ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

قتل مرموز خانم وکیل

کارآگاه شهاب تازه از تمرین تیراندازی برگشته و مثل بانکداری که یکهو چشمانش را باز کند و ببیند تمام ملک و املاکش دود شده و رفته هوا، احساس یاس می‌کرد. سر تمرین تازه متوجه شده بود دستانش به لرزه افتاده و باید قطر عدسی عینکش را هم بیشتر کند.داشت پیر می‌شد. این حقیقتی گریزناپذیر بود.
کد خبر: ۴۱۸۷۸۴

در تمام این سال‌ها بیشتر از 185 پرونده را پیگیری کرده و رقم سیاه کارنامه‌اش به 10 هم نمی‌رسید. تازه بیشترش مال همان اوایل کارش بود. شهاب خواست به موفقیت‌هایش ببالد تا اندوه چین‌دار شدن پیشانی را فراموش کند، اما فایده‌ای نداشت. هر چقدر مغموم و در خود فرورفته بود، دستیارش ستوان ظهوری، سرزنده و شاداب به نظر می‌رسید. انگار نه انگار که دمای هوا به عددی بی‌سابقه رسیده، خیابان‌ها شلوغ است، هر گوشه شهر جنایتی شکل می‌گیرد و... بی‌خیال و فارغ از همه این کژی‌ها، سوت‌زنان یادی از آهنگ «جان مریم» مرحوم محمد نوری را زنده می‌کرد. نقطه تلاقی این دو احساس و طرز فکر متناقض، زنگ تلفن بود و خبری که از آن سوی خط به شهاب دادند.

ساعت 20‌/‌7 دقیقه بود، اما هنوز آفتاب از رمق نیفتاده و گرما فروکش نکرده بود. به هر حال چاره‌ای نبود. باید راه می‌افتادند. محل جنایت یک دفتر وکالت روبه‌روی ساختمان اسکان بود. مقتول زنی 45 ساله به اسم روشنک خادم، آلت قتاله یک کلت ماکاروف و انگیزه قتل نامعلوم، البته شاید سرقت. کارآگاه چند پله جلوتر از دستیارش به سمت دفتر وکالت می‌رفت. آنها آسانسور را انتخاب نکرده بودند تا ببینند در راه‌پله چشم‌شان به چیز مشکوکی می‌افتد یا نه.حاصل این پله‌نوردی فقط نفس به شماره افتاده و تنی خیس شده از عرق بود.

سرگرد به محض ورود به دفتر از خنکی مطبوعی که آنجا بود احساس لذت کرد، حسی که دوامش به ثانیه هم نرسید، چون ذهنش به او نهیب زد چند قدم آن‌طرف‌تر در اتاق سمت راست جنازه‌ای افتاده است. جسد پشت میز تحریر بود و دو لیوان چای نیم‌خورده روی میز دیده می‌شد. یعنی روشنک مهمان داشت و همان مهمان هم ماشه را چکانده و قلب خانم وکیل را سوراخ کرده بود. شهاب به دستیارش گفت: «استکان‌ها باید انگشت‌نگاری شوند.»

ستوان به جای جواب دادن، شانه‌هایش را بالا انداخت. طوری که بفهماند خودش بعد از این همه کلنجار رفتن با قاتلان و جنایتکاران عقلش به این چیز ساده قد می‌دهد.

کارآگاه با راهنمایی یک مامور کلانتری به اتاق دیگری رفت که درست روبه‌روی محل جرم بود. اتاق کوچک‌تر به نظر می‌رسید و دور تا دورش را قفسه‌های آهنی چیده بودند و در قفسه‌ها پر از کاغذ و پرونده بود. شلوغی بایگانی نشان می‌داد روشنک وکیل باسابقه و کار بلدی است. هیچ بعید نبود او را به خاطر شغلش و به خاطر اختلافی حقوقی کشته باشند. ستوان ظهوری زودتر از رئیس‌اش چشمش به قفسه به هم ریخته افتاد: «فکر کنم از اینجا چیزی دزدیده‌اند.»

شهاب دقیق شد و شماره پرونده‌ها را مرور کرد. پرونده الف ـ 88 ـ ج173 سر جایش نبود. به احتمال زیاد آن را دزدیده بودند. 2 همکار غرق در افکار خودشان بودند که با صدای جیغ بنفش 10 سانتی‌متری به هوا پریدند. صدای منشی روشنک بود. دختری 26 ساله به اسم ماهرخ. او از 3 سال قبل در این دفتر کار می‌کرد و ظاهرا مشکلی وجود نداشت، اما زمان قتل در مرخصی بود.

کارآگاه از بایگانی که بیرون آمد خودش را دربرابر یک دوجین آدم دید که باید از تک‌تک‌شان بازجویی می‌کرد. پرس‌وجو از اهالی ساختمان به دوش ستوان افتاد و خود شهاب کار را با سین جیم کردن شوهر روشنک شروع کرد: «چطور شد اینجا آمدی؟ چه کسی خبر داد اتفاقی افتاده؟ وقتی وارد شدی چه دیدی؟ در باز بود یا بسته؟»

شهاب سوال‌هایش را پشت سر هم ردیف کرد و بعد ساکت ماند تا مرد داغدار لب باز کند: «ساعت 5 زنگ زدم دفتر کسی جواب نداد. موبایل روشنک را گرفتم باز هم جواب نداد. نگران شدم قرار بود امشب برایمان مهمان بیاید از شهرستان. می‌خواستم خبر بدهم.

امکان نداشت تلفن دفتر را کسی جواب ندهد موبایل منشی را گرفتم او هم جواب نداد. رفت روی پیغامگیر. پیغام گذاشتم و صبر کردم ولی زنگ نزد. برای همین برادر روشنک را خبر کردم و با هم آمدیم اینجا. در بسته بود ولی من کلید دارم. رهام هم دارد. رهام زیاد اینجا می‌آمد.»

نفر بعدی برای بازجویی رهام بود. مرد جوان شوکه از مرگ خواهر همان ماجرایی را تعریف کرد که شوهر مقتول گفته بود. البته چند جمله‌ای هم اضافه کرد: «غلط نکنم کار این ماهرخ است. چند وقتی بود با خواهرم اختلاف داشتند. اصلا همین که امروز غیبت داشت مشکوک است.»

ماهرخ از آن دخترهایی بود که اشک‌شان دم مشک‌شان است. شهاب را کلافه کرد تا دو کلام حرف بزند. او خوب می‌دانست در معرض اتهام قرار دارد ولی با وجود گریان بودن آنقدر اعتماد به نفس داشت که قافیه را نبازد. مدارکی را هم که برای اثبات بی‌گناهی‌اش ارائه کرد، تقریبا بی‌نقص بود: «خود روشنک خانم گفت لازم نیست امروز بیایم. به موبایلم زنگ زد. اتفاقا رفت روی پیغامگیر. دخترک منتظر خواهش سرگرد نماند و خودش پیام را پخش کرد: «عزیزم امروز مهمان دارم. لازم نیست بیایی. برو استراحت کن قربانت روشنک.»

آن مهمان که بود؟ منشی در این باره چیزی نمی‌دانست. شهاب موبایل را از دست ماهرخ گرفت. نو بود. هنوز برچسب روی صفحه نمایشش کنده نشده بود. کارآگاه ساعت پیام را نگاه کرد. 22‌/‌2 دقیقه. او کمی فکر کرد و سوال تازه‌ای به ذهنش رسید: «معمولا هر روز چه ساعتی سر کار می‌آیید؟»

«ساعت یک اما امروز مرخصی ساعتی گرفته بودم. گوشی‌ام خراب شده بود. می‌خواستم گوشی تازه بخرم. همین را خریدم. به صدای زنگش هنوز عادت نکرده‌ام. برای همین همه‌اش می‌رود روی پیامگیر. داشتم می‌آمدم اینجا که پیام را شنیدم. اتفاقا زنگ هم زدم ولی روشنک خانم جواب نداد. منم راهم را کج کردم و برگشتم خانه. بعدازظهر شوهر روشنک خانم هم زنگ زده بود که من دیر دیدم و بعدش خودم زنگ زدم و وقتی فهمیدم چه شده اصلا نفهمیدم چگونه خودم را رساندم.»

دختر آنقدرها هم که می‌گفت از شنیدن خبر مرگ رئیس‌اش از خود بیخود نشده بود چون ظاهر مرتب و حتی آرایشی نرم داشت، ضمن این که کیف دستی‌اش را برداشته بود. ماهرخ دستش را در کیف برد و برای این که ثابت کند گوشی را امروز خریده و بابت آن مرخصی ساعتی گرفته، فاکتور گوشی را به سرگرد نشان داد. فهرست تماس‌های گوشی هم نشان می‌داد حق با اوست و بعد از شنیدن پیغام دو بار با موبایل مقتول و دفتر وکالت تماس گرفته بود.

کارآگاه تقریبا تسلیم شد و متهم شدن منشی توسط رهام را به حساب بدبینی گذاشت و ترجیح داد فعلا درباره اختلافات احتمالی دخترک با خانم وکیل سوالی نپرسد. به جای آن ترجیح می‌داد درباره پرونده گمشده تحقیق کند. ماهرخ وقتی موضوع را شنید، نفس راحتی کشید و گفت: «همه پرونده‌ها ثبت کامپیوتری هم می‌شود از تک‌تک برگ‌ها اسکن می‌گیرم. شماره را بگویید تا برایتان پیدایش کنم.»

کارآگاه این جواب را که شنید دو فرضیه را پیش خودش مطرح کرد. قاتل یا از ذخیره شدن رایانه‌ای پرونده‌ها بی‌اطلاع بوده یا سرقت فقط یک صحنه‌سازی است، البته معمولا برای صحنه‌سازی چیزهای بیشتری را می‌برند و یک جورهایی غلو می‌کنند.

شهاب و ماهرخ سراغ کامیپوتر رفتند و 20دقیقه طول نکشید که منشی پرینت پرونده مسروقه را به کارآگاه داد. همان زمان ستوان ظهوری آخرین خبر را به گوش رئیس‌اش رساند: «بچه‌ها می‌گویند روی هیچ کدام از استکان‌ها اثر انگشت نیست.»

کارآگاه برای تاکید پرسید روی هیچ ‌کدام؟ درست شنیده بود، اما این چه معنایی می‌توانست داشته باشد؟ او همان طور که پرینت‌ها را در دستش جابه‌جا می‌کرد آرام طوری که فقط ظهوری بشنود گفت: «بیا فرض کنیم قاتل از قبل روشنک را می‌شناخته و روشنک به خاطر ملاقات با او منشی‌اش را مرخص کرده، مقتول برای مهمانش چای آورده و طرف هم خورده، اما بعد از قتل برای این که اثر انگشتش نماند و شناسایی نشود استکان خودش را پاک کرده ولی چه دلیلی داشته استکان روشنک را پاک کند؟ مگر اثر انگشت مقتول چه مشکلی برای قاتل به وجود
می‌آورد؟»

ظهوری قبلا به این فکر نکرده بود و حالا هم جوابی برای سوال نداشت، اما شهاب می‌توانست حدس بزند چه اتفاقی افتاده است: «قاتل بعد از کشتن روشنک برای این که صحنه‌سازی کند چای ریخته و استکان‌ها را سر میز گذاشته. به همین دلیل هم روی هیچ کدامشان اثر انگشت نیست، یعنی روشنک زیاد هم با مهمانش صمیمی نبوده و از او پذیرایی نکرده.»

ستوان با دقت به این فرضیه که خیلی محتمل بود گوش کرد و بعد نتیجه تحقیق از همسایه‌ها را به اطلاع سرگرد رساند: «هیچ کس صدایی نشنیده، غریبه هم که تا دلت بخواهد به این ساختمان رفت‌و آمد دارد، یعنی راحت بگویم دستمان به جایی بند نیست.»

کار دو همکار در صحنه جرم به پایان رسیده بود و بچه‌ها داشتند جنازه را پایین می‌بردند تا به پزشکی قانونی فرستاده شود. کارآگاه قبل از این که به منشی مقتول اجازه مرخصی بدهد به او تاکید کرد حق ندارد پایش را از تهران بیرون بگذارد. بعد هم گوشی او و فاکتورش را گرفت تا بیشتر درباره حرف‌های دخترک فکر کند. البته به ستوان سپرد شماره تلفن و نشانی خانه او را یادداشت کند تا درصورت نیاز احضارش کنند.

شهاب از دفتر وکالت مستقیم به خانه رفت تا کمی استراحت کند. او فردا کارهای زیادی برای انجام دادن داشت، اما ستوان ترجیح داد پیاده به میدان ونک برود و همانجا شامش را بخورد.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها