کمیسر برای چندمین بار به مطالعه گزارش رئیس پاسگاه پلیس که در پرونده بود، پرداخت. جسد جان تروت رو به پشت کنار دیوار مخروبه در ضلع غربی ساختمان نیمهویران شده و در حالی که کنار او سرنگ آلوده به مواد مخدر قرار داشت، دیده می شد. وی یک شلوار جین آبیرنگ، پیراهن آستینکوتاه چهارخانه زرشکی و کفش کتانی به پا داشت. در جیب عقب شلوار مقتول، کیف جیبیاش پیدا شد که داخل آن گواهینامه، کارت شناسایی و چند دلار پول دیده میشد. آثار ضرب و جرح روی صورت و بدن او دیده نمیشد، اما جای تزریق یک سرنگ و خونی که از آن سرازیر شده بود در بازوی دست راست وی کاملا مشهود بود.
همچنین در یک قدمی جسد، کولهپشتی مشکیرنگی افتاده بود که داخل آن یک کتاب رمان، حوله دستی و یک دفترچه یادداشت، جلبنظر میکرد.
ماموران پاسگاه پس از شناسایی هویت مقتول، تحقیقات مقدماتی را آغاز کردند. مادر جان در جریان مرگ پسرش قرار گرفت. جان پدر نداشت و مادرش در بازجویی در پاسگاه به افسر تحقیق گفته بود که از 6 ماه پیش که جان به سربازی رفته تنها 3 بار او را آن هم فقط برای چند دقیقه دیده است. وی عنوان کرد آخرین بار هفته پیش جان را ملاقات کرده که در آن ملاقات، جان از او مقداری پول گرفته است.مادر جان در بازجویی در مورد اعتیاد پسرش گفته بود: جان سیگار زیاد میکشید، اما از اعتیاد او خبر نداشتم.
با توجه به این که ظواهر امر حکایت از آن داشت که احتمالا جان بر اثر زیادهروی در تزریق مواد مخدر جان سپرده است، جسد به پزشکی قانونی انتقال و تحقیقات ماموران پاسگاه نیز متوقف شده بود.
با اعلام گزارش پزشکی قانونی، موضوع مرگ مشکوک جان وارد مرحله تازهای شد. کمیسر در ادامه به بررسی گزارش پزشکی قانونی پرداخت. این گزارش حکایت از آن داشت که عامل اصلی مرگ جان تزریق مواد مخدر نبوده است، بلکه وی بعد از استعمال مواد مخدر و در حالی که شرایط عادی نداشته مورد حمله قرار گرفته و خفه شده است و معاینات پزشکی نیز مرگ بر اثر انسداد مجاری تنفسی را تایید میکند.
به دنبال گزارش پزشکی قانونی و قطعی شدن قتل جان تروت، پرونده به کمیسر توماس مدرسن ارجاع شد و کمیسر نیز بلافاصله تحقیقات پیرامون این جنایت را آغاز کرد.کمیسر در اولین گام، صحنه جنایت را مورد بررسی قرار داده، سپس جسد جان را بدقت وارسی کرده بود. کمیسر در تحقیق از پادگان محل خدمت جان پی برد که وی جوانی تندخو، عصبی و بینظم بوده و در طول 6 ماه خدمتش، بارها غیبت داشته و به علت ایجاد بینظمی پادگان چند بار توبیخ شده است.
روزی که جان به قتل رسیده بود پادگان تعطیل بوده، اما او به خاطر بینظمیهایش مجبور بوده آخر هفته را در پادگان بماند که البته جان با این که اجازه خروج نداشته ساعت 2 بعدازظهر از پادگان گریخته بود. جان در پادگان در قسمت خشکشویی کار میکرد و کارش هم سخت و دشوار به نظر نمیرسید، اما با وجود این وی دائم غیبت و فرار میکرده است.
کمیسر موفق به بازجویی از دوستان نزدیک او در پادگان شده بود و از 3 نفر از دوستان صمیمی او که همیشه در پادگان با هم بودند خواسته بود امروز به دفتر او بیایند. کمیسر انتظار میکشید تا آن 3 نفر با حضور در دفتر کارش به سوالات پاسخ دهند.
کمیسر در ادامه تحقیقات خود به بازجویی از مادر مقتول پرداخت. جاناتا مادر 50 ساله جان درخصوص پسرش به کمیسر گفت: وقتی جان 13 ساله بود، پدرش را در یک حادثه رانندگی از دست داد. زمان مرگ پدرش جان هم با پدرش بود. بعد از آن حادثه، جان بشدت دچار گوشهگیری و در عین حال تندخویی شد.
از آن به بعد او به درس و مشق کماهمیت شد و ترجیح میداد وقتش را با دوستان و رفقایش سپری کند. او به زحمت و با فشار من توانست دوره دبیرستان را به پایان برساند و بعد هم خودش را با کارهای مختلف سرگرم کرد تا این که به پیشنهاد دوست و رفیق صمیمیاش اریک تصمیم گرفت به ارتش ملحق شود.
این را هم بگویم که 2 سال بعد از مرگ همسرم من ازدواج مجدد کردم. البته شرط من برای ازدواج با شوهرم دیوید این بود که جان و دخترم الیزابت با ما زندگی کنند که دیوید هم پذیرفت. اما هرگز بین جان و دیوید رابطه خوبی برقرار نشد و آنها هیچگاه نتوانستند باهم یک رابطه عاطفی و صمیمی داشته باشند و دائم سر موضوعات مختلف و پیش پا افتاده بحث و جدل میکردند. شاید هم یکی از علتهایی که باعث شد جان به ارتش برود به خاطر دوری از محیط خانه بود. روی هم رفته جان پسر خوب و عاطفیای بود. او بشدت احساساتی بود و آرزوهای بزرگی داشت که هرگز نتوانست به آرزوهایش برسد. او گاهی بشدت و ناخواسته عصبی میشد و کنترل رفتارش را از دست میداد. هرگز نتوانست خود را کنترل کند و این از اشکالات عمده او بود. بیشتر اوقات با ناسزا و بد و بیراه از من پول میگرفت و بعد هم آن را خرج خوشگذرانی میکرد. هرچه درمیآورد خرج میکرد. صمیمیترین دوست او اریک بود که بیشتر وقتش را با او میگذراند و با هم به سربازی رفتند.
مادرجان در پایان بازجویی به نکته مهمی اشاره کرد و آن این بود: آخرین بار 3 هفته پیش وقتی جان به خانه آمد، من در خانه نبودم. وقتی برگشتم او با عجله پول از من گرفت و رفت. چند روز بعد از این ملاقات متوجه شدم مقداری از طلاهایم گم شده است. البته مطمئن نیستم که سرقت طلاها کار جان بوده باشد. اما غیر از او هیچ کس به خانه ما رفت و آمد نمیکرد. ضمن این که جان قبلا هم سابقه سرقت پول از خانه را داشت. این موضوع را به خاطر همسرم و وضعیت جان مخفی نگاه داشتم و امروز برای این که شاید کمکی به شما کند، مطرح کردم.
تحقیقات کمیسر برای یافتن سرنخی از طلاهای زن به جایی نرسید و نتوانست نه در پادگان و نه در مکان دیگری، اثری از طلاها به دست بیاورد و این خود موضوعی سوالبرانگیز بود.کمیسر همانطور که در حال مطالعه مجدد بازجویی مادر جان بود، چند ضربه به در زده شد و به دنبال آن دستیارش ستوان واین وارد شد و اعلام کرد همخدمتیهای مقتول آمدهاند. کمیسر از وی خواست آنها را به اتاقش راهنمایی کند. لحظاتی بعد 3 مرد جوان با اونیفورم نظامی وارد اتاق شدند. کمیسر از آنها خواست بنشینند. وقتی آنها روی صندلی جابهجا شدند، به معرفی خود پرداختند. نفر اول خودش را جوزف کاسترو 19 ساله معرفی کرد. او در پادگان با جان آشنا شده بود. نفر دوم اریک پورتر، دوست صمیمی جان بود که هر دو همزمان به ارتش پیوسته بودند و نفر سوم هم که جوانی قد بلند و خوشقیافه بود. سیمون نام داشت. او نیز از دوستان مقتول بود که با جان به خدمت آمده بود.
کمیسر بعد از این که با این 3 نفر آشنا شد به بازجویی از آنها پرداخت. جوزف کاسترو به کمیسر گفت: باجان در خشکشویی کار میکردم. جان پسر بامعرفتی بود، اما بسیار عصبی بود و در عین حال هم خیلی بینظم. هر بار که به مرخصی میرفت چند روزی غیبت میکرد و خیلی هم سیگار میکشید. بسیار ولخرج بود و این اواخر هم گوشهگیر شده بود و دائم در خودش بود. آخرین بار هم صبح 7 ژوئیه او را دیدم. تا ساعت 11 در خشکشویی بود، بعد هم آنجا را ترک کرد و دیگر خبری از او نشد تا این که شنیدم این حادثه دردناک برایش اتفاق افتاده است.
جوزف افزود: از اعتیاد او اطلاعی نداشتم و در این خصوص هم چیزی به من نمیگفت. اما همانطور که گفتم این اواخر بسیار تودار شده بود.
وی درخصوص رابطهاش با جان گفت: ما باهم همکار بودیم و مشکلی نداشتیم. بارها او را نصیحت کردم و خواستم به کارهایش نظم بدهد. خودش هم میخواست اما نمیدانم چرا موفق نمیشد که زندگیاش را براساس یک برنامهریزی منظم پیش ببرد. او بسیار جوان مهربان و دلسوزی بود، اما استرس داشت، نگران بود و از آینده میترسید.
کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به بازجویی از اریک که مشوق اصلی جان برای رفتن به ارتش بود، پرداخت. اریک که سراسیمه به نظر میرسید به کمیسر گفت: من و جان باهم بسیار دوست بودیم. هیچ چیز بین ما مخفی نبود. جان مشکلات بسیاری بخصوص از نظر روحی و روانی داشت که با من مطرح میکرد. از خانواده گریزان بود و دائم تکرار میکرد نمیتواند ناپدریاش را تحمل کند. روحیه حساسی داشت و شاید هم روحیهاش باعث شد که به اعتیاد روبیاورد. البته او در زمان خدمت معتاد شد. قبل از آن فقط سیگار میکشید.
وی در مورد حضور خود و جان در ارتش گفت: من و جان جاهایی مختلف کار کردیم، اما در هیچ کاری موفق نبودیم تا این که تصمیم گرفتیم به ارتش پیوسته و شانسمان را آنجا امتحان کنیم. با این کار میخواستم هم به خودم و هم به جان کمک کنم که اعتراف میکنم موفق نشدم.اریک افزود: جان را از دست دادم و این موضوع برایم بسیار سخت و دشوار است. او در مورد آخرین ملاقاتش با جان گفت: جان این اواخر بشدت معتاد شده بود و دائم مواد مخدر به خودش تزریق میکرد. خیلی تلاش کردم او را از این کار باز دارم، اما موفق نشدم. آن روز هم ساعت 11 نزد من و سیمون آمد. ناهار را با هم خوردیم و چون بعدازظهر پادگان تعطیل میشد و مرخصی آخر هفته میرفتیم جان بسیار عصبی بود. او اجازه خروج از پادگان را نداشت و در واقع بازداشت بود. از این موضوع بشدت ناراحت بود. از طرفی هم بسیار سراسیمه بود. ظاهرا مواد نداشت و در خماری بسر میبرد و میخواست هر طور شده مواد تهیه کند. گفت میخواهم فرار کنم. خیلی سعی کردیم او را از این تصمیم منصرف کنیم، اما موفق نشدیم. ساعت 3 بعدازظهر با همان لباس سربازی و البته به کمک من و سیمون از ضلع شرقی پادگان و به دور از چشم نگهبانان گریخت. ما هم یک ساعت بعد پادگان را ترک کردیم. قرار بود شب او را ببینیم که خبری از او نشد. بعد هم شنیدیم که این حادثه برایش اتفاق افتاده است. او به طور قطع بعد از فرار از پادگان مواد تهیه کرده و بر اثر تزریق بیش ازحد جانش را از دست داده است. مرگ او برایم بسیار دردناک است و هنوز هم نمیتوانم این حادثه را قبول کنم.کمیسر آنگاه از سیمون بازجویی کرد. او نیز عین اظهارات اریک را تکرار کرده و از این حادثه پیش آمده برای جان اظهار تاسف کرد.کمیسر پس از شنیدن اظهارات سیمون، از جوزف خواست بیرون از اتاق منتظر باشد. آنگاه یک ساعتی از آن دو نفر مجددا بازجویی کرد. سپس هر دو نفر آنها را به جرم قتل عمد جان تروت دستگیر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید اریک و سیمون قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری آنها داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)