در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با همسرم مشورت کردم، او معتقد بود این کار اشتباه است. چند سال زحمت کشیدیم که این زندگی را فراهم کردیم، اما من مخالفت کردم و گفتم دیگر اینجا جای ما نیست. هر روز که بگذرد وضع بدتر میشود و این اندک سرمایه را هم از دست خواهیم داد.
خلاصه زمین و خانه و همه را فروختم. دوستی دارم که در کار خرید و فروش سیگار است. تا فهمید چکار کردم آمد سراغم و گفت که بروم بندر سیگار بیاورم بفروشم. سود خوبی دارد. خودش چند سال است که در این کار فعالیت میکند. کلی پول در این کار گذاشته و خوب هم درآمد دارد.
خلاصه راه و چاه را نشانم داد و گفت فقط بار اول مواظب باش که سرت کلاه نگذارند چون بعضی از فروشندهها تا ببینند طرف بار اولش است که خرید میکند کلی کلاهبرداری میکنند.
یکی از روزها تصمیمم را گرفتم که همین کار را بکنم. بلیت اتوبوس برای جنوب گرفتم که از آنجا بروم بندر و با پولم سیگار خریده به شهرمان بیاورم و بفروشم. بلیت سرویس شب را گرفتم که هوا خنک باشد و بعد هم این که فردایش که رسیدم کارم را انجام دهم و سریع برگردم.
وقتی سوار اتوبوس شدم مرد دیگری هم در صندلی کناریام نشست. حدود 50 سال داشت و با سر و وضع خود نشان میداد که او هم همیشه در سفر است. کنارم نشست و وقتی اتوبوس به حرکت درآمد سر آشنایی و دوستی را باز کرد. میگفت مرا میشناسد که در فلان روستا هستم و الان قصد دارم برای خرید جنس به بندر بروم و در کار خرید و فروش اجناس خانه هستم.
با صحبتهایی که کرد به خودم گفتم عجب آدم واردی که با یک نظر مرا شناخت. من هم برایش از مشکلاتی که در روستا برایم پیش آمد و تصمیم گرفتم پول جور کنم و بروم در کار خرید و فروش سیگار صحبت کردم. آن مرد میگفت در این کار بوده و با پول کم نمیشود سود زیادی به دست آورد. باید حداقل چند میلیون جور کرد.
برایش توضیح دادم که منم پولم کم نیست و اگر شانس بیاورم و مشتری سریع پیدا کنم سود خوبی به دست خواهم آورد. چند ساعت بعد که اتوبوس برای استراحت نگه داشت پیاده شدیم و چند دقیقهای وقت گذراندیم. بعد هم استراحت کردیم.
دوباره اتوبوس نزدیک یکی از شهرها ترمز زد و دوباره استراحت کردیم. وقتی سوار اتوبوس شدیم همسفر کناری مقداری خوراکی خریده بود که نصف آن را که شامل کیک و آبمیوه و تخمه بود، به من داد.
دستش را رد نکردم چون اظهار آشنایی میکرد. وقتی خوراکیها را خوردم احساس کردم خواب شدیدی آمد سراغم. معذرت خواستم و سرم را به پنجره تکیه داده و خوابیدم. نشان به آن نشانی که اتوبوس به مقصد رسید و زمانی دیدم شاگرد راننده مرا تکان میدهد و میگوید رسیدیم پیاده شو.
بیدار که شدم دیدم شلوار و پیراهنم نامنظم شدهاند و ساک مسافرتیام جلوی پایم است و از همسفر کناریام خبری نیست، گفتم شاید پیاده شده است. پیاده شدم و کناری نشستم تا حالم جا بیاید. وقتی خواستم آدرس و پولم را که در ساک بود کنترل کنم دیدم ای دل غافل پول سر جایش نیست. نزدیک بود سکته کنم.
تمام وسایل ساک را بیرون ریختم و لباسهایم را گشتم، نبود که نبود. چند میلیون دارایی زندگیام دود شد و رفت هوا. سراغ اتوبوس رفتم. راننده داشت درها را قفل میکرد، برود. با او هم صحبت کردم دیدم گفت مرد حسابی احتمالش است مسافر کناریات چیز خورت کرده و بعد پولهایت را کش رفته، دیدم با خوردن همان آبمیوه این بلا سرم آمد. به کلانتری محل رفتم و شکایت کردم. قرار شد پیگیری کنند. بله دوستان در یک آن زندگیام به باد رفت. این را نوشتم تا دیگران هوس چنین کاری به سرشان نزند.
با تشکر
خرمآباد ـ علی. ر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: