در این صحنهها میبینیم که چگونه شخصیت مرد داستان به داخل آب سقوط میکند و این سقوط حوادث بعدی را برای او رقم میزند. در ادامه وارد فضای بیمارستانی میشویم که در یکی از بخشهای آن کودکان بستری هستند و اینجا با شخصیت الکساندریا آشنا میشویم. یک دست او شکسته و در بیمارستان بستری شده است. الکساندریا ذهنی خلاق دارد و با توجه به صندوقچهای که همیشه همراه با خود این سو و آن سو میبرد گویا همواره بار سنگینی از داستانها و خاطرات را در ذهن خود حمل میکند. دست شکستهاش از او کودکی آسیبپذیر میسازد که کارگردان با این تمهید توانسته فضایی بسازد که تماشاگر بیشتر با او همدلی کند و الکساندریا را بیشتر دوست بدارد. از سوی دیگر، با شخصیت بزرگسال داستان یعنی روی آشنا میشویم که او هم وضعیتی مشابه الکساندریا دارد، با این توجه که روی مجبور است به خاطر جراحتاش دائم روی تخت بیمارستان باشد.
در ادامه الکساندریا با روی آشنا میشود و با او طرح دوستی میریزد. الکساندریا خانوادهاش را از دست داده و از همین جهت به محبت روی دل بسته و او را پدرش در نظر میگیرد. عدم تحرک روی و بستری شدنش روی تخت بیمارستان او را در موقعیت متناقض با الکساندریا قرار میدهد که دائم از اینسو به آنسو میدود. تارسم به این وسیله قصد دارد دائم به تماشاگر گوشزد کند که روح زندگی و کودکی در روی مرده و از همین رو وی تا این حد خسته و آسیبپذیر شده است.
روی و الکساندریا از طریق دنیای داستانها به یکدیگر پیوند میخورند و روی میکوشد از این طریق الکساندریا را با خود همراه کند. آنها با هم به سفرهایی رویایی میروند که کارگردان سعی کرده آنها را به واسطه رنگهای تند و فضاسازی بصری از رنگهای یکنواخت فضای بیمارستان جدا کند.
به تدریج الکساندریا آنقدر در داستانی که روی تعریف میکند غرق میشود که تقریبا همه آدمهای دور و بر خود را در قالب شخصیتهای داستانی میبیند و میکوشد برای هریک از این آدمهای خیالی مابهازایی حقیقی بیابد. از همین رو، زمانی که روی را ترک میکند، داستان برای او خاتمه پیدا نمیکند و با ذهن کودکانهاش سعی میکند داستان را کامل کند.
داستانی که روی برای الکساندریا تعریف میکند فضایی قهرمانی دارد. یعنی ما با شخصیتی روبهرو هستیم که با انگیزه انتقام، قصد دارد پادشاه بدذات را نابود کند و برای همین راهی سفری میشود. همین نکته یعنی سفر و جستجوی وادی به وادی به روی این امکان را میدهد تا در هر کجا که قصد کرد داستان را متوقف کند و بخش بعدی آن را به زمانی دیگر موکول کند. از سوی دیگر تعداد شخصیتهایی که او برای این داستان انتخاب کرده و ملیتهای مختلفی که دارند به گوینده داستان کمک میکند تا داستانهای خود را برای هریک از آنها به شکلی که میخواهد گسترش دهد. در ابتدا الکساندریا تنها یک شنونده است و نمیتواند در پیشبرد داستان نقشی داشته باشد، اما زمانی که روی از او میخواهد تا برایش دارو بیاورد، الکساندریا نیز خود را در بطن داستان میبیند و همانگونه که در صحرای داستان دوم به مرد قهرمان داستان یاری میرساند در جهان خارج نیز سعی میکند آنچه را روی میخواهد برایش انجام دهد. دنیای ذهنی و بیآلایش این کودک سرشار از دوستی و مهربانی است. انسانهای بدکردار هم در ذهن او جای چندان بدی ندارند، اما روی میکوشد آدمها را در بدترین و خشنترین وضعیت ممکن ببیند و از همینرو کارگردان بسیار با ظرافت میان ذهنیت کودکان و بزرگسالان خطکشی میکند و نحوه قضاوتی که یک شخصیت بزرگسال در مقابل یک شخصیت کودک میتواند داشته باشد را به چالش میکشد.
تارسم در تصویرپردازی فصول بیمارستان از رنگهای زرد و گرم استفاده میکند. محیطی بیابانی که کسالت آدمها را بیش از پیش به رخ میکشد و همین فضای بیابانی الکساندریا را بیشتر وا میدارد تا از فضای تکراری اطراف و حتی دوستان همسن و سالش دست کشیده و بیشتر جذب روی شود. از سوی دیگر فیلمساز سعی میکند تا در کنار الکساندریا بیشتر به دنیای روی نزدیک شود. بدون معرفی درست روی، دستیابی به روح داستانی که او تعریف میکند نیز چندان موفقیتآمیز به نظر نمیرسد. بنابراین کارگردان فضای سومی را تصویر میکند که متعلق به دوران کاری روی در پشت صحنه فیلمهای سینمایی است. این فضای تصویری از نظر پرداخت بصری جایگاهی میانه بین داستان اصلی یعنی صحنههای بیمارستان و داستان دوم یعنی سفر 6 قهرمان داستان روی دارد. در این فضای میانه ما با حرکتهای آهسته بیشتری مواجه هستیم که این حرکات آهسته از دنیایی سخن میگوید که گویا پیش از این وجود داشته و امروز دیگر وجود ندارد.
در انتهای داستان روی سعی میکند با روحیه تلخی که دارد قهرمان اصلی داستان خود را در مبارزه با پادشاه قربانی کند، اما حالا که الکساندریا برای بار دوم به داروخانه رفته تا برای روی دارو بیاورد سقوط کرده و جایگاهی همچون روی پیدا کرده است. ولی او برخلاف روی هنوز روحیه کودکانه و امیال بیکرانش را نسبت به زندگی از دست نداده است و از همین جهت با پافشاری داستان روی را تغییر میدهد. او دوباره در جایگاه قهرمانی کوچک وارد دنیای ذهنی روی میشود و او را وامیدارد تا قهرمان داستان بر آدم منفی پیروز شود و در نهایت به آنجایی برسد که معمولا قهرمانان داستانها به آنجا میرسند. روی که سعی ندارد این پایان را باور کند در نهایت به دنیای کودکانه الکساندریا تن میدهد و آن را با کمال میل میپذیرد. در انتها هم که صحنههایی از فصلهای خطرناک فیلمهای تاریخ سینما پخش میشود، میبینیم که روی در جایگاه بدلکار این فیلمها به جایگاهی بایسته در ذهن الکساندریا رسیده است و این دختر با هیجان و علاقه رفتار آدمهای مختلف این فیلمها را دنبال میکند. اینجاست که تارسم نمایش شوق بیپایان خود را نیز نسبت به سینما کامل میکند.
این فصلها که بسیار مرتب به یکدیگر پیوند خوردهاند ریتمی مناسب را برای پایان فیلم تدارک میبینند که در این پایان همچون داستان روی و الکساندریا همه چیز با سرعت و موفقیت رخ میدهد. آدمها در این فیلمها دست به خطر میزنند، اما تمام این خطرها در نهایت با موفقیت به پایان میرسند و خاطرهای شیرین را در ذهن مخاطبانشان باقی میگذارند.
محمد هاشمی