در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آندره برولی مرد جوان 19 ساله در رختکن پیست سوارکاری کانترا با ضربات ممتد چاقو به قتل رسیده است. کمیسر با اطلاع از این خبر با سرعت به طرف محل جنایت در منطقه ییلاقی ویلارد در کیلومتر 6 منطقه غربی شهر حرکت کرد. کمیسر در کمتر از 15 دقیقه بعد در پیست سوارکاری کانترا حاضر شد و تحقیقات خود را آغاز کرد. جسد آندره در گوشه رختکن کنار یک کمد چوبی در حالی که در خون خود غلتیده بود، دیده میشد. جسد او به حالت نشسته بود که به کمد تکیه داده شده بود. در سینه و شکم او جای ضربات چاقو دیده میشد. خون از شکافهای بدنش جاری شده بود و لباسهایش کاملا خونآلود بود. آندره لباس مخصوص سوارکاری به تن داشت. شلوار کوتاه چسبان، بلوز مشکی رنگ و کلاه مخصوص اسبسواری نیز در فاصله دو سه متری او دیده میشد.
کمیسر بدقت به وارسی جسد آندره پرداخت. جای 4 ضربه کارد در سینه و شکم او دیده میشد. شواهد نشان میداد چاقو بسیار بزرگ بوده که چنین شکافهای عمیقی به وجود آورده است. ضمن این که ضربات در کمال قساوت بر بدن مقتول وارد شده بود.
کمیسر در بررسی دقیق جسد پی برد که وی غافلگیر شده و امکان دفاع از او سلب شده است. ظواهر امر نشان میداد که قاتل یک نفر بوده است. کمیسر پس از این که بدقت جسد آندره را وارسی کرد، به بازرسی در داخل سالن رختکن بزرگ پرداخت. دور تا دور رختکن کمدهای چوبی بود. در قسمتهای مختلف سالن نیز دیوارهای پیشساخته برای جدا کردن قسمتهای مختلف سالن دیده میشد. در ضلع شرقی سالن تعدادی دوش حمام نصب شده بود. در کنار آن نیز سرویس بهداشتی قرار داشت. کمیسر در بازرسیهایی که از سالن انجام داد، متوجه شد که آندره احتمالا چند متر جلوتر از محلی که جسد او یافت شده مورد حمله قرار گرفته است. کنار یک ستون بزرگ، لکههای خون دیده میشد که این لکهها تا محلی که جسد پیدا شده بود، امتداد داشت. کمیسر همچنین در بررسی از کمد چوبی که مقتول لباسهایش را در آن قرار داده بود، متوجه شد که در کمد قفل است و کلید آن داخل جیبش قرار دارد. کمیسر پس از بازرسی دقیق محل جنایت، پای صحبتهای سروان چارلز شولار، افسر تحقیقات کلانتری نشست. وی در قسمتی از صحبتهای خود گفت: ساعت حدود 3 بعدازظهر بود که از طریق مرکز پلیس در جریان قتل آندره برولی قرار گرفتیم. او یکی از قهرمانان سوارکاری شهر است. چندین بار قهرمان جوانان شده و آخرین بار هم قهرمانی ایالت را کسب کرد.
آندره دانشجوی روان شناسی است و بیشتر اوقات فراغتش را به اسبسواری میگذراند. پدر او ویلسون برولی مهندس خودروسازی است. او هم سوارکار خوبی است و در تشویق پسرش به سوارکاری نقش مهمی ایفا کرد.
براساس تحقیقات اولیه، آندره حداقل هفتهای 3 روز برای تمرین به این پیست میآمد. امروز هم ساعت حدود 11 صبح وارد اینجا شده و تا زمان وقوع جنایت در حال اسب سواری و تمرین بوده است.
سروان شولار افزود: کسی که خبر قتل را گزارش داد، ریچارد بود. او هم از سوارکاران خوب است و رقابت سرسختانهای با آندره داشته. گویا ریچارد در اصطبل بوده که جانسون از دیگر سوارکاران سراسیمه نزد او آمده و اعلام میکند که در حال عوض کردن لباس در رختکن، جسد خونآلود آندره را در گوشهای دیده است. ریچارد با جانسون همراه شده و وقتی جسد آندره را در رختکن مشاهده میکند، بلافاصله موضوع را با مرکز پلیس در میان میگذارد. ما پس از حضور در صحنه جنایت، محل را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات مقدماتی را آغاز کردیم. متاسفانه تا این لحظه هیچ سرنخی از عاملان جنایت به دست نیاوردیم. هیچ شاهدی را شناسایی نکردیم، اثری از آلت قتاله پیدا نکردیم و با توجه به این که رختکن تا در ورودی که نگهبان مستقر است فاصله زیادی دارد، نتوانستیم در بازجویی از نگهبان، سرنخی از این قتل فجیع به دست آوریم.
وی ادامه داد: آندره از ساعت 11 که وارد مجموعه ورزشی شده تا دقایقی قبل از قتل در حال اسبسواری بوده. به گفته مسوول اصطبل، او تمرین سختی را انجام داد و بسیار هم سر حال بود. پس از تمرین و زمانی که قصد ترک مجموعه را داشته، مورد حمله قاتل یا قاتلان قرار گرفته و به قتل رسیده است.
کمیسر پس از این که از سروان شولار در مورد مقتول و افرادی که به اصطبل رفت و آمد میکنند، چند سوال کرد، به سراغ مارک، نگهبان مجموعه سوارکاری که جلوی در ورودی مستقر بود، رفت و به بازجویی از وی پرداخت. مارک که مرد میانسالی بود و به قول خودش 20 سال در این مجموعه مشغول به کار بوده، به کمیسر گفت: آندره جوان بسیار با اخلاق، مهربان و در عین حال مودب و دست و دلباز بود. ساعت حدود 11 وارد مجموعه شد و دیگر خبری از او نداشتم و تا این که در جریان قتل دلخراش او قرار گرفتم. واقعا از مرگ او شوکه شدم. بیچاره پدر و مادرش چه آرزوهایی برای او در سر داشتند.
مارک در باره افرادی که امروز وارد مجموعه شدند، گفت: این مجموعه بسیار بزرگ است. علاوه بر پیست اسبسواری، استخر، پیست دوچرخهسواری، پیست اسکیت و... را هم دارد و در روز افراد بسیار زیادی وارد میشوند که همه آنها را نمیشناسیم. خیلیها امروز به مجموعه آمدند که مورد توجه خاص قرار گرفتند.
کمیسر بسیار تلاش کرد تا شاید از طریق مارک ردی از قاتل به دست بیاورد، اما موفق نشد. البته مارک هم حق داشت چراکه در زمانی که کمیسر در حال بازجویی از او بود، شاید دهها اتومبیل از مجموعه خارج یا وارد شدند که امکان شناسایی همه آنها عملا وجود نداشت.
کمیسر پس از این که دقایقی از مارک بازجویی کرد، سراغ ریچارد و جانسون 2 سوارکاری که خبر قتل آندره را به پلیس داده بودند، رفت. آنها کنار اصطبل پیست در حالی که زانوی غم در بغل گرفته، در حال گفتوگو با هم بودند. در چند متری آنها 3 سوارکار دیگر دیده میشدند که در حال تیمار اسبهای خود بودند.
ریچارد با دیدن کمیسر، خودش را جمع و جور کرد و در حالی که صدایش میلرزید، گفت واقعا وحشتناک است. باور کردنش برایم سخت و دشوار است. بیچاره آندره چه مرگ دردناکی را تحمل کرد.
او ادامه داد: با این که بین من و آندره برای کسب قهرمانی رقابت شدیدی بود، اما راضی به مرگ هم نبودیم. رقابت ما طوری بود که شاید گاهی هم به درگیری منجر میشد ولی در واقع با یکدیگر دوست و رفیق بودیم. الان هم مرگ او برایم واقعا یک ضربه سخت روحی است.
ریچارد که لباس سوارکاری به تن داشت، در مورد حادثه گفت: ساعت حدود 30/14 بود که با دوستم جانسون وارد مجموعه شدیم. جانسون برای خرید نوشیدنی به بوفه رفت و من به رختکن آمدم. وقتی لباسهایم را عوض کردم، به اصطبل رفتم تا اسبم را آماده کنم. در آنجا چشمم به آندره افتاد. او از سوارکاری برگشته بود. وقتی سلام دادم جوابم را نداد. منهم اهمیتی ندادم. دقایقی بعد به طرف رختکن رفت و منهم آماده شدم برای سوارکاری. ساعت حدود 3 بعدازظهر بود که جانسون وحشتزده و سراسیمه نزدم آمد و اطلاع داد حادثه تلخی روی داده. آنچنان ترسیده بود که نمیتوانست صحبت کند. خلاصه بعد از لحظاتی گفت که آندره در رختکن به قتل رسیده است. بلافاصله، لوپ مسوول اصطبل را که داخل سالن اسبها بود، صدا زدم و همراه او و جانسون به رختکن رفتیم و با جسد غرق در خون آندره روبهرو شدیم. با سر و صدای ما، 3 نفر دیگر که در حال اسبسواری بودند، به داخل رختکن آمدند و بعد هم ماجرا را به پلیس اطلاع دادم.
وی افزود: هیچ چیز مشکوکی ندیدم. زمانی هم که به رختکن آمدیم، کسی آنجا نبود.
کمیسر نیم ساعتی از ریچارد بازجویی کرد. آن گاه به بازجویی از جانسون پرداخت. جانسون که هنوز آثار وحشت در چهرهاش هویدا بود درحالیکه او هم لباس مخصوص سوارکاری به تن داشت، به کمیسر گفت:با ریچارد وارد مجتمع شدیم. من برای خرید نوشیدنی و همچنین وسایل دیگر به بوفه رفتم. تقریبا نیم ساعت دیرتر به ریچارد پیوستم. بعد از خرید وقتی وارد رختکن شدم، به مکان مخصوصی که همیشه برای تعویض لباسهایم میروم، رفتم. درست در نقطه مقابل مکانی که جسد آندره افتاده بود و زمانی که لباسهایم را عوض کردم و قصد خروج از رختکن را داشتم، جسد او را دیدم. خلاصه بعد از این که لباسهای مخصوص سوارکاری را پوشیدم و قصد خروج از رختکن را داشتم، یک لحظه چشمم به جسد آندره افتاد. لحظاتی سرجایم میخکوب شدم. وقتی به خودم آمد، با عجله نزد ریچارد رفتم و ماجرا را با او در میان گذاشتم. ریچارد اولش باور نمیکرد. اما وقتی اوضاع مرا دید، لوپ مسوول اصطبل را صدا زد و 3 نفری به رختکن رفتیم که با جسد آندره بیچاره روبرو شدیم. بعد هم که ریچارد موضوع را تلفنی به پلیس اطلاع داد.
وی توضیح داد: هنگام ورود به رختکن 2 نفر غریبه را دیدم که با عجله از رختکن خارج شدند. با این که مشکوک به نظر میرسیدند و تا به حال آنها را ندیده بودم، اما اهمیتی ندادم و با خودم گفتم شاید تازه وارد باشند. اما حالا که فکرش را میکنم، میبینم قتل آندره بیچاره کار آن دو نفر است. حالا چرا مرتکب این جنایت شدهاند، نمیدانم. شاید به خاطر پول بوده. به خاطر فقط چند دلار، قیافه آن دو نفر مثل معتادها بود.
کمیسر از او پرسید چه مدت است که آندره را میشناسی؟
جانسون پاسخ داد: حدود 2 سال. من و ریچارد از 2 سال پیش در مسابقات اسبسواری قهرمانی شهر با او آشنا شدیم. البته خیلی با هم دمخور نبودیم. علتش این بود که رقیب هم بودیم. بخصوص او با ریچارد رقابت نزدیکی داشت. کمیسر از او یک ساعتی بازجویی کرد، آنگاه ادامه بازجویی را اختصاص به لوپ داد. لوپ که 60 ساله به نظر می رسید و در حالی که ناراحت و عصبی بود، به کمیسر گفت: واقعا از ماجرای قتل آندره شوکه شدم. او یک قهرمان واقعی بود. سخت تمرین میکرد و پشتکار مثالزدنی داشت. آندره آینده درخشانی در پیش رو داشت و مطمئنم که میتوانست قهرمانی کشور را هم به دست بیاورد که متاسفانه این حادثه برایش رخ داد و ...
او در مورد حادثه گفت: در اصطبل مشغول رسیدگی به اسبها بودم که ریچارد صدایم کرد. وقتی نزد او رفتم گفت حادثه تلخی برای آندره رخ داده. بعد هم به اتفاق به رختکن رفتیم و با جسد غرق در خون آندره بیچاره روبهرو شدیم واقعا لحظه وحشتناکی بود.
لوپ در ادامه توضیحاتی در مورد رفتار و اخلاق آندره و رقابتش با ریچارد داد. کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به بازجویی از 3 سوارکار دیگر که در زمان جنایت در آنجا حضور داشتند، پرداخت. این سه نفر جوزف، اسمیت و مک بودند. آنها هم توضیحاتی در مورد چگونگی درجریان قرارگرفتن از حادثه دادند. کمیسر پس از بازجویی از آنها، آنچه را که اتفاق افتاده بود، یکبار دیگر بدقت مرور کرد، آنگاه دستور دستگیری قاتلان آندره را به سروان شولار صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید، قاتلان آندره چه کسانی هستند و کمیسر از کجا آنها را شناخت. کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتلان آندره داشت. اگر ماجرا را بدقت بخوانید، حتما متوجه خواهید شد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: