آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
در قتل چه کسی معاونت داشتی و چرا این کار را کردی؟
آن موقع جوان بودم و عقلم نمیرسید. تازه نامزد کرده بودم و قرار بود سال بعد عروسی کنیم. شوهرم گفت زنی را میشناسد که تنها زندگی میکند و خیلی پولدار است. آنقدر این حرفها را در گوشم خواند تا اینکه قبول کردم برای سرقت کمکش کنم. آن زن، مردان غریبه را به خانهاش راه نمیداد برای همین هم شوهرم برای اجرای نقشهاش به من احتیاج داشت. آن روز من به این بهانه که حالم در خیابان بد شده و آب میخواهم زنگ خانه او را زدم و همراه همسرم داخل خانه رفتیم. قرار نبود قتلی اتفاق بیفتد اما... (الهه حرفش را ادامه نمیدهد)
چه طور دستگیر شدی؟
موقع فروش طلاها. اول من گیر افتادم بعد شوهرم. او میخواست همه چیز را گردن من بیندازد ولی زیر بار نرفتم. بالاخره به 10 سال محکوم شدم که 2 سال آخر را نکشیدم. شوهرم هم که معلوم است چه شد.
بعد از آزادی چه کردی؟
وقتی از زندان بیرون آمدم که پدر و مادرم هر دو فوت شده بودند. 2 خواهرم هم هر کدام سر خانه و زندگی خودشان بودند. جایی برای ماندن نداشتم. چند روز اول را در خانه خواهرهایم ماندم، اما حوصله اخم و بداخلاقی دامادها را نداشتم برای همین گفتم بهتر است از همان اول روی پای خودم بایستم. از هر کدام از خواهرهایم پولی گرفتم و با ارثیه کمی که برایم مانده بود راهی تهران شدم. فکر میکردم با آن پول چه کارها که میتوانم بکنم، ولی وقتی قیمت اجاره خانهها را فهمیدم واقعا مغزم داشت میجوشید. هر طور که بود خانه کوچکی برای خودم اجاره کردم. صاحبخانه زن و شوهر مسنی بودند که نهتنها آزاری به من نمیرساندند بلکه خیلی وقتها کمکم هم میکردند.
مخارجت را چه طور تامین میکردی؟
کار میکردم. از همان روزی که پایم به تهران رسید دنبال کار گشتم و در یک فروشگاه پوشاک زنانه دست خودم را بند کردم. البته از سابقهام حرفی نزدم. من در زندان با زنان مجرم زیادی دوست شده بودم و میتوانستم سراغشان بروم و از آنها کمک بگیرم، ولی اگر این کار را میکردم باز هم به راه خلاف کشیده میشدم. اصلا دوست نداشتم چنین اتفاقی بیفتد برای همین ترجیح دادم همه سختیها را تحمل کنم.
ولی تو خیلی راحت خانه اجاره و کار پیدا کردی. سختی زیادی هم نکشیدی؟
خب من دوست ندارم درباره بعضی چیزها حرف بزنم، اما اینکه آدم 8 سال از عمرش را آن هم جوانیاش را پشت میلههای زندان بگذراند و وقتی بیرون بیاید که پدر و مادرش گوشه قبرستان هستند از هر چیز دیگری سختتر است. حالا رفتارهای تحقیرآمیز خواهرانم و همسرانشان را ندید میگیرم. در تهران هم من زن جوانی بودم که هیچکس را نمیشناختم. در این شهر بعضیها وقتی چشمشان به یک زن بیوه یا مطلقه میافتد خیالهایی میکنند.
برگردیم به شغلت. کار در فروشگاه پوشاک چطور بود؟
اولش خوب بود، اما بعد از 6 ماه به من تهمت دزدی زدند و اخراجم کردند. من دست از پا خطا نکرده بودم، اتفاقا حدس هم میزدم چه کسی از دخل کش میرود، ولی چون تازهوارد بودم همه کاسه کوزهها سر من شکست. بعد از آن 2 ماه بیکار بودم تا اینکه این بار مستخدم یک زن مسن شدم. هر روز از صبح تا 5 بعدازظهر در خانه او کارهایش را انجام میدادم و ناهارم را هم همانجا میخوردم و خرجم کمتر شده بود.
پس اوضاع برایت بهتر شد؟
تقریبا. البته یک سال بعد زن صاحبخانه فوت شد و شوهر او هم به اصرار بچهها خانهاش را فروخت و به خانه آنها رفت. من هم طبیعتا بیخانه شدم. گشتن دنبال خانه کار سختی بود، اما به هر حال جای دیگری را پیدا کردم و از شانسم این صاحبخانه هم مرد محترم و خوبی بود. او در تهران زندگی نمیکرد و کاری به کار من نداشت، برای همین 3 سال آنجا ماندم و در همه آن مدت در خانه آن پیرزن کار میکردم. بعد از فوت او با پولی که برایم گذاشته بود و البته خودم از آن خبر نداشتم یک ماشین خریدم البته تمام پسانداز خودم را هم بابت آن دادم و از آن به بعد شروع به مسافرکشی کردم تا اینکه توانستم دست خودم را در یک شرکت تزئین سفره عقد بند کنم.
به غیر از مسائل کاری چه اتفاق مهم دیگری در زندگیات افتاد؟
من 3 خواستگار داشتم و اتفاقا خودم هم دلم میخواست ازدواج کنم، ولی هر 3 نفر وقتی از سابقهام باخبر شدند خوف کردند و پاپس کشیدند. من هم بعد از آن دیگر به ازدواج مجدد فکر نکردم. به هر حال اثرات زندان هنوز هم با من است، بدترینش همین محکوم بودنم به تنهایی است، ولی خدا را شکر که زندگیام را میچرخانم و به کسی محتاج نیستم.
مریم عفتی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....