سقوط دولت صدامحسین در آوریل 2003 به حمایتهای مالی و لجستیکی عراق از سازمان مجاهدین خاتمه داد. طی تهاجم آمریکا به عراق، نیروهای سازمان بیطرف ماندند. آمریکا پس از اشغال عراق دست به خلع سلاح مجاهدین زد و آنها را در اردوگاه اصلی خود که به کمپ اشرف1 معروف است محصور کرد. یک منبع نظامی آمریکا به دیدهبان حقوق بشر گفت که تا 10 مارس 2005، 3534 عضو سازمان در کمپ اشرف به سر میبردند.2
برخی از مجاهدین با استفاده از عفو دولت ایران به کشور خود برگشتهاند.3 ارتش آمریکا اعضای سازمان مجاهدین را به عنوان افراد تحت حمایت کنوانسیون ژنو به رسمیت شناخته است، 4 اما سرنوشت این گروه همچنان مبهم است. به نظر میرسد که دولت عراق و ارتش آمریکا هنوز به توافقی بر سر آینده سازمان مجاهدین دست نیافتهاند.
در اواخر حکومت صدام، گروهی از ایرانیانی که در زندان ابوغریب به سر میبردند با اسرای جنگی عراق در ایران مبادله شدند. این افراد اعضای ناراضی مجاهدین بودند که از سوی سازمان به عنوان «امانت مجاهدین» به ابوغریب فرستاده شدند.5 آزادی این زندانیان سال 2002 و 2003 پنجره مستقیمی را به وضعیت کمپهای مجاهدین که در گذشته غیرقابل دسترسی بودند، گشود.
دیدهبان حقوق بشر با 5 نفر از اعضای سابق سازمان مجاهدین که در زندان ابوغریب محبوس بودند،مصاحبه کرد. اظهارات این افراد همراه با اظهاراتی که از 7 نفر دیگر از اعضای سابق بدست آمده است تصویر شومی از نحوه رفتار سازمان مجاهدین با اعضای خود بخصوص کسانی که دیدگاه متفاوتی داشته یا قصد خروج از آن را ابراز میکنند، بدست میدهد.
اعضای سابق سازمان مجاهدین از آزارهایی نظیر حبس و آزار اعضای معمولی که مایل به ترک سازمان هستند و از حبسهای انفرادی طولانی و ضرب و جرح و شکنجه شدید افراد ناراضی خبر میدهند. سازمان مجاهدین دهه 90 میلادی ناراضیان سیاسی را در زندانهای داخلی محبوس کرد و بسیاری از آنها را مدتی بعد به عراقیها تحویل داد. عراقیها نیز این افراد را در زندان ابوغریب حبس کردند. یکی از این ناراضیان به نام محمدحسین سبحانی از سپتامبر 1992 تا ژانویه 2001 به مدت 8 سال و نیم بطور انفرادی در کمپهای سازمان محبوس بود.
شاهدان عینی گزارش کردهاند که 2 نفر در حین بازجویی جان دادهاند. 3 نفر از ناراضیان سازمان به نامهای عباس صادقینژاد، علی قشقاوی و علیرضا میرعسگری در سلول خود در کمپ اشرف شاهد مرگ ناراضی دیگری به نام پرویز احمدی بودند. عباس صادقینژاد به دیدهبان حقوق بشر گفت که او همچنین شاهد مرگ زندانی دیگری به نام قربانعلی ترابی پس از بازگشت وی (ترابی) از یک جلسه بازجویی به سلولی که این دو در آن بسر میبردند، بود.
رهبری سازمان مجاهدین خلق متشکل از یک زن و شوهر به نامهای مریم و مسعود رجوی است. ازدواج این دو در سال 1985 از سوی سازمان، آغاز یک «انقلاب ایدئولوژیک» خوانده شد.6 مراحل مختلف این «انقلاب» عبارت بود از: طلاقهای اجباری افراد مزدوج، نگارش مرتب گزارشهای خودانتقادی، چشمپوشی از تمایلات جنسی و فداکاری جسمی و روحی مطلق برای رهبری.7 سطح فداکاری مورد انتظار از اعضا در سال 2003 هنگامی که پلیس فرانسه مریم رجوی را در پاریس دستگیر کرد به طور کامل به نمایش درآمد. 10 نفر از اعضا و طرفداران سازمان مجاهدین به نشانه اعتراض دست به خودسوزی در شهرهای مختلف اروپا زدند که این منجر به مرگ 2 نفر از آنها شد.8 به گفته اعضای سابق، «انقلاب ایدئولوژیک» یکی از ریشههای اصلی آزارهای جسمی و روحی است که علیه افراد در این گروه صورت میگیرد.
اعضای معترض سازمان، شکنجه و زندانی شده یا تحویل زندان ابوغریب (شکنجهگاه آمریکاییها) میشدند
سازمان مجاهدین خلق در فهرست سازمانهای تروریستی وزارت خارجه آمریکا و برخی دولتهای اروپایی قرار دارد. رهبری سازمان، اقدامات وسیعی برای جلب حمایت سیاستمداران غربی به منظور حذف نام این گروه از فهرست سازمانهای تروریستی این کشورها به راه انداخته است.9
متدولوژی (روششناسی)
دیدهبان حقوق بشر با 12 نفر از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق در اروپا مصاحبه تلفنی کرده است. این شاهدان ادعاهای موثقی درباره حبس و شکنجههای روحی و جسمی که به خاطر انتقاد از سیاستهای سازمان یا ابراز تمایل به ترککمپهای نظامی متحمل شده بودند، مطرح کردند.
با هر یک از شاهدان به طور مستقل و چندین بار از فوریه تا می 2005 مصاحبه انجام گرفت. تمامی آنها هماکنون در اروپا زندگی میکنند. بیش از 12 ساعت مصاحبه از شاهدان جمعآوری شده است و تمامی مصاحبهها به زبان فارسی انجام گرفت. هر یک از شاهدان شرح حال و تجارب خود در کمپهای سازمان مجاهدین را نقل کردند و این استشهادات با دیگر تحقیقات سازماندیدهبان حقوق بشر در این زمینه همخوانی داشت. چند نفر از شاهدان که در زندانهای داخلی سازمان مجاهدین حبس و شکنجه شده بودند از حسن عزتی به عنوان بازجو و زندانبان خود نام بردند. برای این گزارش با یاسر عزتی که پسر حسن عزتی است مصاحبه شد و وی نقش پدر خود در سازمان به عنوان بازجو را تایید کرد.از 12 نفری که برای این گزارش مورد مصاحبه قرار گرفتند، 8 نفر10 بین سالهای 2002 و 2004 عراق را ترک کردند. 4 نفر11 دیگر به دنبال جنگ اول خلیجفارس در سال 1991 از عراق خارج شدندو 5 نفر12 از آنها علاوه بر حبس در زندانهای داخلی سازمان، مدتی را نیز در زندان ابوغریب به سر بردند.
ظهور نارضایتی در درون سازمان مجاهدین
اعضای سابق سازمان مجاهدین که در این گزارش مورد مصاحبه قرار گرفتند دلایل زیر را برای ترک سازمان برشمردند:
شکست نظامی سازمان در سرنگونی حکومت ایران طی عملیات نظامی جولای 1988، طلاقهای اجباری دسته جمعی به عنوان بخشی از «انقلاب ایدئولوژیک» و نیز آزار و شکنجه توسط عوامل سازمان مجاهدین در دوره «چک امنیتی» سالهای 1994 و 1995.
عملیات فروغ جاویدان (مرصاد)
24 جولای 1988 نیروهای ارتش آزادیبخش، کمپهای خود را ترک کرده و از مرز خسروی وارد ایران شدند13. آنها در ابتدای ورود تا مرکز استان کرمانشاه که حدود 100 مایل درون خاک ایران است با مقاومت چندانی روبهرو نشدند، اما ارتش و سپاه پاسداران ایران برای دفاع از کرمانشاه وارد عمل شده و پس از وارد کردن تلفات سنگین به ارتش آزادیبخش، نیروهای آن را وادار به عقبنشینی به مرز عراق کردند14. به گفته مسعود بنیصدر:
10 سال بعد که سازمان، اسامی و عکسهای کشتهشدههای این عملیات را برای اولین بار منتشر کرد تعداد کشتهها 1304 نفر اعلام شد. علاوه بر این 1100 نفر نیز زخمی شدند که 11 نفر از آنها مدتی بعد جان سپردند.15
شکست ارتش آزادیبخش نقطه عطفی برای بسیاری از نیروهایی بود که متوجه شدند توان نظامیشان برای سرنگونی حکومت ایران بسیار ناکافی است. محمد اسکندری یکی دیگر از اعضای سابق سازمان مجاهدین که در جریان عملیات فروغ جاویدان زخمی شد، مینویسد:
جو بدبینی و عدم اعتماد به رهبری رجوی هر روز بیشتر میشد. خیلی از بچهها تقاضای جدا شدن از سازمان را داشتند. روحیه شکست خورده و بدنهای مجروح بچهها نشانهای از شکست تاکتیکی و استراتژیکی ارتش رجوی بود.16
مسعود بنیصدر نیز از فضای پس از عملیات به عنوان نقطه برگشت بسیاری از اعضای سازمان یاد میکند:
عملیات فروغ جاویدان امید سیاسی ما را نابود کرد، اما مهمتر از آن، این عملیات برای من و بسیاری دیگر حاکی از پایان ایدئولوژی، اعتقاد و انتظار اخلاقی بود. ارزشهای بنیانی ما معنای خود را از دست داده و دیگر روحیهبخش نبودند. همه ما به هنرپیشههایی تبدیل شده بودیم که با یکدیگر بازی کرده و یکدیگر را تشویق میکردیم. این دروغ هنگامی که «رهبر ایدئولوژیک» ما، اشتباه در پیشبینی و قضاوت خود را نپذیرفت به اوج خود رسید... به ما گفته شده بود که ایمان مجاهدین 2 پایه دارد: فداکاری و صداقت. پس از فروغ، چاه صداقت بطور کامل خشک شد و پس از آن سازمان تنها مبتنی بر یک رکن بود: «فداکاری» و «فداکاری بیشتر». 17
طلاق اجباری
«فداکاری» که اعضای سازمان ملزم به انجام آن بودند توسط رهبری سازمان و در قالب یکسری «انقلابهای ایدئولوژیک» برشمرده شد.18 رهبری سازمان از همه اعضا خواست برای افزایش «توانایی مبارزه»، خود را از همه وابستگیهای جسمی و روحی طلاق دهند. در این مرحله از «انقلاب ایدئولوژیک» افراد مزدوج ملزم شدند با طلاق دادن همسران خود به وابستگیهای احساسیشان پایان دهند. مسعود بنیصدر توضیح میدهد که چگونه به دنبال شکست سازمان در ایران، این روند طی «جلسات ایدئولوژیک اعضای مرکزی و اجرایی» اجرا شد: اولین کاری که باید در بغداد انجام میدادم مشاهده نوار ویدئویی جلسه ایدئولوژیک «اعضای مرکزی و اجرایی» بود. این جلسه که «امام زمان» 19 نام داشت، با یک سوال ساده شروع میشد: «ما همه دستاوردها و هر چیزی که داشتیم را به چه کسی مدیون بودیم؟» ... همان گونه که من فکر میکردم مسعود رجوی ادعا نکرد که او امام زمان است، اما گفت که ما همه چیز خود را مدیون امام زمان هستیم... هدف این بود که نشان داده شود اگر ما نیز با رهبر خود همانگونه که او با امام زمان و خدا یکی است، یکی شویم میتوانیم به تهران برسیم. او حاضر بود که هرچه داشت (در واقع یعنی همه ما!) را در راه خدا بدهد. رجوی با این ادعا که تنها در اندیشه اراده خدا بود، انتظار داشت ما نتیجه بگیریم که بین او و امام زمان هیچ حائل و واسطهای وجود ندارد، اما بین ما و او (رجوی) حائلی وجود داشت که مانع میشد وی را به وضوح ببینیم. این حائل «ضعف» ما بود. اگر ما آن را میپذیرفتیم، میتوانستیم ببینیم چرا و چگونه در مواردی نظیر عملیات فروغ، شکست خوردیم. مسعود و مریم تردیدی نداشتند که حائل ما همسرانمان بودند.20
دستور سازمان برای «طلاق دستهجمعی» موجب بروز اضطراب و سردرگمی بسیاری از اعضا شد. مسعود بنیصدر جزئیات فضای حاکم بر کمپ اشرف را در این دوران چنین تشریح میکند:
جو پایگاه کاملا متفاوت بود. فضای حاکم بیچارگی بیامان بود. به نظر میرسید که همه در مرحله جدیدی از «انقلاب ایدئولوژیک» بودند. تنها بحث مشروع، انقلاب و مبادله تجربیات مشابه بود. غیر از این هیچ چیز مهم نبود؛ جهانی در بیرون نبود.... حتی افراد مجرد نیز باید حائلهای خود را طلاق میدادند. آن بیچارهها نمیدانستند که حائلهایشان چه کسانی هستند. ظاهرا این شامل حال همه زنان و مردانی میشد که به آنها احساس علاقهای وجود داشت. بعدها من متوجه شدم که سازمان نه فقط طلاق قانونی بلکه خواستار طلاق احساسی و «ایدئولوژیک» نیز شده بود. من باید آنا (همسرم) را در قلب خود طلاق میدادم.در واقع من باید یاد میگرفتم که از او به عنوان حائل میان من و رهبرم متنفر شوم.
رجوی در این نشست اعلام کرد که به عنوان «رهبر ایدئولوژیک» دستور به طلاق دستهجمعی از همسرانمان را میداد. او از همه خواست که حلقههای خود را اگر قبلا تحویل نداده بودند، تحویل دهند. آن جلسه که برای مدت یک هفته ادامه داشت، عجیبترین و تنفرانگیزترین جلسهای بود که من در آن شرکت کردم. 21
چک امنیتی
نیروهای امنیتی مجاهدین اواخر سال 1994 و اوایل سال 1995 به دستگیری بسیاری از اعضای سازمان درون کمپهایشان در عراق اقدام کردند. این افراد تحت بازجویی قرار گرفته و متهم به جاسوسی برای حکومت ایران شدند. دستگیرشدگان در اواسط سال 1995 پس از آن که مجبور به امضای اعترافنامههای دروغین و ابراز وفاداری به رهبری سازمان شدند، آزاد شدند. 5 نفر از اعضای مجاهدین که برای این گزارش مورد مصاحبه قرار گرفتند جزو بازداشتشدگان این دوران هستند. اسامی آنها عبارت است از: فرهاد جواهرییار، علی قشقاوی، علیرضا میرعسگری، اکبر اکبری و عباس صادقینژاد. براساس اظهارات آنها که شرح آن در بخش بعد آمده است، هدف اصلی از این دستگیریها ایجاد رعب و وحشت در بین ناراضیان و گرفتن اعترافات کاذب مبنی بر آن که آنها عوامل دولت ایران هستند، بود. این دوران به «چک امنیتی» معروف است.
اواخر سال 1994 سازمان به نیروهای خود در عراق اطلاع داد که درصدد اعزام تیمهای کوچک به داخل خاک ایران برای انجام عملیات است. فرهاد جواهرییار به دیدهبان حقوق بشر گفت: پیامی از سوی مسعود رجوی پخش کردند که میگفت الان وضع داخلی ایران به هم ریخته و کسانی که میخواهند به ایران بروند و عملیات انقلابی انجام دهند و مردم را تحریک و تشویق به انقلاب کنند، خواهشا کتباً تقاضا کنند. صفهای طولانی در دفاتر مسوولان ایجاد شده بود. تقاضانامهها حدودا 40 صفحه و صدها سوال در آن بود.22
علیرضا میرعسگری یکی دیگر از اعضای سابق سازمان به دیدهبان حقوق بشر گفت که در این دوران، نارضایتی به سراسر کمپ اشرف سرایت کرد:
در اواخر سال 1373 موج سوالها و مخالفتها درون سازمان خیلی اوج گرفته بود. عملیات ارتشی کم شده بود و اعضای سازمان وقت زیادی برای فکر کردن داشتند. خیلیها خواستار جدایی از سازمان بودند که من متوجه شدم یکسری از اطرافیانم غیبشون میزد. وقتی سوال میشد میگفتن رفته ماموریت در ایران. بعدا فهمیدیم که این افراد توسط سازمان بازداشت و زندانی شدهاند. خود من هم اوایل بهمن 1373 دستگیر شدم.23
نقض حقوق بشر در داخل کمپها
موارد نقض حقوق بشر که توسط رهبری سازمان علیه اعضای ناراضی اعمال شده است، شامل حبس طویلالمدت (بدون ارتباط با دنیای خارج)، حبسهای انفرادی، ضرب و جرح، آزارهای روانی و زبانی، اعترافهای اجباری، تهدید به اعدام و شکنجههایی که در 2 مورد به مرگ منجر شدهاند، میشود.
علی قشقاوی: روز اول ماه رمضان بود که زندانبان آمد و پرویز احمدی را برای بازپرسی برد، چند ساعتی بعد آوردنش دیدم آنقدر زده بودنش که هیچی از این بشر باقی نمانده بود و چند دقیقه بعد جان سپرد
اظهارات اعضای سابق سازمان حاکی از آن است که این سازمان از 3 نوع زندان در داخل کمپهای خود در عراق استفاده میکند. به گفته مصاحبه شوندگان نوع اول واحدهای مسکونی کوچک هستند که به مهمانسرا مشهورند. کسانیکه متقاضی ترک سازمان بودهاند در این واحدها نگهداری میشدند که عمدتا در حبس مجرد بودند. آنها مجاز نبودند برای صحبت و ملاقات با کسی در داخل کمپ یا تماس با بستگان و دوستان خود در دنیای بیرون، از واحدهایشان خارج شوند.
کریم حقی، عضو عالیرتبه سازمان مجاهدین که در گذشته مسوولیت امنیت مسعود رجوی را به عهده داشت به دیدهبان حقوق بشر گفت: من سال 1991 در سازمان توی فرماندهی حفاظت رجوی بودم. باور نمیکردند که میخواهم بیرون بیایم. من را همراه همسر و بچه شش ماههام در ساختمانی به اسم اسکان ـ که یکسری واحدهای مسکونی برای گذشته که ازدواج روال بود و اینجا خانه زوجها بود ـ حبس کردند. سازمان دور این واحدها دیوار بلندی کشیده بود و سیم خاردار از سمت داخلی کشیده بود و برج نگهبانی و گشت داشت. در طول این مدت جیره غذایمان را کم کردند، کتک میزدند و فحش میدادند و تهدید به اعدام میکردند. 24
محمدرضا اسکندری و همسرش طاهره اسکندری که هر دو عضو سابق سازمان مجاهدین هستند به دیدهبان حقوق بشر گفتند که پس از ارائه درخواست خود در سال 1991 برای ترک سازمان در مهمانسراهای متعددی محبوس شدند: وقتی ما وارد کمپ سازمان شدیم، پاسپورت و مدارک شناساییمان را گرفتند و بعدها که گفتیم قصد رفتن داریم آنها را به ما پس ندادند. ما را در ساختمانهایی به اسم اسکان و در جاهای دیگر زندانی کردند. سپس به یک اردوگاه پناهندگان به اسم التاش در نزدیکی شهر رمادی فرستادند. زندگی در التاش بسیار سخت بود، مرگ تدریجی بود و افراد وابسته به سازمان حتی در آنجا هم اذیتمان میکردند. بالاخره در سپتامبر 1992 توانستیم از هلند پناهندگی بگیریم.25
نوع دوم حبس در داخل کمپهای سازمان مجاهدین «بنگالی شدن» نام داشت. بنگالی شدن نامی است که اشاره به سلولهای کوچک انفرادی در درون اتاقهای پیشساخته دارد.
اعضای ناراضی که خواستار ترک سازمان بودند و سایر افراد در بنگالها محبوس میشدند. حبس در بنگال نوعی مجازات برای افرادی بود که از دیدگاه رهبری سازمان مرتکب خطایی شده بودند. این افراد در مدت حبس باید درباره خطاهای خود تفکر و تامل کرده و گزارشهایی در انتقاد از خود مینوشتند.
مسعود بنیصدر که نمایندگی دیپلماتیک سازمان در اروپا و شمال آمریکا را بهعهده داشت، مینویسد که پس از جلسهای با مسعود رجوی و سایر اعضای ارشد، آنها به این نتیجه رسیدند او «فاسد» شده است و باید بنگالی شود:
پس از آن مسوولم از من خواست به بنگال رفته و تفکر کنم. من بنگالی شدم یعنی این که باید به سلول انفرادی رفته و فقط فکر کنم و بنویسم. این نوع شدیدی از شکنجه روانی است به طوریکه برخی اعضای سازمان ترجیح میدادند خود را بکشند تا اینکه بنگالی شوند. 26
نوع سوم بازداشتهایی که شاهدان گزارش کردهاند شامل حبس، شکنجه فیزیکی و بازجویی در زندانهای مخفی کمپهای سازمان میشود. از این زندانها عمدتا برای آزار ناراضیهای سیاسی استفاده میشود. بیشتر اعضای سازمان، اطلاعی از وجود این زندانها نداشتند. افرادی که در این بازداشتگاهها حبس شدهاند در مصاحبه با دیدهبان حقوق بشر اظهار کردند که تا قبل از تجربه شخصی خود از وجود آنها بیاطلاع بودهاند.
یکی از شاهدان به نام محمدحسین سبحانی که دیدهبان حقوق بشر با او مصاحبه کرده است، مدت 8 سال و نیم یعنی از سپتامبر 1992 تا ژانویه 2001 را در سلولهای انفرادی درون کمپهای سازمان سپری کرده است. شاهد دیگر، جواهرییار از نوامبر 1995 تا دسامبر 2000 به مدت 5 سال در زندانهای سازمان به طور انفرادی محبوس بوده است. هر دو این افراد اعضای ارشد مجاهدین بودند که قصد ترک سازمان را داشتند اما به آنها گفته شد به علت اطلاعات داخلی زیادی که دارند به آنها اجازه خروج داده نخواهد شد. آنها زندانی شده و در نهایت به مسوولان عراقی تحویل و به زندان ابوغریب منتقل شدند.
4 شاهد دیگر که با دیدهبان حقوق بشر مصاحبه کردند در دوران چک امنیتی سالهای 1994 و 1995 و به علت آنکه مشکوک به نارضایتی بودند زندانی شدند.
علی قشقاوی، علیرضا میرعسگری، اکبر اکبری و عباس صادقینژاد تحت شکنجههای شدید و بازجوییهای خشن قرار گرفته و وادار به امضای اعترافنامههای دروغین مبنی بر ارتباط با عوامل اطلاعاتی ایران شدند.
همچنین عباس صادقینژاد، علی قشقاوی و علیرضا میرعسگری شاهد مرگ پرویز احمدی در درون یکی از زندانهای سازمان در فوریه سال 1995 بودند. این 3 نفر در دستگیریهای چک امنیتی در فوریه 1995 در یک سلول محبوس بودند. پرویز احمدی نیز یکی از اعضای ناراضی سازمان بود که در همان سلول به سر میبرد. علی قشقاوی به دیدهبان حقوق بشر گفت که پرویز احمدی در دومین روز دستگیری خود به اتاق بازجویی برده شد:
روز اول ماه رمضان بود که زندانبان آمد و پرویز احمدی را برای بازپرسی برد. چند ساعتی بعد آوردنش، دیدم آنقدر زده بودنش که هیچی از این بشر باقی نمانده بود و چند دقیقه بعد جان سپرد.27
عباس صادقینژاد که در همان سلول بود آخرین لحظات زندگی پرویز احمدی را چنین به یاد میآورد: در باز شد و یک زندانی را انداختند توی سلول. با صورت افتاد روی زمین. در ابتدا نشناختیمش. شدیدا کتک خورده بود. دیدیم پرویز احمدی است که چند ساعت پیش برای بازجویی برده بودنش. در تمام بدنش آثار شکستگی وجود داشت و داشت میرفت توی کما. خیلی سعی کردیم که بهش کمک کنیم ولی بعد از 10 دقیقه در حالی که سرش روی پای من بود جان سپرد. زندانبان در را باز کرد و جسد او را بیرون کشید.28
علیرضا میرعسگری که یکی دیگر از شاهدان عینی است شرایط مرگ پرویز احمدی را تایید کرد.29 دیدهبان حقوق بشر یک نسخه از مجاهد، نشریه وابسته به سازمان را به دست آورد که در تاریخ دوم مارس 1998 منتشر شده و در آن از پرویز احمدی به عنوان یکی از «شهدای» مجاهدین یاد میکند که توسط عوامل اطلاعاتی ایران کشته شده است.30
عباس صادقینژاد در مصاحبه با دیدهبان حقوق بشر اظهار کرد که شاهد مرگ یک زندانی دیگر به نام قربانعلی ترابی بوده است. ترابی پس از بازگشت از یک جلسه بازجویی در سلولی که صادقینژاد نیز در آن محبوس بود، جان داد.31
استشهادات
محمدحسین سبحانی
محمدحسین سبحانی از سپتامبر 1992 تا ژانویه 2001 به مدت 8 سال و نیم به طور انفرادی در کمپ اشرف که کمپ اصلی مجاهدین در عراق است محبوس بود. وی پس از آن به زندان ابوغریب منتقل شد و در سال 2002 عراق را ترک کرد.32
سبحانی، نخستینبار در سال 1977 یک سال پیش از وقوع انقلاب ضد سلطنتی در ایران به سازمان مجاهدین مرتبط شد. این ارتباط در سال 1979 شکل «حرفهای و تماموقت» به خود گرفت. وی همراه با مقر شاخه نظامی سازمان به داخل عراق منتقل شد. سبحانی بتدریج به ردههای بالاتری منتقل شد و سرانجام در سال 1991 به عضویت کمیته مرکزی مجاهدین درآمد. اما وی به دنبال «انقلاب ایدئولوژیک» و طلاقهای اجباری متعاقب آن، اختلافاتی با مسیر رهبری سازمان پیدا کرد. اختلاف با مسعود و مریم رجوی و سایر اعضای کمیته مرکزی در سال 1992 به اوج خود رسید. به گفته سبحانی، مسعود رجوی خواستار آن بود که سازمان صرفنظر از نتیجه جنگ ایران و عراق و شکست صدام در جنگ خلیجفارس در سال 1991 به حضور خود در عراق ادامه دهد. رجوی همچنان امید داشت که جنگ ایران و عراق دوباره از سر گرفته شود و استراتژی خود را بر این اساس بنا کرده بود. سبحانی میگوید که باتوجه به وضعیت نابسامان ارتش عراق، امکان یک جنگ دیگر را بسیار بعید میدید، اما سایر اعضای کمیته مرکزی اظهارات او را چالشی علیه رهبری رجوی تلقی کردند:
تا وقتی انتقاداتی که من مطرح میکردم کمرنگ بود سازمان برخورد خیلی جدی با من نداشت. ولی به مرور که پیش رفتیم این سوالات من جدیتر شد و آنها برخوردشان تغییر کرد. در واقع تضادها و ابهامات سیاسی حل نمیشد و آنها به یقین رسیدند که به هر صورت دیگر نقطه مشترکی نداریم. در 28 آگوست 1992 جلسهای تشکیل دادند و خودشان اسمش را گذاشتند نشست تعیین تکلیف. یعنی شخص باید تعیین تکلیف کند که میخواهد بماند یا برود. کار در آنجا با تهدید و فحش و کتککاری شروع میشد. ضمن اینکه چون من جایگاه مسوول داشتم با من رفتار محتاطانهتری میکردند. ولی برای سایر افراد این شرایط بدتر بود. در پایان به من گفتند که این سوالات و ابهامات بهانه است و تو از مبارزه بریدهای و دیگر توان مبارزه نداری.33
روز 31 آگوست 1992 سبحانی به زندان منتقل شده و برای 8 سال و نیم در سلول انفرادی نگه داشته شد:
وقتی رفتم داخل زندان و طی پروسه 2 ماه اول برخوردها را دیدم برای من جدا همهچیز فرو ریخت. یعنی من قبل از زندان اختلافات سیاسی با سازمان داشتم. من میگفتم نظر من اینه و نظر آنها چیز دیگری. یعنی من توی محتوا و وجود سازمان سوال نمیبردم. داخل زندان من روی دیوار سلول علامت میزدم. غیر از کتکهای خردهریز، 11 مورد شکنجههای مفصل را روی دیوار زندان خط کشیدم. من کتکهای مفصل با چوب و فانوسقه ـ کمربندهای نظامی چرمی بسیار ضخیم ـ را به یاد دارم.34
در ژانویه 2001 سبحانی به مقامهای عراقی تحویل داده شد. وی یک ماه را در زندان مخابرات به سر برد و سپس به ابوغریب منتقل شد. حبس وی در زندان ابوغریب تا 21 ژانویه 2002 ادامه یافت تا اینکه با اسیران جنگی عراقی مبادله و به ایران بازگردانده شد. بعد از 3 روز بازجویی توسط ماموران دولتی ایران، او موفق به فرار شد. وی هماکنون در اروپا زندگی میکند.
یاسر عزتی
یاسر عزتی در 27 می 1980 متولد شد. به گفته یاسر عزتی، پدرش حسن عزتی که به نریمان معروف بود، از بازجویان معروف زندانهای مجاهدین بود. مادرش اکرم قدیمالایام در جریان یکی از عملیاتهای نظامی سازمان کشته شد.35
عزتی در 3 سالگی همراه با خانوادهاش به عراق رفته و در داخل کمپهای نظامی سازمان رشد کرد. در جریان جنگ خلیجفارس در سال 1991 عزتی و سایر بچههای درون کمپها از پدران و مادران خود جدا شده و به خارج از عراق فرستاده شدند. عزتی طی 3 سال بعد با 3 خانواده مختلف در کانادا زندگی کرد. این خانوادهها از هواداران سازمان بودند. در تابستان 1994 سازمان عزتی را به کلن در آلمان منتقل کرد. وی در آنجا در خانه گروهی ویژه فرزندان مجاهدین اقامت کرد. عزتی در 17 سالگی برای انجام آموزشهای نظامی از سوی سازمان عضوگیری و در ژوئن 1997 به عراق فرستاده شد:
پس از 6 ماه در عراق گفتم دیگر نمیخواهم در سازمان بمانم و درخواست رفتن کردم. زمانی که من در اروپا بودم، یک چهره آزادیخواهانه از سازمان میدیدیم؛ ولی داخل عراق یک چهره دیگر دیدم، یعنی سانسور اخبار و حق نداشتن صحبت درباره هر مسالهای که میخواستیم. به من گفتند که تنها راه خروج، رفتن به ایران است و من از رفتن به ایران میترسیدم.36
ابزارهای اجرایی سازمان برای کنترل تفکر و اندیشه در بین اعضا، عزتی را در شرایط دشواری قرار داد. به گفته وی، اعضای ارشد مجاهدین در نشستهای متعددی به افراد گوشزد میکردند که به هیچ چیز جز مناسبات سازمان فکر نکنند. وی گفت: ما باید به طور مرتب گزارشهایی در انتقاد از خود مینوشتیم. اگر فکری در خارج از چارچوب سازمان داشتیم، باید آن را گزارش میکردیم. دشوارترین تجربه عزتی در تابستان 2001 اتفاق افتاد:
نشستی بود به اسم طعمه. این نشست 4 ماه طول کشید. تمام اعضای اردوگاه در این نشستها حضور داشتند. در این زمان، بسیاری از اعضا میخواستند سازمان را ترک کنند. مسعود رجوی در ابتدا بحثهای پایهای مجاهدین را مطرح کرد و بعدا بحث استراتژی مجاهدین و در پایان صحبتش موضوع کسانی که میخواهند از سازمان خارج شوند را مطرح کرد. هدفش ترساندن اعضا بود و معرفی کسانی که قصد ترک سازمان را دارند به عنوان خیانتکار. در این 4 ماه جلسات از صبح تا شب تشکیل میشد. افرادی که با سازمان مشکل داشتند را جلوی بلندگو میآوردند و آنها را مجبور میکردند که از خودشان انتقاد کنند و بگویند که قصد ترک ندارند. هرکس یک ذره از واقعیت صحبت میکرد، به او میپریدند و فحش میدادند و به او میگفتند که تو مزدور رژیم هستی. بعد از آن 4 ماه من هم زیر فشار روانی بودم. زیر فشار این نشستهای آنجا مجبور شدم چندین مدرک امضا کنم که میخواهم داخل سازمان بمانم.37
در ژوئن 2004 و به دنبال اشغال عراق توسط آمریکا، یاسر عزتی توانست از کمپ اشرف بگریزد. وی هماکنون در اروپا زندگی میکند.
فرهاد جواهری یار
فرهاد جواهری یار، یکی از اعضای سابق مجاهدین در عراق است.38 وی عهدهدار سمتهای مختلفی در عملیات اطلاعاتی و امنیتی سازمان بوده است.
جواهری یار در 1995 از زندانی شدن اعضای ناراضی در داخل کمپهای سازمان در عراق مطلع شد. وی طی نامهای به مسوول خود، خواستار کنارهگیری از سمت خود و ترک سازمان شد. مسوول او بکرات تلاش کرد با تهدید و ارعاب وی را وادار به ماندن کند. ادامه نارضایتیهای جواهری یار سرانجام موجب حبس او در زندانهای مختلف در داخل کمپهای سازمان از نوامبر 1995 تا دسامبر 2000 شد. پس از آن، وی به مقامهای عراقی تحویل و به زندان ابوغریب منتقل شد. جواهری یار تا ژانویه 2002 در ابوغریب محبوس بود و سپس به ایران بازگردانده شد.
جواهری یار در آگوست 1982 به عضویت سازمان مجاهدین در تهران درآمد و به مقاومت مسلحانه زیرزمینی پیوست. او در اکتبر 1984 توسط حکومت ایران دستگیر و 4 سال در زندانهای اوین، قزلحصار و گوهردشت به سر برد. وی پس از آزادی با نیروهای سازمان در اروپا تماس گرفت و به کمک آنها به طور قاچاقی به کراچی و سپس عراق برده شد. جواهرییار در سال 1989 وارد عراق و عضو فعال شاخه نظامی مجاهدین شد.
جواهری یار در سال 1995 و پس از آن که از حبس تعدادی از اعضای سازمان در کمپهای عراق مطلع شد، امید خود به مجاهدین را از دست داد:
در تیر 74 (جولای 1995) من از یک عملیات شناسایی به قرارگاه اشرف برگشتم. طی چند ماه قبل از آن متوجه شده بودم که بعضی از دوستانم غیب شدند. به من گفته شد که آنها برای عملیات به ایران رفتهاند؛ ولی بعدا که 2 نفر از آنها ـ اکبر اکبری و علی طالقانی ـ را دیدم، به من گفتند که در این مدت سازمان آنها را زندانی کرده بود و به آنها فشار آورده شده که به رابطه با سیستم اطلاعاتی ایران، اعتراف دروغین کنند. همچنین آنها را مجبور به امضای مدارکی کرده بودند که هیچ وقت مناسبات سازمان را ترک نخواهند کرد.
من باورم نمیشد که مجاهدین با شکنجهکردن و وادارکردن به نوشتن اعترافنامههای دروغین، چندین بار برای مسوول خودم گزارش نوشتم و به این موارد اعتراض کردم و تقاضای خروج از مناسبات سازمان کردم. ولی به هیچ کدام از درخواستهایم ترتیب اثر ندادند.39
جواهری یار بر درخواست خود برای ترک سازمان پافشاری کرد اما به او گفته شد که با توجه به اطلاعات وسیعی که از فعالیتهای مجاهدین دارد، به او اجازه کنارهگیری داده نخواهد شد. جواهری یار هنگامی که متوجه شد مجاز به خروج نیست تصمیم به فرار گرفت. وی در 28 نوامبر 1995 از کمپ اشرف گریخت و کوشش کرد خود را به مرزهای اردن برساند اما 2 روز بعد یعنی در 30 نوامبر توسط نیروهای عراقی در نزدیکی شهر تکریت دستگیر شد. جواهری یار از نیروهای عراقی خواست که او را به سازمان تحویل ندهند، اما با این وجود وی به کمپ اشرف بازگردانده شد. او 5 سال بعد (نوامبر 1995 تا دسامبر 2000) را در سلولهای انفرادی مختلف درون کمپهای سازمان گذراند.
در 2 ماه اول توی یک اتاق پیش ساخته که بنگال میگفتند زندانی بودم. به من گفتند که از قرارگاه نمیتوانم خارج شوم. گفتند: «شما میتوانید انتخاب کنید توی یک قسمت دیگر مثلا نانوایی کار کنید یا خیابان جارو بزنید.» وقتی قبول نکردم رفتارشان بدتر شد و به یک زندان توی خیابان 400 قرارگاه اشرف منتقل شدم. سلولی بود 3 در
5/2 متر با راهرویی به عرض یک متر و درازای 5/3 متر به یک دستشویی کوچک وصل بود.در بهمن 74 (فوریه 1996) چندین بار داد میکشیدم و با صدای بلند اعتراض میکردم. برای مجازات، من را به مدت 3 هفته پشت سر هم در یک توالت زندانی کردند. خیلی سخت بود. هیچ جایی برای دراز کشیدن یا خوابیدن نبود. کف آنجا کاشیهای سرد و تر بود. واقعا تجربه وحشتناکی بود.40
رهبری سازمان از جمله مسعود رجوی به جواهرییار قول دادند که «بزودی» آزاد میشود، اما آنها هربار قول خود را زیر پا نهادند. جواهری یار تا دسامبر 2000 در سلولهای انفرادی کمپ اشرف و کمپ پارسیان محبوس بود. وی پس از آن به نیروهای اطلاعاتی عراق (مخابرات) تحویل داده شد. او یک ماه در زندان مخابرات به سر برد و پس از آن به ابوغریب منتقل شد. جواهری یار در 21 ژانویه 2002 به ایران تحویل شد. وی ایران را ترک کرد و هماکنون در اروپا زندگی میکند.
علی قشقاوی
علی قشقاوی در سال 1989 و به عنوان یک مبارز به سازمان مجاهدین پیوست. وی در فوریه 1995 در هنگام «چک امنیتی» دستگیر و برای 4 ماه در کمپ اشرف حبس شد. وی در مصاحبه با دیدهبان حقوق بشر تجربه این 4 ماه را چنین تشریح کرد:41
یک شب در دی 73 (ژانویه 1995) به من گفتند یک فرمانده مرکز به اسم معصومه ملکمحمدی عضو شورای رهبری با تو کار دارد. خوب آن موقع من هنوز تو فضای خام و سادگی سازمان بودم. فکر میکردم الان فرمانده مرکز با من کار دارد، یک مساله از من حل میشود و ما در کنار بزرگی بنشینیم و فیضی ببریم. سوار یک ماشین نظامی شدیم، نزدیکهای 12 شب بود. به یک مجموعه ساختمانهایی به اسم اسکان که قبلا اعضای سازمان که خانواده داشتند، در آنجا زندگی میکردند رفتیم. جایی خیلی پرت توی گوشه قرارگاه اشرف، یک جای وحشتناک و بیابان برهوت بود.
دیدم آنجا پنج شش نفر هستند و من را آنجا بردند در اتاقی و گفتند منتظر باش. پشت سر من یک نفر دیگر به اسم حسین ناظم هم آوردند توی آن اتاق. حسین ناظم چون سالیان بسیار در زندان جمهوری اسلامی بوده آن فضا را یک ذره بو برده بود ولی من آن موقع ساده بودم و اصلا متوجه نبودم.
یک دفعه چند نفر ریختند روی سر ما، چشمها و دستهای ما را بستند و بعد ما را سوار یک ماشین کردند و بردند و حدودا نیم ساعت توی این بیابانها چرخاندند. بالاخره بعد از نیم ساعت ما را بردند جایی که تا آن زمان نمیدانستم آنجا زندان است که تقریبا وسط قرارگاه هستش، در خیابان 400 قرارگاه اشرف، نزدیکی تانکر آب. تا آن موقع فکر میکردم مهمات یا اسناد محرمانه آنجا نگهداری میشود.
ما را بردند و لباسهایمان را گرفتند و بهمان لباس زندان دادند. ما را ته یک سلول بزرگ انداختند. دیدیم حدود 25 نفر آنجا هستند. سلول هم کف ساختمان بود. یک پنجره کوچک به سمت بیرون بود. دستشویی و حمام و این جور چیزها داخل همان سلول تعبیه شده بود.
آنجا برای مدتی، روز به روز نفرات را میبردند برای بازجویی، کتک میزدند و میآوردند. یک شکل کتکزدن این بود که به ساق پای زندانی مرتب با چکمه سربازی که جلویش آهنی بود لگد میزدند. شکنجه دیگر این بود که یک طنابی میبستند به گردن زندانی و روی زمین میچرخاندند. وقتی برمیگشتند توی سلول گردنهاشون آنقدر ورم کرده بود که گردن و سرشون به اندازه یک متکا بود.
این به ساق پا زدن را من خودم تجربه کردم و فهمیدم با چی میزدند. در یکی از بازجوییها، بازجو به من گفت: «تو اگر به ما تضمین ندهی که برای همیشه پیش رجوی میمونی من تو را اینجا میکشم.» من گفتم: «چه جور بهتری بهتون تضمین بدهم. من آمدم اینجا با ایران بجنگم، تضمین از این بالاتر؟» گفت: «نه الان انقلاب ایدئولوژیک آمده و سخت شده شما میخواهید بروید. من از چشمهای تو میخونم که تو ماندگار نیستی.»
بازجو رفت توی اتاق بغلی و گفت: «من الام میرم کفشم را میپوشم میام پدرت را در میارم.» خیلی بددهن بود. یک کفش سربازی که جلوش آهنی بود پوشید. دو تا قلچماق هم نگهبان بودند. با این کفش به زانو و ساق پای من میزد. آنقدر زدند که این تعادل کشکولهاش به هم خورده و هنوز درد میکند. بازجوییها گاهی بالای 36 ـ 30 ساعت پشتسر هم ادامه داشت.
قشقاوی در می 1995 آزاد شد. پیش از آزادی مسعود رجوی با وی ملاقات کرده و گفت: «شعبه قضایی ارتش آزادیبخش تو را تبرئه کرده است.» پس از این تجربه قشقاوی تلاش کرد راهی برای فرار از کمپ اشرف بیابد. در 20 مارس 1999 او برای 45 روز به زندان افتاده و پس از آن به نیروهای اطلاعاتی عراقی تحویل داده شد. وی 45 روز دیگر در زندان مخابرات در مرکز بغداد محبوس و سپس به ابوغریب منتقل شد. قشقاوی در 21 ژانویه 2002 به ایران مبادله شد. در ایران پس از بازجویی، وی به 9 سال زندان محکوم شد. پس از گذراندن 16 ماه در زندان، وی مشمول یک مرخصی 48 ساعته برای دیدار خانوادگی شد. او از این موقعیت برای فرار استفاده کرد و در آگوست 2003 از ایران خارج شد. وی هماکنون در اروپا زندگی میکند.
علیرضا میرعسگری
علیرضا میرعسگری در سال 1994 معاونت مدیریت یکی از واحدهای نظامی سازمان را به عهده داشت که به تدریج نگران ارتباطات سازمان با ارتش عراق شد. او در ژانویه 1995 دستگیر و زندانی شد. وی در ژوئن 1995 پس از امضای تعهدنامهای مبنی بر عدم ترک سازمان، آزاد شد. او مجددا در سال 1998 دستگیر و 8 ماه در سلول انفرادی محبوس شد. در سال 2001 وی در حال برنامهریزی برای فرار بود که نقشهاش کشف و تا سال 2003 زندانی شد. پس از آن نیروهای عراقی او را از مجاهدین تحویل گرفته و در مرز ایران و عراق رها کردند. میرعسگری دستگیری ناگهانی خود در سال 1995 را چنین تشریح میکند:42
من شخصا 9 بهمن 73 (29 ژانویه 1995) به طور خیلی ناگهانی دستگیر شدم. به من گفتند میخواهیم با تو درباره عملیات داخلی صحبت کنیم. من هم خیلی برایم طبیعی بود چون بارها این کار را کرده بودم. بردنم توی یک اتاق و گفتند بنشین اینجا تا بیاد باهات صحبت کند. شخصی به اسم حسن محصل که از افراد ضداطلاعات بالای سازمان هست آمد با من صحبت کند. یک برگه گذاشت جلوی من و گفت که: «شما به جرم نفوذ به ارتش آزادیبخش دستگیر میشوید. این برگه را پر کن.» من باورم نمیشد، خیلی تعجب کردم و خندهام گرفت. محصل شروع کرد به فحاشی کردن و گفت برو کنار دیوار وایستا. من رفتم کنار دیوار و ایستادم که 3 ـ 2 نفر ریختند تو و دستبند و چشمبند زدند.
خیلی شوکه شده بودم. من را انداختند کف ماشینی و توی قرارگاه برای 45 دقیقه دور میزدند. بردنم یک جایی، نمیدانستم اصلا کجا هستم. شخصی به اسم حسن سادات دربندی که اسم تشکیلاتیش عادل هست چشمبند را برداشت و من را انداخت توی یک سلول که جمعی بود. باورم نمیشد که این اتفاقات بیفته و فکر کردم در سازمان کودتا شده.
هر روز یک عده از زندانیان را برای بازجویی میبردند و کتک میزدند و با سر و صورتهایی که خیلی ورم کرده و باد کرده بود برمیگشتند.
بعد از چند روز موقع بازجویی من شد. بازجو پرسید: «برای چی به سازمان پیوستی؟» گفتم که برای مبارزه با رژیم، ولی او میگفت این حرفها واقعی نیست. چند روز اول فقط کتک میخوردم. خیلی وضع غمناکی بود و میخواستم خودکشی کنم. من فقط 17 سالم بود وقتی که به نیروهای سازمان در عراق پیوستم. من یک شاگرد دبیرستانی بودم و بعد از آن، تمام عمرم را در سازمان گذرانده بودم.
بالاخره مجبور شدم که مدارکی که خودشون میگفتند، بنویسم و امضا کنم که من یک نفوذی وزارت اطلاعات ایران هستم. بعد از این من را به دیدار مسعود رجوی بردند که به من گفت اگر تعهد بدهم 2 سال دیگر در سازمان بمانم، بعد از 2 سال به اسپانیا میفرستندم.میرعسگری در ژوئن 1995 آزاد شد. وی 2 سال برای رهایی از سازمان و انتقال به اسپانیا منتظر ماند. اما به او گفته شد به خاطر اطلاعات زیادی که دارد، نمیتواند برود. اعتراض میرعسگری به زندانیشدن مجددش انجامید: در 5 فروردین 77، من را مجددا به زندان انداختند و همان پرونده قبلی را رو کردند و گفتند براساس اعتراف خودت تو نفوذی هستی و نمیشه اعتماد کرد. به مدت 8 ماه توی زندان انفرادی بودم. در این مدت به من گفتند که خواهرت در ایران دستگیر و اعدام شده است. بعدها فهمیدم که این حقیقت ندارد.43
میرعسگری پس از آنکه از تقاضای خود برای ترک سازمان صرفنظر کرد از زندان آزاد شد. از آنجا که میدانست سازمان به او اجازه خروج نمیدهد تصمیم به یافتن راهی برای فرار گرفت؛ اما نقشه فرار او کشف شد و وی مجددا به زندان افتاد. او از سال 2001 تا 2003 برای نزدیک به 2 سال در سلول انفرادی حبس شد. در فوریه 2003 یعنی چند ماه پیش از تهاجم آمریکا به عراق میرعسگری به نیروهای عراقی تحویل داده شد. آنها نیز وی را به مرز اروندرود برده و رهایش کردند. وی هماکنون دراروپا زندگی میکند.
اکبر اکبری
اکبر اکبری در سال 1978 و در آستانه انقلاب ایران با سازمان مجاهدین آشنا شد. وی در فوریه 1979 ارتباط حرفهای خود را با سازمان آغاز کرد. او در ژوئن 1984 توسط حکومت ایران دستگیر و برای 4 سال به زندان افتاد. اکبری در سپتامبر 1988 از زندان آزاد شد و چند ماه بعد به نیروهای سازمان در عراق پیوست. 44
وی در سال 1993 تصمیم به ترک سازمان گرفت و طی نامههای متعددی از مسوول خود تقاضای خروج کرد.
مسوول من مهدی ابریشمچی بود که از اعضای ارشد کادر مرکزی است. بعد از اینکه به او نامهای نوشتم که قصد خروج از سازمان را دارم، او من را به دفترش خواند، نامهها را پاره کرد و در سطل انداخت و گفت: «بحث منتفی است و این حرفها را به هیچکس نزن.» دیگر اعضای ارشد سازمان هم در ملاقاتهایشان همین طور برخورد
میکردند.45
اکبری مسوول ستاد روابط بود. وی وظایف حساسی نظیر گارد حفاظت شخصی مسعود رجوی را به عهده داشت. اکبری در دسامبر 1993 دستگیر و در زندانی در داخل کمپ اشرف محبوس شد.بازجوییها خیلی خشن بود و از روز اول حسابی کتک میزدند. چشمبند میزدند و دستهایم را از پشت به یک صندلی میبستند. پاهایم را هم به پایه صندلی میبستند. صندلی ثابت بود، به زمین جوش خورده بود و من هیچ امکان تکان خوردن نداشتم. شکل زدن اینطور بود که با لوله شلنگ یا پوتین سربازی به ساق پا میزدند. به سر و صورتم هم با یک دمپایی خشک پلاستیکی میزدند.از من میخواستند که اعتراف کنم مزدور رژیم ایران هستم. بعد از چند بار بازجویی خود بازجو نامهای را دیکته کرد و به من فشار آورد که امضا کنم. بعد به من گفت: «حالا ثابت شد که تو یک مزدور نفوذی رژیم ایران هستی.»46
اکبری سپس همراه با یک گروه از زندانیان به ملاقات مسعود رجوی برده شد. رجوی به آنها گفت که همگی «به طور مشروط» بخشیده شده و میتوانند به مسوولیتهای خود بازگردند. او در ژوئن 1995 از زندان آزاد شد. اکبری در فوریه 1999 از کمپ اشرف گریخت و به سوی مرزهای اردن فرار کرد، اما نیروهای امنیتی عراق وی را در شهر رامدی دستگیر کرده و به سازمان تحویل دادند.وقتی که به قرارگاه اشرف بردنم، در آنجا در یک اتاق در حضور اعضای ارشد سازمان، حسن محصل به من گفت که «به عنوان یک نفوذی تو زندانی میشوی.» من را به جایی به اسم قلعه افسانه (که لشکر 54 هم میگفتند) بردند و در آنجا برای یکسال تمام از بهمن 76 (فوریه 1998) تا اسفند 77(مارس 1999) در حبس انفرادی بودم.47
اکبری در مارس 1999 به نیروهای عراقی تحویل و تا 21 ژانویه 2002 در زندان ابوغریب حبس شد. وی پس از آن با اسرای جنگی عراقی مبادله و به ایران بازگردانده شد. وی در ایران زندانی شد ولی طی یک مرخصی برای دیدار خانوادگی فرار کرد. اکبری اکنون در اروپا زندگی میکند.
سیدامیر موثقی
سیدامیر موثقی در سال 1984 به سازمان مجاهدین پیوست. اما حکومت ایران وی را در همین سال دستگیر و تا 1987 زندانی کرد. او پس ازرهایی به پاکستان رفته و در ژوئن 1988 بهنیروهای سازمان درعراق پیوست.48
موثقی در سال 2001 خواستار ترک سازمان شد اما با تقاضای او مخالفت شد. در سپتامبر 2001 «جلسه دادگاه» با حضور مریم و مسعود رجوی تشکیل شد و آنها با خروج او مخالفت کردند. پس از آن وی مورد آزار و تحقیر قرار گرفت: من را به یک نشست بزرگی که حدودا 600 نفر آنجا بودند، بردند و در میان جمعیت چرخاندند. آنها روی من تف میانداختند، فحش میدادند و لگد میزدند. بعد از آن در یک اتاق زندانی شدم و تا 12 خرداد 81 (2ژوئن 2002) در حبس انفرادی بودم. پس از آن من را به نیروهای عراقی تحویل دادند و آنها هم من را در زندان ابوغریب زندانی کردند. در 27 اسفند 81 (18 مارس 2003) به ایران مبادله شدم.49
پانوشتها:
1. کمپ اشرف در نزدیکی شهر الخالص واقع در شمال بغداد میباشد.
2. مصاحبه دیدهبان حقوق بشر با مقامهای ارتش آمریکا از طریق ایمیل در 10 مارس 2005.
3. براساس منابع ارتش آمریکا تعداد و تاریخ بازگشت این افراد از این قرار بوده است: 28 نفر دسامبر 2004، 13 نفر ژانویه 2005، 100 نفر 3 مارس 2005 و 132 نفر 9 مارس 2005.
4.
“Us grants protection for anti – Tehran group in Iraq,” Reuters, 26 July, 2004.5.
اعضای سابق مجاهدین که در ابوغریب محبوس شده بودند به دیدهبان حقوق بشر گفتند که بر روی در سلولهای آنها پلاک «امانت مجاهدین» نصب شده بود.6.
مجاهد، شماره 241، چهارم آوریل 1985. مجاهد نشریه رسمی سازمان مجاهدین بوده که در آن زمان بطور هفتگی منتشر میشد.7.
کتاب Masoud Banisadr, Memoirs of an Iranian Rebel (London: Saqi Books, 2004) را ببینید.در مورد گزارشهای خود انتقادی صفحات 230 ـ 210، در مورد طلاقهای اجباری صفحات 311 ـ 307، در مورد نفی جنسیت صفحات 340 ـ 313.
بلافاصله پس از ازدواج مریم و مسعود رجوی، فرمانده ستاد نظامی سازمان مجاهدین با انتشار اطلاعیهای گفت: «برای انجام وظیفه در موضع سازمانی و تشکیلاتی (مسوولیت) خود در شرایط فعلی نیاز مبرم به تعمیق هر چه بیشتر این انقلاب ایدئولوژیکی دارید، باید بهای لازم را بپردازید و وقت و انرژی لازم را جهت تعمیق آن و جذب آموزشهای مربوطه اختصاص دهید.» مجاهد، شماره 242، 12 آوریل 1985. ستاد بخش اجتماعی سازمان هم در اطلاعیهای گفت: «درک این انقلاب عظیم... در واقع درک فهم عمیق عظمت ترکیب نوین رهبری ما یعنی رهبری مسعود و مریم و ایمان به آنها و همچنین اطاعت ایدئولوژیک و انقلابی از آنهاست.» مجاهد، شماره 242، 12 آوریل 1985 .
8. Arifa Akbar, “Human torches mark protest; 10 Iranian exiles become fireballs, two die martyrs,” The Independent, 2July, 2003.
9. Maryam Rajavi, “Empower Iran’s opposition forces checking the Mullahs,” International Herald Tribune, January 28, 2005. Katherine Shrader, “Iranian Group Seeks Legitimacy in U.S.,” Associated Press, February 24, 2005.
10.فرهاد جواهرییار، علی قشقاوی، محمدحسین سبحانی و اکبر اکبری 21 ژانویه 2002 توسط مقامهای عراقی به ایران مبادله شدند. امیر موثقی 18 مارس 2003 مبادله شد، علیرضا میرعسگری فوریه 2003 در مرز ایران و عراق رها شد، یاسر عزتی ژوئن 2004 عراق را ترک کرد و عباس صادقینژاد 20 ژوئن 2002 از کمپ نظامی سازمان فرار کرد.
11. محمدرضا اسکندری، طاهره اسکندری، حبیب خرمی و کریم حقی.
12. فرهاد جواهرییار، علی قشقاوی، محمدحسین سبحانی، اکبر اکبری و امیر موثقی در ابوغریب زندانی شدند.
13. Incursion by rebels threaten cease – fire, “The Washington Post, July 30, 1988.
14. Rebels routed in push for tehran, “The Guardian, september 6, 1988.
15. Banisadr, Memoirs of an iranian Rebe1, p. 292.
16. محمدرضا اسکندری، بر ما چه گذشت، خاطرات یک مجاهد (پاریس: خاوران، 2004). ص 83.
17. Banisadr,memoirs of an iranian rebei, p.306
18. مفهوم انقلاب ایدئولوژیک از «ازدواج ایدئولوژیک» مسعود و مریم رجوی سال 1985 آغاز شد. متعاقب آن همه اعضای سازمان ملزم شدند با «پرش ایدئولوژیک» دست به پاکسازی شخصیتی بزنند. به این ترتیب همه اعضا باید با نگارش گزارشهای خود انتقادی، ضعفهای شخصیتی و اشتباهات گذشته خود را مشخص میکردند. نگاه کنید به زیرنویس 8.
19. امام زمان امام دوازدهم شیعیان است. به اعتقاد شیعیان امام زمان دوازدهمین امام از نوادگان حضرت محمد (ص) بوده که در قرن دهم از نظرها «غایب» شد و در زمانی که توسط خداوند تعیین میشود بعنوان منجی بشری دوباره ظاهر خواهد شد.
20. Banisadr,memoirs of an iranian rebel,p.307
21.
Banisadr, memoirs of an iranian reber, p.311.22.
مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با فرهاد جواهرییار، سوم فوریه 2005.23. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با علیرضا میرعسگری، دهم فوریه 2005.
24. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با کریم حقی، یازدهم فوریه 2005.
25. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با محمدرضا اسکندری و طاهره اسکندری، اول فوریه و دهم فوریه 2005.
26. Banisadr, memorise of an Iranian Rebel, P.388
27. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با عباس صادقنژاد، چهاردهم فوریه 2005، مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با علی قشقاوی، نهم فوریه و ششم می 2005، مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با علیرضا میرعسگری، دهم فوریه 2005.
28. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با عباس صادقینژاد، چهاردهم فوریه 2005.
29. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با علیرضا میرعسگری، دهم فوریه 2005.
30. مجاهد، شماره 380، دوم مارس 1998.
31. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با عباس صادقینژاد، چهاردهم فوریه 2005.
32. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با محمدحسین سبحانی، چهاردهم فوریه و ششم می 2005.
33. همان.
34.همان
35.مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با یاسر عزتی، نهم فوریه 2005
36.همان
37.همان
38.مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با فرهاد جواهری یار، سوم فوریه و بیست و پنجم فوریه 2005
39. همان
40. همان
41. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با علی قشقاوی، نهم فوریه و ششم می 2005
42. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با علیرضا میرعسگری، دهم فوریه 2005.
43.همان.
44. مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با اکبر اکبری، بیست و هفتم فوریه و ششم می 2005.
45.همان.
46.همان.
47.همان.
48.مصاحبه تلفنی دیدهبان حقوق بشر با سیدامیر موثقی، چهارم فوریه 2005.
49.همان.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)