هی با خودم کلنجار می روم.ذهنم پر است از کلمات و جملات درهم و برهم. می خواهم جفت و جورشان کنم، تا شاید مطلبی از آب درآید در وصف تو نازنین دلبر! همیشه همینگونه بوده است.
اما هنگامی که قلم روی کاعذ میرود خودش میآید.کلمات هم جفت و جور میشوند میشود همین نوشتهها.
گرچه این کلمات و جملات قاصرند و قابلی ندارند برای شما. سیاه مشقی است و دل نوشته هایی از سر دلدادگی و عاشقی. هر چند هنوز هم سرباز صفر لشگر عشاق شما هستم. قرار گذاشتهام آنقدر تمرین کنم و بنویسم و دل بسپارم به عشق نابت، که شاید درجه ای بگیرم! اما به همین سربازی صفر هم قانع هستم.چرا که نه!
اما تا یادم نرفته بگویم و اعتراف کنم که این نوشتن ها برای تو جان جانان ، برکتی برایم دارد که نگو، حال که نیامده ای این همه کَرم و بخشش، بیایی چه می شود؟
اما چه بنویسم که دلم آرام گیرد! می خواهم بنویسم که...
تو نازنین ، همه آنچه در پدرانت هست را داری و با آن خصلت های زیبا و ناب میآیی. از امیرمومنان، مردانگی و دلاوری و یتیم نوازی را به یادگار داری و از کریم اهل بیت ، کرامتش را، از اباعبدالله (ع) سیدالشهدا مظلومیتش را، جوانمردی و پایداریش را به ارث برده ای و از سید الساجدین (ع) صبر و شکیبایی.
چه زیبا می شود این همه خصلت ناب را یکجا دیدن.
برای دیدن این همه زیبایی ناب ، باید باور دنیایی دل را ببنیدیم. چکاوک دل را رها کنیم تا در هوای تازه عشق جولان دهد.
از زلال جویبارها و چشمهسارهای جاری در جان،از ستارههایی که تا صبح سحر منتطرند،از چهره سرخ شقایق، باید سراغش را گرفت. آن ها خوب می دانند نازنین دلبر کجاست.
باید از سرگشتگی ها و گم گشتگی ها، هنگام حیرانی ها و سرگردانی ها، آن زمان که قطره اشکی از سرعشق بر مژگان می نشیند. از شبنم سحرگاهی که بر روی گل همچون لعل می درخشد، از آواز حزین نی که زخمه بر دل می زند، نشان او را جست.
خدایا سوز و گداز ما از سر دلتنگی است. از سر بیچارگی و درماندگی است.
الهی! دردمندیم و نیازمند درمان، درمان در دست توست.
نیاز به سامان داریم، سامانمان ده، درمان می خواهیم. درمانمان کن.
آن خوب خوبان را بیار. آن جان جانان را، آن که به اذن تو می آید.
اذن آمدن بده یا رب.سخت پریشانیم. پریشان آمدنش.
هستیم و او می آید؟ یا مرگ ما را از دیدن روی چون ماهش ، محروم می سازد؟
نگرانیم و سرگردان. یا رب! این همه انتظار با مرگ به سر نرسد.
می خواهیم آن لبخند خدا را ببینیم. آن خال لب را، آن چشمان سیاه و جذاب. گیسوان همچون شب را. رخساره درهالهای از شرم بزرگوارانه و شکوهمند را. آن نگاه دگرگون کننده را و آن دست نوازشگر را. تشنه همه اینهاییم.
با ربً آن مسیحا نفس را ، آن آفتاب حسن را، برون آر دمی ز ابر تا چهره مشعشع تابانش را ببینیم.
الهی! این سوز و گداز درد آمیز را از ما بپذیر. عشق با هجران هم آغوش است. عشق ما را با وصال سامان ده و از فتنه نفس دورمان بدار تا قلب هایمان همچنان به نور عشق مهدی موعودت بتپد.
محمد صفری-جام جم آنلاین
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)