پُستخانه

کد خبر: ۴۱۸۳۸۶

3-داداش! از رو اینترنت کپی پیست نکن؛ یا وبلاگ خودت، یا صفحه بروبچ. مفهومه؟ حسن حسن حسن... بگوشم! 4-کوتاه بنویس، می‌بینی که: امکان چاپش بیشتره. 5-می‌دونی برای نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی می‌شه؟! پس معطلش نکن. 6-چی؟ پارتی نداری؟ آاااخی! عیب نداره، یه‌چی بنویس که چفت و بستش درست باشه، یه حرفی داشته باشه که به درد دیگران بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! اما زمینش؟ دست یکی دیگه‌س! 7-تا رسیدن و چیدن نامه‌ها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچه‌م رو گازه و چم‌دونم نامه‌م نوبره و اینام، چیییی؟... نه‌اااارییییم‌هاااا!!

نیلوفر: (من تمام قانونای صفحه رو رعایت کردم ولیییی این چفت و بستش خوب باشه رو نمی‌دونم!) رنجیدی از من؛ می‌دانم. دنبال بهانه‌ای می‌گردم برای راضی کردنت؛ برای دوباره برگشتنت؛ برای
دوست داشتنت بیشتر از همیشه؛ اما وقتی به پایان می‌اندیشم به خودم باور می‌دهم که می‌تواند بدتر از اینها باشد. پس ترجیح می‌دهم بی‌صدا در خودم بشکنم و دوستت داشته باشم[...].

آاااهاااا! قاااانوووون شییییشم، 3 بخش داره: دومیش، به درد دیگران بخوره؛ سومیش، «حالا منظور؟»! الآن این، درد دیگران بوووود؟ واستا بینم... اصن منظورت چی بوووود؟!! (چی؟ قانون اول می‌گه: هر چی دل تنگتون می‌خواد، بگیییید؟ پس دیگه: حلِّه آبجی!!)

م. بندگان از بابل، 23 ساله: چرا تو این دوره و زمونه همه با هم درگیریم؟ چرا [...] همه با هم قهریم؟ چرا تو این دوره و زمونه کسی به فکر اون یکی نیست؟ واقعاً که! این دوره و زمونه عجب دوره و زمونه‌ایه! ...هی‌ی‌ی‌ی چه می‌شه کرد جز تحمل... کسی نیست راه حل بده؟[...]

کوچه پسکوچه: آخرین کلمات کتاب از مجرای دیده‌ام بر زبانم جاری شد. کتاب را بستم و به ترنم وجودم بازگشتم؛ به توفانهای پرتلاطم دلم که گوشه و کنار ساحل دلم را ویران کرده و هم‌اکنون مأمن کوچکی بیش برای پرستوهای کوچندة آرزوهایم باقی نگذاشته. آهم از درد زمانه است و درد دلم از غم غربت...

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه: به نظر تو چرا بچه‌ها دوست دارن توی انشاء مدرسه‌شون غالباً از سونامی ژاپن، سیل خانمان‌برانداز و آتش‌سوزی جنگلهای کالیفرنیا بنویسن اما از این گرد و غبار شدید، سمج و بی هدف توی کشور خودمون چیزی ننویسن؟ یعنی به موضوعات به این مهمی، حساس نیستن و اهمیتی نمی‌دن؟

یعنی سعادت و سلامت همنوع و آبادانی کشور براشون اهمیتی نداره؟ یعنی نمی‌خوان بدونن همشهریاشون از پیِ این گرد و خاک لعنتی چه حُناقی گرفتن؟ ...یه دوایی، دعوایی، درمونی آخه. صد رحمت به بادهای 120 روزة سیستان![...]

زهرا-ن: با تو در این ازدحام در دل این شهر/ با تو فقط می‌توان به اوج رها رفت/ با تو فقط می‌شود از عشق غزل ساخت/ با تو فقط می‌شود از تب به تاب رفت/ با تو فقط می‌شود از حسرت بهار/ تا ته نهال، پر از اشتیاق رفت/ با تو فقط می‌شود از هیچ، از سکوت/ تا به سوی زمزمه و قیل و قال رفت/ با تو فقط می‌شود از نیمروز گرم/ تا خنکای نسیم بیقرار رفت/ با تو فقط، با دو دست بی‌ریای تو/ می‌توان به انتهای انتظار رفت (اون جایی که گفته‌م «از تب به تاب رفت» منظورم اینه که از بیقراری به سمت قرار و آرامش رفت...)

هنرمند خوب، اونه که دایرة دانسته‌هاش رو از حیطة هنرش اون‌قد زیاد کنه که وقتی اثری پدید میاره، مجبور نشه کنار نوشته، شعر، فیلم و... اثرش واسته، یه تابلو هم دستش بگیره که روش نوشته: این‌جاش منظورم اینه‌هاااا... اون‌جاش مقصودم اون بوده ‌واااا...! (یه طوری بنویس که نه خودت کنار اثرت بایستی، نه نیاز به تابلو داشته باشی، نه مخاطب بگه: ببخشیناااا...! می‌شه بگین اینجا، منظورتون دقیقاً، بل‌که‌م نشد... حدووووداً! چیییی بوووود؟)! تا می‌تونی کتاب، دربارة چگونه نوشتنِ شعر بخون.

تمشک 18 ساله از تهران: [...]کنکور هیچی نیستا، ولی می‌بینی الکی چه جوسازی می‌کنن؟! [...] تو این چهل روز آخر دو سه بار بیشتر از خونه بیرون نرفتم. تنها تفریحم خوندن چاردیواری شده بود که داداشم واسه‌م می‌خرید، منم آخر شبا با کلی ذوق می‌خوندمش[...] خیلی می‌چسبید[...].

اینم واسه دل تو! وگرنه، الآن باس ورِ دلِ جوجه 18 روزه، کنار اون یکی متنش، تو پستخونه بودی‌هاااا!

احسان 87 : گرافیک خاطرات با هم بودنهایمان بالاست... می‌ترسم کارت گرافیک مغزت پائین باشد و کیفیت تصاویر بالا نباشد یادت برود! همین...!

شمیم از ناکجا: تو که باشی همیشه یک در باز است، همیشه نوری هست [...] تو که نباشی فکرم هم نمی‌آید!

هاه‌هاه‌هاه! حالا جدی؟ یا همین جور واسه طنز و شوخی؟! (برای اثرگذاری بیشتر متنت، باس حواست به این جنبة نوشته‌هات باشه).

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها