دقیقه‌های ارزشمند زندگی

کد خبر: ۴۱۶۸۱۲

در همین حال و هوا بود که ناگهان صدای زنگ در بلند شد. پسر کوچولو از جایش پرید و به سمت در رفت. انگار نه انگار تا چند لحظه قبل آنقدر در خودش فرورفته بود. در که باز شد، پدرش را دید که خسته ولی با لبخند از سر کار برگشته بود. پسر با صدایی لرزان و همان نگاه معصوم همیشگی به او سلام کرد.

پسرک منتظر ماند تا پدرش کمی استراحت کند و کنارش بنشیند. بعد زیر چشمی نگاهی به او کرد و با تردید پرسید: «بابا شما برای هر یک ساعت کار چقدر پول می‌گیری؟»

پدر از این سوال خیلی تعجب کرد و با نگاهی که نشان می‌داد متعجب است به پسرش خیره شد. بعد با بی‌تفاوتی روزنامه‌اش را برداشت و گفت: «خوب گوش کن پسرم، هیچ کس نمی‌دونه من برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرم.» بعد برای این که خیال پسر را راحت کند مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد و گفت: «حتی مادرت!»‌

ولی نگاه پسر هنوز حالت پرسش داشت و از این که جوابی نگرفته است راضی نبود. پدر هم گویا چنین چیزی را فهمیده باشد، دوباره به او نگاه کرد و با صدایی محکم و قاطع گفت: «من خیلی خسته‌ام. اینقدر اذیت نکن و دیگه از این سوال‌ها نپرس.»

پدر این را گفت و از جایش بلند شد، رفت تا به کارهایش برسد، اما پسر تسلیم نشد. دنبال او راه افتاد و به اتاق پدرش رفت. پشت در ایستاد و با التماس گفت: «پدر خواهش می‌کنم، لطفا به من بگید، برای یک ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟»

پسر اصرار داشت و حاضر نبود سوالش را فراموش کند. همانجا ایستاده بود و با التماس به پدر نگاه می‌کرد، پدر که متوجه او شده بود، از داخل اتاق نگاهش کرد، تسلیم شد و با عصبانیت جواب داد: «من ساعتی 20 دلار می‌گیرم، راضی شدی؟ حالا برو به کارت برس.»

ـ «ممنون بابا. حالا می‌شه 10 دلار به من قرض بدید؟»

پدر که حالا دیگر حسابی بی‌قرار شده بود با عصبانیت و ناآرامی برگشت و به او نگاه کرد. بعد با صدایی بلند که بیشتر به فریاد شبیه بود گفت: «پس برای این بود که از من این همه سوال پرسیدی؟ برای 10 دلار از عصر تا حالا داری منو کلافه می‌کنی؟ تا بیشتر از این عصبانی نشدم برو تو اتاقت و بخواب، اینقدر منو اذیت نکن، من خسته‌ام پسر.»

پسر بغض کرد، رفت و با رفتن او همه چیز آرام شد. هوا دیگر تاریک ‌شده و پدر هم کارهایش را تمام کرده بود، اما وقتی داشت برای خواب آماده می‌شد، به رفتارش فکر کرد؛ به کاری که امروز با پسرش کرده بود. حالا که همه چیز آرام شده بود، بیشتر احساس گناه می‌کرد. با خودش فکر کرد شاید پسر کوچولو به چیزی احتیاج داشته و با آن پول می‌خواسته آن را بخرد. کلی فکر کرد و بالاخره تصمیم گرفت برای آرام کردن خودش هم که شده به اتاق پسرک برود و با او حرف بزند.

آرام وارد اتاق شد، در را باز کرد و در تاریکی اتاق کمی به اطرف نگاه کرد تا چشم‌هایش عادت کند.

ـ «خوابی پسرم؟»

ـ «نه پدر، هنوز بیدارم، خوابم نمی‌بره.»

پسرک با صدایی خواب‌آلود این جمله را گفت، تکانی خورد و طوری قرار گرفت که نه دراز کشیده بود و نه کامل نشسته.

پدر دستش را به طرف او دراز کرد و گفت: «اینم اون پولی که خواسته بودی.»

پسرک از جایش بلند شد و نشست، چراغ خواب کنار تختش را روشن کرد و با لبخندی که تمام صورتش را پوشانده بود از پدرش تشکر کرد، بعد دستش را زیر بالش برد و کمی پول بیرون آورد.

ـ «حالا من پول کافی دارم، پدر. 20 دلار!»

پول را به طرف پدرش گرفت، پدر گیج شده بود و او را نگاه می‌کرد. پسرک ادامه داد: «پدر می‌شه یک ساعت از وقتتون رو به من بدید؟»

پدر که متوجه ماجرا شده بود، به فکر فرو رفت؛ حالا فهمیده بود زمان خیلی گرانبهاتر از آن است که همه آن صرف کار شود.

زهره شعاع

motivateus.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها