حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
«جوشا خیلی خوب میدانست که من بدون او نمیتوانم زندگی کنم و این موضوعی نبود که بخواهم آن را اغراق کنم یا اینکه دروغ بگویم. از چندین سال قبل که او را میشناختم همیشه آرزو داشتم که همه عمرم را در کنارش سپری کنم و وقتی هم عهد ازدواج بستیم میدانستم که هرگز این قول را زیر پا نخواهم گذاشت، اما انگار برای او قضیه اصلا به این شکل نبود و به محض اینکه مراسم ازدواج برگزار شد و ما رسما زن و شوهر شدیم ناگهان همه چیز تغییر کرد. چطور ممکن است مردی بخواهد در حالی که تنها یک سال از ازدواجش گذشته همسرش را طلاق دهد و فرزندی را که در راه دارد نادیده بگیرد. اگر میتواند چنین کاری را در حق من بکند پس من هم میتوانم تمام توانی را که در بدن داشتم جمع کنم و چنان او را هل بدهم که از پنجره خانهمان به بیرون پرتاب شود. این رفتار وحشیانه من در جواب رفتار ناعادلانه و غیر انسانی او در قبال من و فرزندم بود.»
«آمبر هیلبرینگ» زن جوان 19 سالهای است که به اتهام قتل شوهر 23 سالهاش «جوشا هیلبرینگ» که خلبان بود دستگیر شده است. این قاتل کم سنوسال که 6 ماهه باردار است، دقایقی بعد از بازجویی توسط ماموران پلیس اعتراف کرد که هنگام دعوا و مشاجره لفظی با همسرش که قصد ترک کردنش را داشته ناگهان کنترل خود را از دست داده و با تمام توان او را هل داده است. این رفتار خشن سبب شد جوشا که 2 کیف سنگین وزن نیز در دست داشت و نمیتوانست به خوبی خودش را کنترل کند از پنجره طبقه هفتم محل سکونتشان به پایین پرتاب شده و جانش را از دست بدهد؛ قتل عمدی که توسط زن باردار این مرد رقم خورده و او باید پاسخگوی رفتار وحشیانهای باشد که سبب از دست رفتن شوهر جوانش شده است.
قرارمان این نبود
«وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم شکی در مورد آن نداشتم. چون والدینمان با هم آشنایی داشتند و از بچگی رفت و آمدهای خانوادگیمان موجب دیدارهای اولیه ما شده بود و نیازی به تحقیق بیشتر نبود. وقتی تصمیممان اعلام شد، همه اطرافیان از این خبر خوشحال شدند. والدین من که خیلی خوب میدانستند علاقه قلبیام به جوشا تا چه حد است از این خبر ابراز خرسندی کردند و حتی به او گفتند چون در حال تعلیم دیدن برای رشته خلبانی است و توان مالی خوبی ندارد؛ آنها حاضرند تا هر زمان که لازم است به ما کمک مالی کنند و شرایط را برای زندگی راحتتر فراهم کنند.
همه چیز همانطور که آرزویش را داشتم پیش میرفت و هرگز فکر نمیکردم که زندگی کردن زیر یک سقف با مردی که ظاهری آرام چون جوشا داشت میتواند تا این حد سخت و عجیب باشد. از روز اولی که زندگی مشترکمان شروع شد متوجه شدم سلیقههای کاملا متفاوتی داریم که همسرم حاضر نیست به خاطر من حتی از یکی از آنها هم گذشت کند.
رفتارهایش که بیشتر به لجبازی کردن شبیه بود تا یک برخورد عاقلانه سبب میشد بشدت عصبی شوم و این عصبی شدنها هم چندین بار کار دستم داد. حقیقت این بود که جوشا خیلی خوب میدانست چطور میتواند مرا تا سر حد مرگ عصبی کند، در حالی که خودش خونسردیش را حفظ کرده و کوچکترین ناراحتی به خود راه نمیداد. رفتارهای دیوانهوار من خیلی زود همه چیز را به شکلی تغییر داد که اصلا قرار نبود آنطور باشد. زندگی مشترک ما بهتر از اینها شروع شده بود که پایانی چنین وحشیانه داشته باشد.»
اولین گزارش به پلیس
اولین گزارش دریافتی به پلیس از طریق یکی از رهگذران که شاهد پرتاب شدن مرگبار جوشا از پنجره منزل مسکونیشان بود به اطلاع آنها رسید. تنها 4 دقیقه بعد 3 خودرو پلیس در محل حادثه حاضر شده بود تا به بررسی اتفاقی رخ داده بپردازد. ماموران اورژانس به محض رسیدن به محل حادثه اعلام کردند که خلبان جوان به خاطر شدت جراحات وارده جانش را بلافاصله از دست داده و کمکی به او نمیتوان کرد.
آنچه خیلی زود در تحقیقات پلیس فاش شد، مشکلات داخلی متعدد آنان بود. ظاهرا این زوج از مدتها قبل و بلافاصله پس از ازدواجشان مدام با یکدیگر درگیری داشتهاند که بیشتر این مجادلات را نیز خانم آمبر رقم میزده است. آنها پروندهای در مرکز پلیس اوکلاهما محل سکونتشان نیز داشتند که حاکی از شکایت جوشا از همسرش بود. طبق شکایت تنظیم شده خانم آمبر حدود 6 ماه قبل پس از یک مجادله لفظی با شوهرش، گلدانی سنگی را به سمت او پرتاب کرده و سبب پاره شدن سرش شده بود که پزشکان در گزارش خود 20 بخیه برای بستن این جراحت را تایید کرده بودند. بعد از این حادثه جوشا که به نظر میرسد از رفتار وحشیانه همسرش به شدت شوکه شده بود با مشورت ماموران پلیس تصمیم گرفت از آمبر شکایت کند تا هر طور شده تاوان رفتار غیرعقلانیاش را بپردازد، اما حضور نیافتن در دادگاه سبب شد این شکایت مختومه اعلام شود و جوشا با تصور اینکه میتواند همسر عصبیاش را آرام کرده و به زندگی مسالمتآمیز با او ادامه دهد هرگز دیگر به پلیس مراجعه نکرد، شکایتی که اگر آن را پیگیری میکرد شاید به قیمت جانش تمام نمیشد.
دعواها وتهدیدهای همیشگی
«میدانستم دختری عصبی و پرخاشگر هستم که در بسیاری مواقع نمیتوانم رفتارهایم را کنترل کنم و دست به کارهایی میزنم که شرمآور است؛ اما از سوی دیگر جوشا هم این موضوع را خیلی خوب میدانست و به جای آن که سعی کند در نقطه ضعفی که داشتم به من کمک کند، مدام از آن بر علیه من استفاده میکرد. بارها و بارها به من گفت که دیوانه هستم و هرگز در طول زمان طولانی آشناییمان متوجه نشده بوده که من دختری با رفتارهایی وحشیانهام و به همین خاطر بهتر است هر چه زودتر از یکدیگر طلاق بگیریم.
او خوب میدانست در خانواده مذهبی که من داشتم جدا شدن زن و شوهر یک اتفاق بسیار بد تلقی میشود که نمیتواند به راحتی صورت بگیرد، اما باز هم مدام حرفش را تکرار میکرد و روی آن پافشاری داشت. بعد از باردار شدنم و ماجرای بسیار شرمآوری که برایمان پیش آمد و گلدانی را به سمتش پرتاب کردم، میدانستم همه چیز تمام شده و به زودی شوهرم را از دست خواهم داد. از آن تاریخ به بعد جوشا دیگر هرگز مثل سابق با من رفتار نکرد و هر روز به خاطر هر مساله کوچکی دعوایمان میشد و او گوشزد میکرد که اگر به رفتارهایم ادامه دهم مطمئنا مرا طلاق خواهد داد.
روز حادثه وقتی به خانه آمد مثل همیشه ناراحت و عصبی بود. پروازهای طولانی مدت برای تمرین خستهاش میکرد و برایش مهم نبود من که زنی باردار بودم نمیتوانستم همه بار مشکلاتش را بهدوش بکشم.
آن روز رفتارش با همیشه فرق داشت. خیلی آرام به اتاق رفت و وقتی بیرون آمد دیدم که 2ساک بزرگ چرمی در دست دارد که مخصوص سفرهایش بود. او در کمال خونسردی به من گفت که قصد دارد برای همیشه من و فرزندمان را ترک کند چون دیگر حاضر نیست با زنی که علاقهای به او ندارد زندگیش را ادامه دهد.
حرفهایش مثل یک سنگ بزرگ به سرم برخورد میکرد و باور نمیکردم این روز فرا رسیده باشد. بین حرفهایش متوجه شدم که از وکیل گرفتن حرف میزند و اینکه میتواند به خاطر رفتارهای دیوانهوار سابقم پروندهای برایم تشکیل دهد که ثابت میکند مشکلات روحی دارم و با این روش حتی حضانت فرزندی را هم که در راه داشتیم از من میگیرد. نمیدانستم چطور گستاخیاش را تحمل کنم. انگار همه خشم دنیا در دستهایم جمع شده بود و باید هر طور که بود آن را تخلیه میکردم. مثل همیشه در کمال آرامش حرفهایش را به من زد و با اینکه میدانست از من گلولهای از آتش ساخته است بعد از اتمام حرفهایش به سمت پنجره رفت تا از میز نزدیک آن ساعت و تلفن همراهش را بردارد. به محض اینکه پشتش را به من کرد تمام نیرویم را در دستانم جمع کرده و از پشت سر با تمام قوا او را هل دادم. 2 کیفی که در دستش بود سبب شد نتواند دستش را به هیچ محلی نگه دارد و ثانیههایی بعد به پایین پرتاب شد. پرتاب او به زمین و پایان زندگیش؛ خاتمه زندگی رویایی بود که من برای خانواده کوچکمان تصور کرده بودم.»
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....