کارل سیناکس که طبق روال هر روز صبح در حاشیه رودخانه پیادهروی میکرد در فاصله 700- 600 متری ویلایش با دیدن صحنه عجیبی در جای خود میخکوب شد. او در کنار یک درخت تنومند و قدیمی با جسد مردی روبهرو شد که رو به صورت روی زمین افتاده بود. کارل که افسر بازنشسته ارتش بود، برای لحظهای تصور کرد مرد خوابیده یا دچار حادثه شده است. به سراغ او رفت و وقتی آن را برگرداند، متوجه شد آن مرد کسی نیست جز ادموند ستون، یکی از اهالی محل. ادموند مرده بود و آثار کبودی و بریدگی در گلویش دیده میشد.
کارل سیناکس سراسیمه از آنجا دور شد و خود را به ویلایش رساند. همسرش جینا را که هنوز خواب بود، بیدار کرد و ماجرا را با وی در میان گذاشت.
لحظاتی بعد پلیس در جریان قرار گرفت و طولی نکشید که ماموران کلانتری در محل حاضر و تحقیقات مقدماتی را آغاز کردند. جسد ادموند ستون 44 ساله در حالی که پیژامه خانگی و عرقگیر سفید به تن داشت در کنار درختی در فاصله 6- 5متری رودخانه افتاده بود. شواهد اولیه نشان میداد که وی خفه شده است. چراکه آثار کبودی و بریدگی خفیف روی گلوی او دیده میشد. در اطراف جسد مورد مشکوکی مشاهده نمیشد، اما ظاهر امر حکایت از آن داشت که مقتول در محل دیگری به قتل رسیده و سپس به آنجا انتقال داده شده بود. ضمن این که در یک بررسی مختصر میشد فهمید از زمان وقوع مرگ مدت زیادی نمیگذرد.
سروان کلارک معاون تحقیق کلانتری حدس زد که از زمان وقوع مرگ حداقل 6 ساعت میگذرد. محل جنایت به طور دقیق تحت کنترل قرار گرفت و سپس موضوع به فرماندهی پلیس گزارش شد.
ساعت 7 صبح بود که کمیسر ریچارد برولی در کنار رودخانه زیبای پابلو حاضر شد. در آن صبح زیبای تابستانی، بروز یک جنایت، همه چیز را تلخ کرده بود. وقتی کمیسر از خودرواش پیاده شد، اطراف رودخانه را از نظر گذراند. در فاصله 8ـ 7متری رودخانه یک مسیر برای پیادهروی و ورزش به شکل بسیار زیبایی، سنگچین شده بود.اطراف رودخانه پر از درخت و بوتههای وحشی بود. در فاصله یکی دو متری از پیادهروی مخصوص عابران، در کنار یک درخت بزرگ و قدیمی، جسد مرد میانسال افتاده بود. دکتر کینگ نماینده پزشکی قانونی در حال وارسی جسد بود. تعدادی از همسایهها و تعدادی مامور پلیس در اطراف دیده میشدند. همه جا سکوت بود و جز صدای آواز پرندگان، صدای دیگری به گوش نمیرسید. کمیسر با راهنمایی سروان کلارک سراغ مقتول رفت.
دکتر کینگ با دیدن کمیسر، کار معاینه اولیه جسد را رها کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: درخصوص زمان وقوع مرگ ادموند با سروان کلارک موافقم، اما درخصوص چگونگی وقوع جنایت باید عرض کنم به نظر میرسد وی به وسیله طناب یا وسیلهای شبیه به آن خفه شده است. البته آثار کبودی ضعیف روی بازو و سینه وی دیده میشود که به نظر من قدیمی هستند، اما آنچه مهم است، ادموند بیچاره کاملا غافلگیر شده و نتوانسته کوچکترین مقاومتی در مقابل قاتل بیرحم که ظاهرا بسیار هم قویهیکل بوده، انجام دهد. این را هم اضافه کنم که فرضیه این که وی در خواب مورد حمله قرار گرفته باشد یا این که ابتدا بیهوش و سپس خفه شده باشد، وجود دارد. اثبات این فرضیه نیاز به بررسیهای دقیقتری دارد.
کمیسر از وی تشکر کرد و نگاهی به جسد مرد میانسال که در خواب ابدی فرو رفته بود، انداخت. همه چیز حکایت از یک جنایت تلخ و دردناک داشت. چشمان مقتول نیمه باز بود و آثار کبودی و فشار به وضوح روی گردن او دیده میشد. موهای جوگندمی مقتول خاکآلود بود و آثار گل و لای نیز روی لباسهای او دیده میشد. چیزی همراه او نبود و مقتول حتی کفش به پا نداشت. کمیسر پس از این که به دقت جسد را از نظر گذراند، نگاه جستجوگرش را در اطراف جسد گرداند. چیز مشکوکی نظرش را جلب نکرد؛ با توجه به این که علائم نشان میداد مقتول توسط 2 نفر به محل کشف جسد انتقال داده شده است.
سروان کلارک همراه کمیسر و حین بررسی اطراف جسد، گزارش خود را نیز به اطلاع کمیسر رساند. وی گفت: ساعت حدود 5 صبح بود که ما در جریان این جنایت قرار گرفتیم. خبر کشف جسد ادموندستون را کارل سیناکس، به ما داد. او در حال پیادهروی در اطراف رودخانه بودکه با جسد ادموند مواجه و سپس موضوع را اطلاع داد. به فاصله کمتر از 10 دقیقه در محل حاضر و با جسد ادموند در کنار رودخانه روبهرو شدیم. بلافاصله محل را تحت کنترل در آورده و تحقیقات را آغاز کردیم. متاسفانه تا این لحظه هیچ ردی از قاتل به دست نیاوردیم. ضمن این که تحقیقات از همسایهها و اهالی محل تاکنون نتیجهای در بر نداشته است. در واقع نتوانستیم شاهدی پیدا کنیم تا از آن طریق سرنخی از قاتل یا قاتلان به دست آوریم.
وی در مورد هویت مقتول گفت: ادموندستون 44 ساله از اهالی همین منطقه است. وی یک وکیل زبردست است که سالهاست به وکالت مشغول است. ادموند وضعیت مالی بسیار خوبی داشت و سرشناس بود. ما پس از کشف جسد، خانوادهاش را مطلع کردیم و همسر جوان او ژیلبرت خود را به اینجا رساند. آنها 9 ماه پیش ازدواج کردند. البته ادموند قبلا هم یک بار ازدواج کرده بود که سال گذشته همسرش را طلاق داد. ژیلبرت 24 سال دارد و ادموند هم یک پسر 9 ساله دارد که با همسر سابقش زندگی میکند.
سروان کلارک ادامه داد: ادموند 7 سالی است که در این منطقه سکونت دارد. ارتباط خوبی با همسایهها داشته و بسیار مورد احترام بود. اکثر همسایهها از او رضایت دارند. البته اختلاف او با همسر سابقش و درگیریهای مدام آنها تعدادی از همسایهها را نگران میکرد. براساس تحقیقاتی که انجام دادیم، وی با همسر جدیدش هم اختلاف داشته و گاهی سر و صدای آنها را همسایهها هم شنیدهاند. ظاهرا ادموند مردی عصبی بوده که خیلی زود از کوره در میرفته است.
معاون کلانتری منطقه یادآور شد: براساس اظهارات ژیلبرت، ادموند به دنبال یک تلفن، دیشب از خانه خارج شده و دیگر برنگشته تا این که امروز جسد او کشف میشود.
کمیسر چند سوال از سروان کرد و سپس به سراغ ژیلبرت، همسر جوان مقتول که در کنار مرد جوان قدبلند و خوشلباسی ایستاده بود، رفت و به بازجویی از او پرداخت. ژیلبرت که بشدت مضطرب و نگران بود و صدایش میلرزید با صدای بغضآلودی مرد همراهش را ادوارد، برادر خود معرفی کرد و گفت: باورم نمیشود که این بلا سر ادموند آمده باشد. با این که شغل حساسی داشت اما با همه مهربان بود و تلاش میکرد با تمام افراد، مودبانه برخورد کند. بسیار محتاط بود و در انتخاب دوستان و رفقایش بسیار دقت میکرد. واقعا نمیدانم چه کسی این بلا را سر او آورده و این کار چه انگیزهای داشته است.
وی در مورد ماجرای خروج ناگهانی مقتول از خانه گفت: ادموند ساعت 6 عصر بود که به خانه آمد. 2 روزی بود که به خاطر یک مساله کوچک باهم حرف نمیزدیم. چون قرار بود برادرم مهمان ما باشد، سعی کردم با او آشتی کنم. وقتی به خانه آمد برایش آبمیوه آوردم و به خاطر این که ناراحتش کرده بودم، عذرخواهی نمودم، اما انگار چیزی ذهنش را مشغول کرده بود. خیلی سرد رفتار کرد. اهمیتی ندادم تا این که ساعت 9 شب برادرم ادوارد که از قبل خبر داده بود، شام نزد ما خواهد آمد، وارد منزل شد. از درگیری من و ادموند اطلاعی نداشت، اما وقتی با رفتار سرد و البته ناشایست ادموند روبهرو شد، موضوع را از من پرس و جو کرد. سعی کردم یکجوری حرف را عوض کنم، اما رفتار ادموند واقعا زننده بود. کلامی با ادوارد حرف نزد و مشغول تماشای تلویزیون شد. بعد هم با پروندهای که از کیفش بیرون آورد، خود را مشغول کرد.
موقع شام هم فقط سکوت کرد. فقط من بودم که آبروداری میکردم و سعی داشتم به ادوارد بد نگذرد. برادرم بعد از 2 ماه به خانه ما آمده بود و انتظار چنین برخوردی را نداشت. حتی قبل از شام، خواست برود که با خواهش و تمنای من ماندنی شد. ادوارد ساعت 12 شب ما را ترک کرد، موقع رفتن به ادموند گفت اگر فکر میکردم از دیدنم ناراحت میشوی، هرگز نمیآمدم. ادموند جواب داد ناراحتیام به خاطر تو نبود، درگیر یک پرونده عجیب هستم که اوضاع فکریام را بهم ریخته است.
بعد از رفتن ادوارد با ادموند بحثم شد. راستش خیلی اعصابم بهم ریخته بود. ادموند را به خاطر رفتار ناشایستش سرزنش کردم. رفتار و اخلاقش قابل تحمل نبود. تهدید کردم که اگر این رفتار را ادامه دهد، او را ترک خواهم کرد. گویا ادموند منتظر چنین حرفی از من نبود. با عصبانیت جواب داد من هم ادامه چنین وضعی را تحمل نمیکنم. در همان موقع گوشی همراهش زنگ خورد. فقط شنیدم که گفت آمدم. بعد هم لباسهایش را پوشید و بدون این که چیزی بگوید، خانه را ترک کرد. از پشت پنجره دیدم مرد قوی هیکلی مقابل ساختمان انتظار او را میکشد. آنها سوار خودرو شدند و رفتند و دیگر خبری از او نداشتم تا این که ساعاتی پیش باخبر شدم این اتفاق برای او افتاده است.
وی در مورد مرد غریبه گفت: چهره او را ندیدم. در تاریکی ایستاده بود. فقط میدانم که قد بلند و هیکل بزرگی داشت. کمیسر نیم ساعتی از ژیلبرت بازجویی کرد، آنگاه چند سوال هم از ادوارد پرسید. ادوارد که برادر بزرگ ژیلبرت بود به کمیسر گفت: از اولش هم با ازدواج خواهرم و ادموند موافق نبودم. ادموند 20 سال از خواهرم بزرگتر بود و نمیتوانست او را درک کند. با خواهرم چنان رفتاری کرده بود که اوایل ژیلبرت مجذوب او شده بود. ژیلبرت علیرغم مخالفت من، پدر و مادرم با ادموند ازدواج کرد که بعد از مدت کوتاهی اختلافات آنها شروع شد. البته با وجود این، ژیلبرت هنوز هم ادموند را دوست داشت و به آینده امیدوار بود.
ادوارد ادامه داد: ژیلبرت تا امروز صحبتی از اختلافاتش با ادموند ابراز نکرده بود، اما من کم و بیش از این اختلافات خبر داشتم.
ادوارد ضمن تایید اظهارات خواهرش در مورد حضور در خانه آنها گفت: ژیلبرت صبح زود در حالی که اشک میریخت موضوع مرگ شوهرش را اطلاع داد و من هم با عجله خودم را به اینجا رساندم.
وی در مورد شغلش گفت: در یک آژانس مسافرتی کار میکنم و از شغلم هم راضی هستم.
کمیسر چند سوال دیگر از او پرسید، سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد. آنگاه رو به سروان کلارک دستور دستگیری ژیلبرت و ادوارد را به جرم قتل عمد ادموند صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید ژیلبرت و برادرش ادوارد قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری آنها داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق