هنگام سوار و پیاده شدن، در هر ایستگاه آدم یاد سوژه همیشگی میدانهای میوهوترهبار میافتد. اینجا هم همه چیز درهَم است، اما به جای ترهبار و میوه، سوار شدن و پیاده شدن. گروهی میخواهند پیاده شوند و در همان حال یک عده تلاش میکنند به زور سوار شوند. بیشتر به یک مسابقه میماند.
من هم با همین شیوه سوار شدم. واگن خیلی شلوغ نبود، اما جا برای نشستن هم نبود. این وقتها دلم میخواهد کنار در بایستم و به آن طلق ضخیم تکیه بدهم. این طوری میتوانم به دور از هیاهوی مسافران، چند خطی کتاب بخوانم. میتوانم آرامتر باشم و موج جمعیت کمتر تکانم بدهد.
حساب کردم 7 ایستگاه تقریبا 20 دقیقهای طول میکشد، فرصت خوبی بود. کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن. چند صفحهای بیشتر نخوانده بودم که حس کردم دستی تکانم میدهد. سر از کتاب برداشتم، نگاه کردم، پسر بچهای بود. در یک دستش چند برگی فال حافظ داشت. فالهایی در پاکتهای سبز و قرمز و با دست دیگرش شلوار مرا گرفته و تکان میداد. نگاهم به چشمانش گره خورد. نمیدانستم چه بگویم. این روزها مترو پر است از این بچههای معصوم که چیزی به دست دارند و برای فروشش تلاش و حتی التماس میکنند. چند ثانیهای با خودم کلنجار رفتم. این پا و آن پا کردم و بالاخره روی دلم پا گذاشتم. گفتم فال نمیخواهم. پسرک کمی صبر کرد، با چشمش التماس کرد. من ساکت ماندم تا او سر پایین انداخت و رفت. رفت و دست بر شلوار دیگری گرفت و... کتاب جلوی چشمم بود، اما فکرم پیش پسرک مانده بود. از صبح تا شب باید همینطور التماس کند؛ خیلیها هم مثل من از او چیزی نمیخرند. چقدر برایش میماند؟... برایش؟... اصلا مگر پولهایی که از دست مردم میگیرد، مال اوست؟ اگر بود که خوب بود. اگر مال خودش بود، چند تا فال... نه، همه فالهایش را میخریدم. میخریدم تا لبخندش را ببینم، اما میدانم که پولها مال او نیست. مال کی هست را هم نمیدانم. آن موقع نمیدانستم کدام ایستگاه را هم رد کردهام! همینطور مانده بودم میان این همه خیال که کسی آرام صدایم کرد: آقا دستمال میخرین؟
باز هم نگاه کردم؛ چشمان سیاه دخترک مرا نگاه میکرد؛ چشمهایی به معصومیت چشمهای پسرک فال فروش.
چشمانش نمیگذاشت بگویم نه نمیخرم؛ ساکت ماندم؛ ماندم تا دخترک هم رفت؛ رفت سراغ خانمی که روی صندلی اول نشسته بود. چند ثانیهای هم به او نگاه کرد و رفت؛ رفت سراغ مسافر بعدی. چشمان من هم با او میرفت؛ مثل اینکه چشمانم پسرک را از یاد برده بودند، اما تا دو صندلی آن طرفتر به دنبال دخترک رفتند. آنجا زنی یک دستمال از دخترک خرید؛ دست در کیف بزرگش کرد و یک اسکناس به او داد با یک نصفه ساندویچ! فکر کردم شاید دخترک ساندویچ را نگیرد، اما با خوشحالی ساندویچ نیم خورده را گرفت و به سوی دیگر واگن دوید؛ به چشم بر هم زدنی خود را به پسرک رساند؛ چیزی در گوشش گفت؛ ساندویچ نصفه را به او داد و راه رفته را برگشت. از جلوی من رد شد و به زن رسید؛ همان که ساندویچ را به او داده بود. زن صدایش کرد و گفت: ساندویچ را برای خودت دادم.
دختر خندید و گفت: اون برادرمه، امروز چیزی نخورده، از من هم گرسنهتره.
یک مرتبه سرم داغ شد. کاش فالهایش را خریده بودم. کاش حساب و کتاب را توی کار دل دخالت نمیدادم. کاش من هم ساندویچی همراه داشتم. کاش... سر برگرداندم؛ پسرک نبود. طرف دیگر واگن را نگاه کردم. دختر هم در میان مسافران گم شده بود.
قطار ایستاد. نمیدانم کدام ایستگاه بود. صدایی که نام ایستگاهها را هم میگفت نشنیدم. سرم گیج میرفت. درها بسته شدند. قطار آرام آرام حرکت کرد. از پنجره، دختر و پسری کوچک را دیدم که کنار هم روی صندلیهای سالن نشسته بودند. پسرک ساندویچ نیم خورده را نصف میکرد.
کورش اسعدیبیگی