتخاب مسیر درست با توجه به تابلوهای راهنما دعوت می‌کرد.

درها دوباره بسته شد. قطار حرکت کرد.

حرف‌های مرد تمام شده بود. گوشی توی جیبش بود؛ دستی به دستگیره و چشم‌هایش به پنجره خیره مانده بود.

هر چند فاصله پنجره با دیواره تونل، کمتر از یک متر بود، مرد انگار به کیلومترها دورتر نگاه می‌کرد. جوری که فکر می‌کردی فقط جسمش اینجاست.

نمی‌دانم در کدام فکر و خیال غرق شده بود؛ یاد و خاطره شهرش و دوستی‌ها و مردانگی‌های آنجا یا بیماری مادر و عمل و بیم‌های قبل و بعد آن و شاید خرج و مخارجش... یا شاید همان خوفی که دل مردانه‌اش را ترسانده بود؛ خوف از بی‌پولی در شهر غریب.

حرف‌هایش در ذهنم می‌چرخید و نگاهم را از او می‌دزدیدم تا متوجه نشود، اما گویا این دقت در چهره‌اش بیش از آن بود که فکر می‌کردم، چون مرد کنار دستی‌ام دستش را روی شانه‌ام گذاشت و پرسید: به حرف‌های اون مرد فکر می‌کنی؟

تعجب کردم و گفتم: چطور مگه؟

پاسخ داد: منم شنیدم؛ گول این حرفا رو نخور؛ حتما اینم یه شیوه جدیده. با این حرفا بالاخره دل یکی به رحم می‌یاد و یه پولی بهش می‌ده؛ با این روش به‌جای این‌که صد تومن و دویست تومن جمع کنه، یه دفعه یه پول درست و حسابی گیرش میاد.

به این طرف موضوع فکر نکرده بودم؛ ما آدم‌ها چقدر به هم بی‌اعتماد شده‌ایم. مایی که یک روزی به نان و نمک قسم می‌خوردیم و حرف‌مان همه جا قبول می‌شد، حالا چه بر سرمان آمده که به بیماری مادر، ماندن زن و بچه در خیابان و سرافکندگی یک‌مرد هم باور نداریم.راستی دروغ چه طور ریشه اعتماد یک ملت را می‌سوزاند.

این پا و آن پا می‌کردم؛ نمی‌دانستم کدام کار صحیح است. دلم می‌خواست دست روی شانه‌های مرد بگذارم و بپرسم هزینه یک شب ماندن در آن مسافرخانه چقدر است؟ می‌خواستم بگویم من به تو قرض می‌دهم، فردا که کارتت را گرفتی، بیا و پسش بده، اما گفتم شاید ناراحت شود؛ گفتم نه، نمی‌شود. در همین فکرها بودم که صدای زنگ تلفن مرد بلند شد. دست در جیبش برد و آن را بیرون آورد. روشنش کرد و به گوشش چسباند و گفت: بله، بفرمایید... هان منوچهر تویی؟... خوش خبر باشی... چی شد؟...

یک دقیقه‌ای سکوت کرد؛ چهره‌اش کم‌کم باز شد؛ لبخندی روی لب‌هایش نشست؛ نفس بلندی کشید و گفت: خدا خیرش بده؛ من که دستم کوتاس، دست مولا علی به همراش. منوچهرجان، از تو هم ممنونم؛ بزرگواری کردی...

گوشی را در جیبش گذاشت و همان‌قدر بلند گفت: خدایا شکرت.

انگار خیال من هم راحت شد. بلندگوی قطار اعلام کرد، ایستگاه سعدی... تازه متوجه شدم، سه‌ایستگاه قبل باید پیاده می‌شدم.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها