جنازه‌ای در باشگاه اسبدوانی- این داستان (قسمت پایانی)

صورتک پلاستیکی

سرگرد شهاب و دستیارش ستوان مسوول تحقیق درباره قتل جوانی به نام یزدان که جنازه‌اش در یک باشگاه سوارکاری پیدا شده می‌شوند. آنها که می‌دانند مقتول در محل دیگری کشته و سپس جسدش به آنجا منتقل شده است، ابتدا به محمد ـ سرایدار پیر و کم بینای باشگاه ـ مشکوک می‌شوند چرا که این مرد مصرانه می‌گوید یزدان آن شب تنها و زنده وارد باشگاه شد و این حرف با واقعیت همخوانی ندارد. در ادامه تحقیقات معلوم می‌شود روز بعد از مرگ یزدان فردی به حساب او به صورت اینترنتی دستبرد زده و 55 میلیون تومان سرقت کرده است. کارآگاه این بار به جوان مصالح‌فروشی که با یزدان مراوده مالی داشت و قبلا همراه او به باشگاه سوارکاری هم رفته بود مظنون می‌شود. در روز سرقت اینترنتی برخلاف معمول 51 میلیون تومان در 4 مرحله به حساب امیر واریز شده و 3 نفر از واریزکنندگان شاگردان مغازه خود او بودند. همین موضوع سوءظن را نسبت به جوان مصالح‌فروش بیشتر می‌کند.اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
کد خبر: ۳۹۷۵۹۷

امیر روی یک صندلی فلزی زهواردررفته،وسط اتاقی 8 متری نشسته بود و کارآگاه شهاب و ستوان ظهوری همان‌طور که گرداگردش می‌چرخیدند او را سوال‌پیچ می‌کردند: آخرین بار یزدان را کی دیدی؟

- دو روز قبل از مرگش.

- چند بار با او به باشگاه سوارکاری رفته بودی؟

- دو بار، شاید هم سه دفعه، خوب یادم نیست.

-51 میلیون تومان را از کجا فروختی؟

امیر که اعصابش به‌هم ریخته بود داد کشید:دزدی کردم.

کارآگاه با خونسردی جواب داد:این را خودمان هم می‌دانیم اما چه طوری ؟

متهم بازی‌ای را که شروع کرده بود ادامه داد:شب قبلش از دیوار خانه همسایه‌مان رفتم بالا.

ستوان با چشمک کارآگاه وارد عمل شد. او دستش را محکم به پشت صندلی فلزی کوبید و گفت: نه خیر از حساب یزدان برداشتی آن هم اینترنتی. بعد هم ریختی به حسابی که با مشخصات جعلی باز کرده بودی.

امیر صدایش را بالاتر برد: خودتان که همه چیز را می‌دانید، خودتان هم اعدامم کنید.

ادامه بازجویی دیگر به صلاح نبود. کارآگاه بدون این‌که حرفی بزند از اتاق بیرون رفت و ستوان هم با سپردن متهم دست یک سرباز روانه اتاق‌شان شد. حقیقتش این بود که آنها مدرک دندانگیری علیه امیر نداشتند و هیچ بعید نبود او بی‌گناه باشد. البته بد نبود قبل از تصمیم‌گیری کمی بیشتر تحقیق کنند. تفتیش مغازه و خانه امیر شاید خیلی کمک می‌کرد.باز هم کارها به روز بعد موکول و قرارشد صبح اول وقت ظهوری دنبال مجوز بازرسی برود.

نامه ساعت 9 صبح آماده شد و کارآگاه و ظهوری همراه چهار نفر دیگر از بچه‌ها اول به مغازه امیر رفتند و آنجا را زیر و رو کردند ولی هیچ چیزی که بتوان آن را به قتل ربط داد پیدا نکردند. بعد نوبت به خانه رسید. آپارتمانی 150 متری در طبقه سوم خیابانی فرعی در حوالی سعادت‌آباد، از آن خانه‌های شیک و مجلل که آدم از تماشای وسایل داخلش کیف می‌کند. البته آنجا برای پدر امیر بود که این روزها همراه همسرش در تاجیکستان استراحت می‌کرد. کارآگاه می‌خواست از اتاق خود امیر شروع کند، اتاقی که ته راهرویی باریک قرار داشت.شهاب همین که به چارچوب در رسید درجا خشکش زد انگار برق او را گرفته بود.ستوان از بالای شانه رئیس‌اش نگاهی به داخل انداخت. دورتادور اتاق پر بود از صورتک‌های پلاستیکی. صورتک‌هایی از آدم‌ها و جانوران مختلف، بعضی‌ها واقعی و بعضی‌ها اغراق‌شده و چیزی شبیه به کاریکاتور.امیر یک هنرمند بود، البته اگر ساخت این صورتک‌ها را می‌شد هنر دانست.

کارآگاه داخل رفت و دستیارش هم پشت سر او وارد شد. شهاب تک‌تک صورتک‌ها را با دقت تماشا کرد حتی روی بعضی از آنها بیشتر از دو دقیقه تمرکز کرد. ظهوری هنوز نمی‌دانست ماجرا چیست. بالاخره شهاب نفس عمیقی کشید و این بار با یک جست سراغ کمد رفت و هر چه داخلش بود بیرون کشید. پلاستیک‌های رنگ صورت که برش خورده بود، گچ، وسایل قالب‌گیری، انواع و اقسام چاقو، قوطی‌های رنگ، موهای مصنوعی و پوسترهایی از آدم‌های معروف که البته ستوان از بین آنها فقط دی‌کاپریو را شناخت. سرگرد بالاخره به حرف آمد: برای امیر تغییر چهره کار سه سوت است.

ستوان فکر کرد حق با رئیس‌اش است اما این چه ربطی به قتل یزدان دارد. شهاب این بار پشت رایانه مظنون نشست و سراغ عکس‌ها و فیلم‌ها رفت. حوصله همه بچه‌ها سر رفته بود اما شهاب با دقت مشغول تماشای فیلم‌ها بود طوری که انگار بانی‌و‌کلاید می‌بیند و امیدوار است این بار آنها کشته نشوند و قضیه فقط با دستگیری و زندان رفتن آنها فیصله پیدا کند. حدود سه ربع بعد کارآگاه فریادکشان ظهوری را صدا زد. ستوان که چرتش پاره شده بود دستپاچه خودش را به او رساند.

ـ این فیلم را ببین.

ستوان به صفحه نمایشگر رایانه چشم دوخت در فیلم امیر و 3 دوست دیگرش در همین خانه دور هم جمع شده و امیر صورتک‌هایی را که از آنها ساخته بود بین بقیه تقسیم کرد. البته صورتک هیچ‌کس را به خودش نداد بعد همه نقاب‌ها را زدند و در حالی که شبیه یکی دیگر از آن جمع شده بودند سعی کردند ادای او را درآورند، خلاصه این‌که تردستی امیر تفریح بامزه‌ای را راه انداخته و صدای قهقهه چهار دوست که اتفاقا یکی از آنها هم یزدان بود قطع نمی‌شد.

- ببین نقاب یزدان به امیر رسیده قیافه‌اش مو نمی‌زند.

دوزاری ستوان افتاد: یعنی می‌گویی آن شب هم امیر همین کار را کرده بود؟

کارآگاه سرش را به نشانه تایید تکان داد: حق با آن پیرمرد بینوا است او درست دیده بود البته اگر چشمانش سوی بیشتری داشت و شب نبود شاید می‌توانست حدس‌هایی بزند اما امیر از تاریکی هوا و ته استکانی بودن چشمان پیرمرد نهایت استفاده را کرد.

تمام صورتک‌ها و آن فیلم به عنوان مدرک جرم ضبط شد و درنهایت یکی از ماموران گوشی تلفن همراه مقتول را هم در کابینت پیدا کرد. ماموران درست در لحظه‌ای در آپارتمان را بستند که پدر و مادر امیر از راه رسیدند و از دیدن ماموران شوکه شدند اول خیال کردند دزد به خانه‌شان زده بعد به این هول افتادند که بلایی سر امیر آمده است اما بالاخره ستوان وظیفه گفتن اصل ماجرا را برعهده گرفت و چنان رک و پوست‌کنده همه چیز را تعریف کرد که مادر امیر از حال رفت و پدرش هم چیزی نمانده بود لااقل سکته ناقص را بزند.

ماموران فرصت این را نداشتند که معطل والدین متهم شوند برای همچنین راه افتادند و رفتند اما زن و شوهر هم هر طوری که بود خودشان را جمع و جور کردند و پشت سر ماشین پلیس حرکت کردند در اداره به خواهش و التماس افتادند تا پسرشان را ببینند اما گوش سرگرد از این تمناها پر بود و او نمی‌توانست وظیفه‌اش را فدای دلسوزی برای این و آن کند. او کمی که استراحت کرد از ستوان خواست امیر را برای بازجویی بیاورند.

امیر این بار هم بازجویی را با گارد بسته شروع کرد اما وقتی موبایل یزدان و صورتک او را دید زبانش بند آمد و کارآگاه که برخلاف دفعه قبل لحنی آرام و موقر داشت،گفت:بهتر است همه چیز را بگویی این‌طوری سبک‌تر می‌شوی.

جوانک به حرف آمد: یک عمر زیر سایه پدرم بودم و با این‌که 26 سالم است و از صبح تا شب در مغازه جان می‌کنم هنوز چشمم به پول توجیبی بود که آخر هر ماه می‌داد.تا این‌که تصمیم گرفتم خودم سری تو سرها دربیاورم من به امیر جنس می‌فروختم البته یواشکی و بدون این‌که پدرم بفهمد هیچ‌کدام از جنس‌ها را فاکتور نمی‌کردم. اوایل یزدان حساب و کتابش دقیق بود اما بعد از مدتی بدقولی‌هایش شروع شد 55 میلیون تومان به من بدهکار بود از طرفی داشت گند کارهایم درمی‌آمد و چیزی نمانده بود پدرم بو ببرد وقتی یزدان را تحت فشار گذاشتم تهدید کرد و گفت اصلا چیزی به من بدهکار نیست من هم هیچ مدرکی نداشتم آن شب به مغازه کشاندمش تا با هم صحبت کنیم می‌خواستم هرطور که شده راضی‌اش کنم پول‌ها را بدهد اما هرکاری کردم از خر شیطان پایین نیامد. عصبانی شده بودم کلافه و ناراحت بودم یک لحظه صدایم را بالا بردم او هم فحش داد هلش دادم و زمین خورد جلو که رفتم دیدم مرده است. مانده بودم با جنازه چه کنم که یکدفعه یاد باشگاه سوارکاری افتادم از خانه صورتک یزدان را برداشتم جنازه را در صندوق عقب ماشین خودش انداختم و به باشگاه رفتم و همین که آن پیرمرد از من دور شد جنازه را گوشه‌ای انداختم و از روی دیوار باشگاه فرار کردم. البته قبلش موبایل یزدان را برداشته بودم چون شماره و رمز اینترنتی حسابش در آن بود یک شناسنامه جعل کردم و با تغییر قیافه در بانک حساب باز کردم و طلبم را از حساب یزدان برداشتم و برای این‌که دستم رو نشود پول‌ها را در 4 مرحله به حساب خودم ریختم می‌خواستم بعد از برگشتن پدرم این پول را با فروش‌های دیگر به پدرم بدهم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد و او متوجه دزدی من نشود.

امیر ناخواسته و اتفاقی مرتکب قتل شده و بعد از آن نقشه پیچیده‌ای کشیده بود شهاب ته ذهنش به هوش متهم احسنت گفت ولی افسوس خورد که از این ذکاوت در چه راهی استفاده کرده است او وقتی از اتاق بازجویی بیرون آمد به بازداشتگاه رفت تا خودش از محمد عذرخواهی کند و حلالیت بطلبد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها