ماجراهای‌کارآگاه شهاب - قسمت اول

جنایت درکوهستان

سرگرد شهاب دلش لک زده بود برای یک سفر شمال و می‌خواست تا هوا از این گرم‌تر نشده و شرجی رامسر خفقان‌آور نشده، چند روزی را در یک ویلای ساحلی با زن و پسرش بگذراند، اما خودش هم می‌دانست مرخصی‌گرفتن برای او خیلی سخت است. آن روز شنبه بود و اداره شلوغ ولی خوشبختانه کارآگاه پرونده‌ای در دست نداشت. برای همین هم به ستوان ظهوری به خاطر غیب شدن یک ساعته‌اش گیر نداد.
کد خبر: ۴۱۱۴۳۳

ستوان تازه برگشته بود که مردی با یک برگه در دست وارد شد. او سیاهپوش بود و از حالت تکیده‌اش می‌شد فهمید داغدار است. تجربه کارآگاه به او می‌گفت بچه‌اش مرده ولی او عقیده دارد فرزندش را به قتل رسانده‌اند. البته برای اثبات حرفش موانع زیادی وجود داشت. چون اگر قتل مسجل بود حتما بازپرس و بچه‌های اداره سر صحنه می‌رفتند و نیازی نبود پدر متوفی نامه در دست به اتاق او بیاید.

سرگرد مرد را دعوت به نشستن کرد. حدودا 50 ساله به نظر می‌رسید. قبل از این که زبان باز کند، نامه را به کارآگاه داد. شهاب نگاهی به آن انداخت و از مرد خواست شروع کند. رضا با صدایی لرزان ماجرای مرگ پسرش مازیار را تعریف کرد: «مازیار هر هفته کوه می‌رفت. پنجشنبه‌ها، اما هفته پیش اتفاقی برایش افتاد؛ جسدش را ته یک دره پیدا کردند. در کوهنوردی حرف برای گفتن داشت. خودم آنجا را دیدم اصلا طوری نیست که حتی یک آماتور هم بخواهد پرت شود. چه برسد به مازیار که حرفه‌ای بود. با 3 نفر از دوستانش که آن روز همراهش بودند صحبت کردم، اما آنها جواب درستی نمی‌دهند. عجیب است که آنها زودتر پایین آمده بودند. یکی‌شان به اسم علی اخیرا با مازیار به اختلاف برخورده بود. البته زیاد مهم نبود ولی وقتی همه اینها را کنار هم می‌گذاری یک جورهایی مشکوک به نظر می‌رسد. پزشکی قانونی هم در نامه‌اش نوشته روی ران چپ مازیار یک سوراخ کم‌عمق و ریز دیده شده که نمی‌تواند به خاطر سقوط باشد».

رضا کیفش را باز کرد و کپی نظریه پزشکی قانونی را به کارآگاه داد. او آن را خواند و بعد به دستیارش داد. شهاب عادت نداشت از کنار موضوعاتی که به او محول می‌کردند، سرسری بگذرد. همیشه می‌گفت پلیس آخرین جایی است که معمولا مردم سراغش می‌آیند پس نباید ناامیدشان کرد.

آن جلسه خودمانی 2 ساعتی به طول انجامید و کارآگاه همه اطلاعات لازم را درباره مازیار و دوستانش گرفت و حتی فهمید جوانک قرار بوده با دختری که با او در کوه آشنا شده بود، ازدواج کند. برای تحقیق درباره مرگ کوهنورد چند کار باید انجام می‌شد. بازجویی از همراهان او در روز حادثه، پرس‌وجو از مریم ـ نامزد مازیار ـ و از همه مهم‌تر دیدن محل حادثه.

کارآگاه که کاری برای انجام دادن نداشت بعد از هماهنگی با تله‌کابین توچال، وقتی فهمید هنوز برای بالارفتن وقت دارد همراه دستیارش راهی بام تهران شد. البته رضا هم همراهشان بود تا محل را نشان بدهد. وقتی به دره رسیدند شهاب هم با پدر مازیار هم‌عقیده شد. لبه دره راه نسبتا پهنی بود که حتی یک جیپ هم از آن رد می‌شد. پس هیچ بعید نبود کسی مازیار را پرت کرده باشد بخصوص این که آنجا منطقه خلوت و کم‌ترددی بود.

2 مامور حدود 5 بعدازظهر به اداره برگشتند. هر دوشان خسته و کوفته بودند. ستوان احساس می‌کرد پاهایش دارد از بدنش جدا می‌شود چون او در همه عمرش فقط یک بار کوه رفته بود. آن هم زمانی که بچه دبیرستانی بود. بقیه کارها به روز بعد موکول شد.صبح اول وقت رضا خودش را به اداره رساند تا هنگام تحقیقات در کنار کارآگاه باشد، اما شهاب عذرخواهی کرد: «بهتر است اجازه بدهید ما خودمان کارها را پیگیری کنیم. شما دستور قضایی دارید و ما موظف هستیم پرونده را تا آخر دنبال کنیم. خیال‌تان راحت».

رضا که قبلا بارها و بارها اسم کارآگاه شهاب را در ضمیمه تپش روزنامه جام‌جم خوانده بود و در جریان تبحر او قرار داشت مخالفتی نکرد. ستوان تلفنی علی و 2 دوست دیگر مازیار را احضار کرده بود و کاری نداشت جز این که منتظر آنها بماند. برنامه‌ای هم چیده بود تا بعد از بازجویی از 3 جوان، سری به خانه مریم بزنند. اتفاقا علی زودتر از بقیه رسید و ماجرای آن روز را این طور توضیح داد: «در مسیر برگشت مازیار گفت با یکی قرار دارد و بهتر است ما برویم. ما هم مخالفت نکردیم. این‌که بچه‌ها در کوه قرار بگذارند، چیز عجیبی نبود. مخصوصا برای مازیار که همین طوری با مریم آشنا شده بود. ما فکر کردیم این دفعه هم موضوع عشق و عاشقی است، اما پایین هر چه منتظر ماندیم خبری از او نشد. موبایل مازیار هم جواب نمی‌داد. نگران شدیم و شروع کردیم به گشتن ولی پیدایش نکردیم. بعد هم پلیس و آتش‌نشانی و البته خانواده مازیار را خبر کردیم».

علی ریگی به کفش نداشت که بخواهد ماجرای اختلافش با متوفی را پنهان کند: «آره سر مغازه بود. ما دفتر فنی زده بودیم. یک سال و نیم هم کار کردیم ولی درنمی‌آوردیم؛ برای همین تعطیل‌اش کردیم. اختلاف‌مان سر پول دستگاه‌ها بود. البته رقم زیادی نبود؛ حدود 600، 700 هزار تومان. خودمان داشتیم حلش می‌کردیم».

2 دوست دیگر مازیار هم آن روز در بازجویی‌ها همان حرف‌هایی را زدند که علی گفته بود. حالا قضیه داشت مشکوک‌تر می‌شد. مازیار با چه کسی قرار داشت؟ مریم یا یک ناشناس؟

آفتاب هنوز نرفته بود که کارآگاه و ظهوری به در خانه مریم رسیدند و دختر را دم در خواستند تا چند سوال بپرسند، اما مادر مریم بهانه می‌آورد تا این‌که بالاخره گفت: «الان نمی‌شود. مجلس خواستگاری دخترم است».

خواستگاری؟ شهاب و ستوان با تعجب به هم نگاه کردند. مگر قرار نبود مریم با مازیار ازدواج کند؟ چطور شده 3 روز بعد از مرگ او اجازه داده به خواستگاری‌اش بیایند؟ 2 همکار حتم پیدا کردند کاسه‌ای زیر نیم کاسه است. آنها از مادر مریم قول گرفتند دخترش را صبح فردا اول وقت به آگاهی بفرستد. آنها دیگر کاری برای انجام دادن نداشتند برای همین کارآگاه دستیارش را تا یک جایی رساند و بعد راهش را به طرف خانه کج کرد.

روز سوم تحقیقات با بازجویی از مریم شروع شد. دخترک از مرگ مازیار ابراز تاسف کرد ولی گفت قراری برای ازدواج با او نداشت: «ما با هم در کوه آشنا شدیم. حرف‌هایی هم درباره ازدواج زدیم، اما یک هفته‌ای می‌شود که موضوع منتفی شده او به درد من نمی‌خورد. وضع مالی‌اش تعریفی نداشت. با خواستگار الانم هم در کوه آشنا شدم. اتفاقا از قبل از مازیار او را می‌شناختم ولی یک هفته پیش بحث خواستگاری را پیش کشید و من هم مخالفتی نکردم. الیاس مبل‌فروشی دارد و وضع مالی‌اش خوب است».

آیا مازیار، قربانی یک رقابت عشقی شده بود؟ کارآگاه درباره سوراخ ریزی که در پای متوفی دیده شده بود از مریم هم سوال کرد. قبلا همین را از 3 هم‌نورد مازیار پرسیده و هر سه هیچ بعید ندانسته بودند جای عصای کوهپیمایی باشد. این عصاها نوک تیزی دارد. مریم هم همین احتمال را داد.

علی‌القاعده مریم باید بازداشت می‌شد ولی او می‌توانست ثابت کند پنجشنبه پیش به کوه نرفته بود: «آزمایش داشتم. دکترم گفته بود حتما سر وقت باید آزمایش بدهم. رفتم بیمارستان پارس. آنجا پنجشنبه‌ها هم باز است.» دختر جوان از کیفش برگه‌ای را درآورد که ثابت می‌کرد راست می‌گوید: البته به این شرط که کس دیگری را جای خودش به آزمایشگاه نفرستاده باشد. در این باره راحت می‌شد، تحقیق کرد. کافی بود فیلم دوربین‌های آزمایشگاه را می‌دیدند.

حتی اگر مریم هم از ماجرای مرگ مازیار بی‌اطلاع بود هنوز می‌شد به الیاس شک داشت. ستوان به آزمایشگاه رفت و کارآگاه هم راهی مبل‌فروشی شد، اما وقتی الیاس را با پای گچ‌گرفته دید، حدس زد راه را اشتباه آمده است. الیاس 2 هفته قبل عمل کرده بود و پایش باید تا 2 هفته دیگر هم در گچ می‌ماند. پس قتل نمی‌توانست کار او باشد.

نقطه سرخط. همه چیز از اول شروع شد و کارآگاه احساس کرد دستش کاملا خالی است. چون ستوان هم تایید کرد حرف‌های مریم عین حقیقت است. این وسط رضا هم برای این‌که بفهمد بالاخره چه بلایی سر پسرش آمده خیلی عجله داشت و بدجوری موی دماغ شهاب شده بود. سرگرد راه دیگری را که به ذهنش می‌رسید، امتحان کرد. او بعد از مکاتبه و کلی رایزنی فیلم‌های روز پنجشنبه تله‌کابین توچال را گرفت و 3 هم‌نورد مازیار را نشاند تا تک‌تک مشتریان را تماشا کنند، اما هیچ کدام از آنها به فرد آشنایی برنخوردند. حرفی هم که می‌زدند، منطقی بود: «شاید قاتل اصلا با تله‌کابین بالا نرفته شاید اصلا از جای دیگری رفته و از توچال پایین آمده البته معمولا بچه‌های توچال با تله تا یک جایی می‌روند و بعد خودشان مسیر را ادامه می‌دهند. اولش خیلی خسته‌کننده و حوصله سربر است».

ستوان ظهوری تقریبا ناامید شده بود، اما شهاب هنوز سعی داشت خودش را از تک و تا نیندازد. از جمع آنهایی که آن روز با تله‌کابین بالا رفته بودند، فقط 4 نفر عصا همراه داشتند. اگر آنها را پیدا می‌کردند، شاید به جایی می‌رسیدند. چون ممکن بود قاتل کوهنورد حرفه‌ای نباشد در این صورت حرف دوستان مازیار درست از آب درنمی‌آمد.

مشکل پیدا کردن آن 4 نفر بود. ستوان واقعا نمی‌دانست چطور می‌شود این کار را کرد: «چطور است در تک‌تک خانه‌های تهران و حومه برویم تا پیداشان کنیم».کارآگاه راه بهتری سراغ داشت: «کسی که وسایل کوهنوردی دارد یعنی مرتب به کوه می‌رود ما باید پنجشنبه و جمعه جلوی تله‌کابین مامور بگذاریم، البته بدون جلب توجه».

با این حساب فعلا تحقیقات مسکوت می‌ماند مگر این‌که سرنخ تازه‌ای به دست می‌آمد یا اتفاق فوق‌العاده‌ای رخ می‌داد.

‌ علیرضا رحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها