با این که هوا خشک و سرد بود، اما از برف و باران خبری نبود. حالا کاملا خواب از سرش پریده بود. دست و رویش را شست و در آینه دهانش را کج و معوج کرد، ابروها را بالا انداخت و شکلک درآورد. نخیر! اصلا رنگ به رو نداشت. مسواک برقیاش را روشن کرد و بیحوصله در دهانش چرخاند. ذرههای خمیر دندان به سمت آینه پرت میشد.
امروز سرخوش و بیتفاوت بود. برایش اهمیتی نداشت که همه جا کثیف شود.
هیچ وقت صبح به این زودی از خواب بیدار نشده بود. لباسهای گرمش را پوشید و از پلهها پایین آمد. خانه را سکوتی عجیب فرا گرفته بود.
بعد از دعوای شب قبل، همسرش همراه پسرشان خانه را ترک کرده و به سفری که قرار بود همگی با هم بروند، رفته و او را تنها گذاشته بودند.
او اما الان از این تنهایی راضی بود. شاید باعث میشد به خودش نزدیکتر شود.
از اتاق خدمتکار هم صدایی نمیآمد. او هم خواب بود. در را آرام پشت سرش بست و به داخل حیاط
قدم گذاشت. صدای خش خش برگهای نارنجی و زرد زیر پایش چه لذتی داشت.
خیلی وقت بود که این حس را لمس نکرده بود. به ماشینش نگاهی کرد. راننده هنوز نیامده بود. نمیدانست چرا امروز ترجیح میداد کمی پیادهروی کند. به خیابان پا گذاشت.
عجب هوای مطبوعی بود. از داخل کوچهای عطر خوش نان آمد.
بیاختیار به آن سمت رفت. نمیدانست آنجا نانوایی است. همیشه صبحها نان تست برشته شده خورده بود.
عجب صفی بود. یعنی این همه آدم بیکار پیدا میشدند آن هم این وقت صبح!
فکر میکرد خیلی امروز زرنگ شده است. وسوسه شد نانی بخرد.
سریع به طرف صف یکدانهای رفت که خلوتتر بود. هر کس با دیگری در حال صحبت بود.
مدتها میشد زندگی را از نزدیک لمس نکرده و چقدر از آن دور شده بود؛ از آدمها، خاطرهها و...
***
صبح اول وقت شاطر همه بچهها را بیدار کرد. او اما بسختی بیدار شد.
هنوز از کار دیشب خسته بود. تنور که داغ شد بوی خوش نان، خواب را از کله پراند. مردم ایستاده در صف نان با هم بحث میکردند.
اما او با سرعت و نیروی عجیب فقط کار میکرد و کار...
***
ـ آقا آقا لطفا! پولتان را زودتر حساب کنید. حتما هم پول خرد بدهید.
از جا پرید.
چشمان خودش را در چشمان پسرک کوچک دید. کاش او هیچگاه عوض نمیشد.
پول را داد و نان را گرفت.
گرمای نان در دستش احساس خاصی به او داد. به داخل خیابان پیچید.
تکهای از نان را گاز زد و به سمت خانه رفت، انگار زندگی را دوباره یافته بود.
با خودش فکر کرد باید زودتر به همسرش زنگ بزند و...
همه چیز عوض شده بود و عطر نان همه فضا را پر کرده بود.
بهاره سدیری
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)