خانه بروبچه‌ها

نگاهِ شکسپیری

کد خبر: ۴۱۵۵۳۰

جواب آن دیر نشد/ وقتی به تو اما همه برخورد شدم/ نگاهم به هیچ مرامی زنجیر نشد/ صورتم سرخ شد از سیلی شرم/ سرم از سنگینی شرم ولی زیر نشد/ تا به این‌جا همگی کار تقدیر بود/ بعد از این هم ولی کار تقدیر نشد/ مسالة زندگی من بعد ازین با تو/ بودن یا نبودن، مثل شکسپیر نشد.

پیمان مجیدی

(این «توسطـ»ـی که پیش از اسمت نوشتی، یعنی یکی دیگه نوشته و تو شدی واسطة ارسالش؟ یا نوشتة خودته و در معنای کلمات بیدقتی؟! هوم؟ آخه یه چیزی بگو، حرفی بزن، اگر که دییییم، داااام دارا دیییییم!! فردا یکی نگه مطلب من بود، جوابی نداشته باشم بهش بدم، تو هم بگی من که گفتم توسطِ...! اسمتُ گذاشتی پاسخگو، باس تشخیص می‌دادی که دام دارا رییییم، وااااسة تو، پهن کردیدییییم!)

بانک اهدای راز

امتحان نهایی زیست‌شناسیمون قرار بود روز یکشنبه تو یه مدرسة دیگه برگزار بشه که من به خاطر سهل‌انگاری روز شنبه رفتم. خوشبختانه میون اون همه جمعیت ناشناس، یکی از دوستام رو دیدم و با خوشحالی به سمتش رفتم. وقتی دو تایی به تاریخ امتحان دقت کردیم متوجه اشتباهمون شدیم و کلی خندیدیم. قرار گذاشتیم این موضوع بین خودمان بماند... اما روز یکشنبه، وقتی پا به حیاط مدرسه گذاشتم، خنده‌ها و متلک‌های بچه‌ها بود که به طرفم شلیک می‌شد. این‌جا بود که از اعماق دل و قلوه‌ام به قدرت رازنگهداری دوستم  پی بردم!

فرناز امینیان، 17 ساله

آدم‌های ساده

آدم‌های ساده را دوست دارم؛ همان‌ها که خودشان هستند و نقش بازی نمی‌کنند. برون و درون یکسان دارند و حرف دلشان را به ظاهرشان می‌توان‌ خواند. کینه را به دل ایشان راهی نیست. از دشمنی هیچ نمی‌دانند‌ و از دوستی هیچ نیست که ندانند. مهربان هستند، با همه، با هر چه موجود زنده، ولو مورچه‌ای باشد. و هر چند دلگیرند از زمانه و آدم‌ها، باز دست از خوبی نمی‌کشند. آدم‌های ساده را دوست دارم.

میثم پورصفر از چالوس

مخ و ‌مخ و ‌مخ‌ و مخالفم!

چند ماهی می‌شد دختر 6 ساله‌اش از او خواسته بود تا به پارک بروند اما همیشه می‌گفت: نه! نمی‌شود! کار دارم. بعد از ظهر یک روز دخترک دوباره از پدرش خواهش کرد و این‌بار او پذیرفت. دست دخترش را در خیابانی که به پارک ختم می‌شد گرفته بود و با هم قدم می‌زدند. رسیدند به یک دکة سیگارفروشی. دست در جیبش کرد و تنها اسکناسش را یک بسته سیگار خرید. دخترک دلش آدامس می‌خواست. به پدرش گفت. پدرش در حالی که یک نخ از سیگار را روی لبش می‌گذاشت گفت: نه، پول ندارم![...]

سفیداندیش

اتاق بی‌انتها

(چند ماه پیش این شعر یه دفعه بهم الهام شد و هی روش کار کردم تا شد این. انتظار ندارم چاپش کنی و اگه نکردی باهات قهر کنم. فقط می‌خوام بخونیش و نظرت رو بهم بگی:)

باد می‌آید و دنبالة لباس تو را به صورت من می‌زند؛ و من و تو در اتاقک تنهائیمان محصوریم. این پنجره چرا باز است؟ نمی‌ترسی دیوانگی من و عاشقی تو دست به دست هم دهند و فرار کنند؟ اگرچه، برای تو هیچ فرقی ندارد، چون دیوانگی من است که دیوانه است و عاشقی تو آرام و خوب و سربه‌زیر. دست آخر ولی چیزی پیش آمد که تمام معادلاتمان به هم ریخت: این عاشقی تو بود که گم شد، و دیوانگی من مثل قبل سر جایش نشسته است. نتیجه‌اش شد یکی مثل تو، که الآن دیگر نه چشمهایت عاشق است و نه صدایت.

دوباره می‌نویسم...

باد می‌آید و دنبالة لباس تو را به صورت من می‌زند. دست دراز می‌کنم تا دنبالة لباست را چنگ بزنم. می‌خواهم محکم بگیرمش تا از پیشم نروی اما دستهایم توان ندارند؛ تو می‌روی. همیشه باید بروی. این بار گفتی امتداد اتاق را باید بروی؛ و رفتی...

این اتاق انگار بی‌انتهاست. امتداد آن تا بی‌نهایت است. من از طول این اتاق لعنتی بدم می‌آید. اصلاً از همة امتدادها بیزارم. چون باعث و بانی جدایی من و تو شدند. گرچه آدمی مثل تو که هیچ بویی از عشق نبرده، همان بهتر که دور باشد. اما نه! پس... [...من] با این دل بیقرارم چه کنم؟ با این دلی که هر لحظه تو را می‌طلبد...

سارا کاویانی

اگه مبنام شعر و اصولش بوووود... تو این کمبود جا، می‌رفتی تو تلگرافخونه یا پستخونه، اون‌جام می‌گفتم جوابم به میترا از اراک رو بخون و خِلاااااص! ولی همة مصراعها رو بدون اجازه‌ت! وصل کردم به هم (آخه بگی نگی، به منم الهام شد! می‌خواستم بدم بچة همسایه‌مون یه جاهائیش رو هم یه چی کم یا زیاد کنه... تلفن الهام اینا قطع شد! بیخیالش شدم!). حالا شده یه متن و فارغ از این‌که شعر یا متنه، بخون و ببین نظر خودت چیه. بهتر و قوی‌تر نیست؟ فکر نمی‌کنی شاید همین باعث شد که بیاد و وسط صفحه چاپ شه؟!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها