در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هاجر از کودکی با اعتیاد و مواد مخدر آشنا شد، زمانی که پدر پای بساط تریاک مینشست و او به ناچار و ناخواسته نظارهگر این صحنهها بود. خودش میگوید: «پدرم معتاد بود.
بچههای مردم مینشینند پای آتاری، من مینشستم پای منقل و وافور پدرم. این را هم بگویم مرد بدی نبود نه این که خیال کنی چون تریاک میکشید از آن مردهای ناتو بود نه اتفاقا. من که دوستش داشتم بعد از اینکه مرد، روزگار ما سیاه شد.»
پدر هاجر کارمندی ساده بود که به خاطر اعتیاد مجبور شد کارش را ترک کند. هاجر توضیح میدهد: اخراجش کردند یعنی اول خودش نرفت و بعد فهمید اخراج شده دستش رو شده بود. برای همین هم دیگر سر کار نرفت از آن به بعد شد راننده ماشین سنگین، یکی دو باری هم مرا سوار کرد.
من 3 خواهر و 2 برادر دارم. ما خانه کوچکی داشتیم آن طرف تهران به قول بچهها زیرنقشه. پدرم خودش را میکشت تا یک لقمه نان جلوی ما بگذارد. مادرم هم حرفی نمیزد، زن ساکتی بود هیچوقت من را کتک نزد اگر هم زده یادم نیست.
حقیقت این است که در خانواده هاجر اعتیاد یک تابو نبود. دختر زندانی میگوید: عمویم هم میکشید پسرخالهها و پسرداییهایم هم اهلش بودند، اصلا یک چیز عادی بود این هم از بدشانسی من.
اعتیاد پدر تنها مشکل هاجر در دوران کودکی و نوجوانی نبود و برادرهایش هم دخترک را اذیت میکردند. متهم این طور توضیح میدهد: خیلی غیرتی بودند، اجازه نمیدادند از خانه بیرون بروم یا با کسی حرف بزنم، سرم را بیخ تا بیخ میبریدند.
برای همین اول راهنمایی را که تمام کردم گفتند دیگر بس است بنشین خانه آشپزی یاد بگیر، من از درس بدم نمیآمد ولی جرات نداشتم حرف بزنم. رگ گردنشان چنان میزد بیرون که آدم خوف میکرد.
گفتند درس نخوان، گفتم چشم. 2خواهر دیگرم هم همین طور شده بودند. بعدش هم که پدرم عمرش را داد به شما.
بعد از مرگ پدر 2خواهر هاجر و یکی از برادرانش ازدواج کردند و فقط 3 نفر در خانه ماندند. هاجر ادامه میدهد: برادرم اعتیاد داشت و من ومادرم را خیلی اذیت میکرد.
اول اینکه ما آه در بساط نداشتیم و همان دوزاری که گیرمان میآمد را هم برادرم خرج موادش میکرد. بعد هم اینکه دست بزن داشت، میافتاد به جان من و مادرم و تا میخوردیم کتکمان میزد. به من میگفت باید
مواد بزنم.
میگفت تنهایی کشیدن حال نمیدهد، آدم باید پا داشته باشد. آنقدر زد و زد تا اینکه مجبور شدم مواد بکشم. من از مواد نمیترسیدم فقط خوشم نمیآمد که آن هم ارزش کتک خوردن نداشت. اصلا در زندگی چه چیزی دل بخواه من بوده که اینیکی باشد، گفتم بیخیال آخرش مگر چه میشود.
این طور شد که هاجر روز به روز به مواد مخدر وابستگی بیشتری پیدا کرد و دیگر مجبور بود خودش برای تهیه مواد دست به کار شود تا اینکه گرفتار شد. او درباره نحوه دستگیریاش میگوید: مواد خریده بودم و داشتم به خانه برمیگشتم. ایست بازرسی کیف مرا گشت و مواد را پیدا کرد، زیاد نبود اما برایم شر شد، هر چه خواهش و التماس کردم بیخیال نشدند و مرا بردند دادگاه، حالا هم که قاضی میگوید یک سال زندان. نمیدانم این یک سال را چطور بگذرانم.
هاجر در ادامه از آرزوهای برباد رفتهاش میگوید: میخواستم شوهر کنم شوهر خوب. مردی که خوشبختم کند. نه اینکه مثل پدر و برادرم باشد. اما یک خواستگار هم نداشتم. تازه اگر هم کسی در خانه ما را میزد حتما عملی بود خوب معلوم است کسی که سراغ چنین دختری و چنین خانوادهای میآید خودش هزار و یک عیب و ایراد دارد.
دلم میخواست بچه داشته باشم و بزرگشان کنم، اما نشد. حیف. حالا دارم ترک میکنم بعد هم که بیرون آمدم دیگر دور مواد راخط میکشم این طوری برای خودم بهتر است. حالا باید ببینم چه پیش میآید.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: