حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
در کلاسهای آموزش روزنامهنگاری، اساتید این حوزه از خبرنگاران تازهکار میخواهند که اخبار و گزارشهایشان را در قالب داستانی ارائه کنند؛ چون این شیوه نوشتاری خبر را جذابتر و خواندنیتر میکند. داستان در خون و رگ ما ریشه دوانده است. در طول این سالها قصههای پندآموز و سرگرمکننده از زبان مادربزرگها به نوهها رسیده و همین بچهها وقتی بزرگ شدهاند، آنها را همچون میراثی گرانبها به نسل بعد منتقل کردهاند.
مادر بزرگهایمان برایمان از یکی بود یکی نبود صحبت میکردند. بعدها که بزرگ شدیم فهمیدیم این جمله چند کلمهای اشاره به آغاز خلقت دارد. یعنی زمانی که یکی بوده است و جز او هیچ موجود دیگری نبوده است.
هنوز که هنوز است برای کلاغ آخر قصهها که هیچ وقت به خانهاش نمیرسید غصه میخورم. دلم خیلی برایش میسوزد. فکر میکنم که اگر مادر شنگول و منگول آن روز حواسش را جمع میکرد و بچههایش را در خانه تنها نمیگذاشت آن اتفاقات ترسناک بعدی رخ نمیداد و...
این قصهها را دوست داشتیم چون قصهگوهایشان آدمهای کاربلدی بودند. مادربزرگها میدانستند چطور به قصههایشان تعلیق ببخشند. کجا مکث کنند و کجا داستان را کش بدهند تا نوههایشان با لذتی وصفناپذیر روانه خوابی شیرین شوند. این طوری بود که قصهگوها مهمتر از خود قصهها میشدند.
حالا رادیو نمایش آمده است که برای این همه آدم مشتاق قصه بگوید. رادیو نمایش برای ما حکم همان شهرزاد قصهگو را دارد. حالا هر شب قصههای رادیو نمایش که تمام میشود یاد آن جمله معروف شهرزاد میافتیم: چون قصه به اینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست.
احسان رحیمزاده
گروه رادیو و تلویزیون
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....