سیانکی: مگر برای جناب بوستانی اتفاقی افتاده؟
خوشکلام: سیانکی! سر و کله بانداژ شده جناب بوستانی را ندیدید؟
سیانکی: چرادیدم، اما فکر کردم جناب بوستانی هنرپیشه شده و این گریم سنگین هم برای اجرای نقش است.
بوستانی: مرد حسابی مسخره میکنی؟ مگر من تحصیلات هنری دارم که هنرپیشه شوم؟
آیدین: برای هنرپیشه شدن نیازی به تحصیلات نیست.
کاشفپور: وقتی میگویم همه شما مشکوکید، جوری نگاه میکنید که انگار خیلی حرف بیربطی زدهام.
خوشکلام: اولین بار بود که مقدمه این میرزابنویس با مطلب اصلی یکی بود! اما آنقدر بحث را منحرف کردید که اصل موضوع یادمان رفت.
سیانکی: به گمانم اصل موضوع در مورد سر و کله جناب بوستانی بود.
بوستانی: واقعیت این است که احداث پارک و....
خوشکلام: موضوع یادمان آمد جناب بوستانی اما قبل از اینکه شروع کنید، اجازه بدهید تکلیفمان را با این پسره روشن کنیم، ببینم با احداث پارک موافق است یا مخالف.
...: چه فرقی میکند شما نظر خودتان را بدهید.
خوشکلام: اینجوری نمیشود، این روزها اول باید همسو شد بعد حرف زد، پس لطفا مواضعتان را مشخص کنید تا ما هم تکلیفمان روشن شود.
...: قصد ما انتقاد سازنده است اما به قول شاعر....
سیانکی: شیطونه میگه همچین بزنم خودش و شاعره بچسبند به دیوار....
بوستانی: آنقدر پرت و پلا بگویید تا صفحه پر شود و جایی برای نوشتن بدبختی که در پارک سرما آمد، نماند.
خوشکلام: ببخشید جناب بوستانی، لطفا اصل ماجرا را شما تعریف کنید.
بوستانی: دیشب رفته بودیم پارک، باران نم نمیهم میبارید، جایتان خالی بوی سبزه و گل همه جا را پر کرده بود....
خوشکلام: جسارتا عرض میکنم، اما گلهایی که در پارکها میکارند معمولا هیچ بویی ندارند.
سیانکی: احتمالا منظور جناب بوستانی بوی کود تازه باران خورده است.
بوستانی: آقا غلط کردیم رفتیم پارک، دیشب که همان کود تازه را به خوردمان دادند و.... اصلا به شما چه که دیشب تا آنجا که میخوردیم کتکمان زدند.
آیدین: کتک زدند، آن هم در یک مکان عمومی!
کاشفپور: خوب، نصفه شب چه وقت پارک رفتن است.
سیانکی: این چه حرفی است جناب کاشفپور، یعنی بنده خدا، سر ظهر برود پارک؟
آیدین: که همه فکر کنند برای خرید و فروش مواد آمده!
خوشکلام: در پارکها مواد میفروشند؟
سیانکی: بله متاسفانه، خیلی هم زیاد.
کاشفپور: مگر پارکها پلیس ندارند؟
بوستانی: دلت خوش است جناب کاشفپور، دیشب پول و ساعت و کارت و همه چیزمان را بردند، یک ساعت هم کتکمان زدند، به جان شما عینهو... هم داد میزدیم! اما دریغ از یک نفرکه ما را از زیر مشت و لگد آنها بکشد بیرون، حالا شما گیر دادهاید به فروش مواد، کاری که بدون سر و صدا در یک دقیقه انجام میشود.
سیانکی: از اینها که بگذریم در کل امنیت پارکها به عهده شهرداری است یا نیروی انتظامی؟
خوشکلام: چه فرقی میکند نیروی انتظامی یا شهرداری، مهم این است که امنیت وجود ندارد.
کاشفپور: یعنی این پارکی که جناب بوستانی میفرمایند نسبت به وقتی که دره یا خرابه بود نا امنتر است؟
بوستانی: مرد ناحسابی آن موقع مگر مرض داشتیم ساعت یک نصفه شب با زن و بچه برویم ته همان درهای که شما فرمودید قدم بزنیم.
خوشکلام: درسته، از نظر امنیت، توقع آدم از دره و پارک کمی متفاوت است.
آیدین: من اجازه نمیدهم فرزندم تنهایی به پارک برود.
سیانکی: من هم به پسرم گفتهام اگر خواستید بازی کنید، بروید وسط اتوبان اما پارک نروید.
خوشکلام: مرد حسابی آنجا که ماشین میزند و....
سیانکی: بله، اما یک بار ماشین میزند و... خلاص، اما در پارکها بلایی سر شما میآورند که روزی صد بار بمیرید و زنده شوید.
آیدین: میگویند یک مواد جدیدی آمده به اسم...
بوستانی: بگذریم آقا با این حرفها که درست نمیشود.
دلگشا: یعنی جناب بوستانی هنرپیشه نشده بودند؟
آیدین: پس این همه ماجرا را که تعریف کردند چی بود؟
دلگشا: حیف شد، دوست داشتم وارد سینما شوم، اگر دقت کنید خیلی به هنرپیشههای خارجی شبیه هستم!
سیانکی: بخصوص شکم شما که پنج دقیقه قبل از خودتان وارد آژانس میشود!
ما هم بگذریم، اما در آژانس رویایی، من در گوشه دنجی مینشینم که تنها حسن آن چشماندازش به پارک روبهروی آژانس است، چیزهایی میبینم که... که شاید با وجود یک سرباز ساده در قامت پلیس در همان نزدیکیها حداقل نود درصد این ناهنجاریها رخ نمیداد.
مهیار عربی / جام جم