آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
ـ سلام جان، من آلفرد هستم.
کمیسر با تعجب پاسخ داد: سلام آلفرد. چه اتفاقی افتاده؟ چرا صدایت میلرزد.
آلفرد در حالی که هقهق گریه امانش را بریده بود، بعد از یک سکوت طولانی به آرامی و با صدای بغضآلود و گرفته که به سختی شنیده میشد، گفت: جان، پسرم پیتر، پیتر عزیزم.... .
آلفرد بعد از یک سکوت نسبتا طولانی ادامه داد: جسد او را ساعاتی پیش در داخل یک بوستان پیدا کردند. ظاهرا بر اثر تزریق مواد مخدر جان سپرده است. جان دارم دیوانه میشوم. تو میدانی که پیتر همه کس من بود. در این دنیای به این بزرگی هیچ کس را غیر از او ندارم. آه خدای من چگونه چنین مصیبت بزرگی را تحمل کنم. پسر نازنینم مرا ترک کرده و برای همیشه از کنارم رفت. حالا هم جسد او جلوی چشمانم افتاده. آلفرد سکوت کرد و ادامه داد: جان من به کمک تو نیاز دارم. برایم سخت است قبول کنم که مرگ پیتر بر اثر تزریق بیش از حد مواد بوده باشد. پیتر خیلی مراقب خودش بود.
کمیسر پس از شنیدن اظهارات آلفرد تلاش کرد تا وی را آرام کند آن گاه آدرس محل کشف جسد پیتر را پرسید و به آلفرد گفت: تا لحظاتی دیگر خودم را میرسانم.
ساعت حدود 30/7 بعدازظهر بود که کمیسر خود را به بوستان زیبای کنتراتو در غرب شهر رساند. بوستان کنتراتو یک بوستان بسیار زیبا و دلانگیز بود که در حاشیه کوه قرار داشت. در ضلع شمال شرقی بوستان چند خودرو پلیس و تعدادی رهگذر ایستاده بودند. کمیسر وقتی خودش را به محل رساند، آلفرد در حالی که اشک میریخت خودش را در آغوش کمیسر انداخت و در حال گریه گفت: جان. جسد پیتر عزیزم آنجاست. آخر چگونه ممکن است او دست به چنین کار احمقانهای زده باشد. حتی تصورش هم برایم وحشتناک است. من مطئنم بلایی سر او آوردهاند.
کمیسر سعی کرد که آلفرد را آرام کند. پس از این که لحظاتی با آلفرد صحبت کرد به طرف جسد پیتر که در پشت یک درخت بزرگ سرو در میان بوتهها افتاده بود، رفت. پیتر یک کت و شلوار سرمهای شیک، کراوات زرشکی و کفش ورنی براق به تن داشت. آستین کت و پیراهن دست چپش بالا زده شده بود و سرنگ خونآلودی در کنار همان دست روی زمین افتاده بود. از دست راستش آثار خون دیده میشد که نشان از تزریق سرنگ داشت. موهای سرش کاملا به هم ریخته بود و چشمانش به حالت نیمهباز به آسمان دوخته شده بود. در کنار دست چپش یک کیف دستی دیده میشد. اثری از خراش یا زخم روی صورت مقتول مشاهده نمیشد، اما آثار کبودی کمرنگی در گلویش نظر را جلب میکرد.
کمیسر پس از این که به دقت جسد پیتر را وارسی کرد پای گزارش سروان لوپ ریت رئیس کلانتری منطقه نشست. سروان که یکی از افسران جوان و چابک پلیس شهر محسوب میشد در حالی که خیلی تند حرف میزد در قسمتی از گزارش خود گفت: ساعت حدود 30/17 بعدازظهر بود که زن جوانی که خودش را ماریو لورین معرفی کرد با کلانتری تماس گرفت و اعلام نمود که در بوستان کنتراتو با جسد مرد جوانی روبهرو شده است. او گفت جسد مرد جوان در کنار درخت سرو و در میان بوتههای وحشی رها شده است. وی گفت که موضوع را به نگهبانی بوستان خبر میدهم و منتظر شما خواهم بود تا خودتان را برسانید. ماریو واقعا به ما کمک کرد. او زن شجاع و یک شهروند متعهد است. 7 دقیقه بعد وقتی ما خودمان را به اینجا رساندیم ماریو و 2 نگهبان بوستان در اینجا حضور داشتند. بلافاصله محل را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات را آغاز کردیم. در جیبهای پیتر مقدار کمی پول پیدا کردیم و داخل کیف دستی گواهینامه، کارت دانشجویی و محل کار و کارت بانکی را یافتیم. با پیدا شدن کارتها هویت او را به نام پیتر 21 ساله ساکن محله شولار شناسایی کردیم.
پیتر دانشجوی رشته حقوق است که البته گویا مدتی است سرکلاسها حاضر نمیشود. ظواهر امر نشان میداد که پیتر بر اثر استعمال بیش از حد مواد مخدر جان سپرده است. ما در کنار جسد او همانطور که مشاهده نمودید فقط یک سرنگ آلوده و خونآلود و کیف دستیاش را پیدا کردیم. تا این لحظه با مورد مشکوکی برخورد نکردیم. ماموران پلیس جنایی و افسران تشخیص هویت در حال تحقیق و بررسی درخصوص مرگ مشکوک مرد جوان هستند.
سروان لوپ ریت افزود: با شناسایی جسد و محل زندگی او پدرش را در جریان گذاشتیم ضمن این که تحقیقات پیرامون دوستان و رفقای او را هم آغاز کردیم که 2 نفر از رفقایش به نام ویلیام هرپ و جک نیاز را نیز جهت تکمیل تحقیقات احضار کردیم. خانه آنها در منطقه داپیوو است و تا اینجا بیش از یک ساعت راه است. امیدوارم تا چند دقیقه دیگر خودشان را برسانند.
رئیس کلانتری منطقه یادآور شد: بررسیهای ما نشان میدهد که متاسفانه پیتر اعتیاد به مواد مخدر پیدا کرده بود. البته نه مواد تزریقی و تصور ما این است که امروز برای بار اول اقدام به تزریق نموده که به علت زیادهروی در تزریق جانش را از دست داد. کمیسر چند سوال از او کرد آنگاه به سراغ دوستش آلفرد پدر داغ دیده رفت و از او سوالاتی درخصوص پیتر کرد. آلفرد که آرام و شمرده سخن میگفت درخصوص پیتر اظهار داشت:
او پسری بسیار پرشور و احساساتی بود. یک جوان سر به زیر و خجالتی سرش به کار خودش گرم بود و دائم به فکر درس و مشق بود. البته این اواخر کمی سر به هوا شده بود. چند بار او را در حال سیگار کشیدن دیده بودم، اما به روی خودم نمیآوردم. او با دختر زیبایی به نام جین دوست شده بود و بشدت به او عشق میورزید و تصمیم داشت تا با او ازدواج کند، اما از چند هفته پیش جین به او پشت کرده و همین امر ضربه روحی شدیدی به پیتر وارد کرد. پیتر که بسیار احساساتی و زودرنج بود در خودش فرو رفت. دائم با خودش خلوت میکرد. چند بار با او به صورت مفصل صحبت کردم، اما دائم تکرار میکرد چیزی نیست، مرور زمان همه چیز را حل میکند.
آلفرد ادامه داد: گمان میکنم همین ضربه روحی باعث شد که به اعتیاد روی بیاورد. اما من هرگز متوجه اعتیاد او نشدم. او سر موقع خانه میآمد و صبح هم سر موقع از خانه خارج میشد. البته من اصلا اطلاعی از ترک تحصیل او نداشتم و نمیدانستم که به دانشگاه نمیرود. او هم چیزی در این خصوص به من نگفته بود.
آلفرد افزود: چند روز بود که پیتر حالش بهتر شده بود. صبحها سر حال از خواب بیدار میشد. خنده که مدتها روی لبانش دیده نمیشد، بر صورتش آمد و من از این موضوع بسیار خوشحال بودم. امروز هم تا نزدیکیهای ظهر خانه بود. بعد هم لباسهای مرتب پوشید و گفت سری به ویلیام و جک میزنم. بعد هم یک قرار دارم و احتمالا شب هم دیر به خانه میآیم.
وقتی دیدم پیتر به روزهای خوب گذشتهاش برگشته او را بوسیدم و سفارش کردم مراقب خودش باشد. بعد هم دیگر خبری از او نداشتم تا این که نزدیکیهای ساعت 6 بعدازظهر بود که به من اطلاع دادند خودم را به بوستان کنتراتو برسانم. با عجله به طرف اینجا حرکت کردم و وقتی رسیدم با این صحنه وحشتناک و دلخراش روبهرو شدم.
آلفرد توضیح داد که زیاد سر به سر پیتر نمیگذاشت. به خصوص این اواخر او را به حال خود رها کرده بود تا با آرامش برای آیندهاش تصمیم بگیرد.
کمیسر پس از این که مفصل با آلفرد صحبت کرد و تلاش نمود او را آرام کند به سراغ ویلیام و جک دو دوست پیتر که امروز با آنها قرار ملاقات داشت رفت و به بازجویی از آنها پرداخت.
ویلیام و جک که هر دو رنگ به رخ نداشتند و وحشت از سر و رویشان زبانه میکشید به سوالات متعدد کمیسر پاسخ دادند.
ویلیام درخصوص پیتر گفت: او یک جوان بسیار خجالتی و کمرو و در عین حال احساساتی و پرتوقع بود. من و جک 2 سالی است که او را میشناسیم. در یک مهمانی باهم آشنا شدیم. در آن مهمانی جین هم حضور داشت. او دوست جک بود، اما بعدها به پیتر علاقهمند شد و جک را رها کرد. وی در مورد ملاقات امروز گفت: پیتر ساعت حدود یک بعدازظهر به خانه ما آمد. ناهار را باهم خوردیم. بعد هم حدود ساعت 4 بعدازظهر ما را ترک کرد. او عجله داشت. در عین حال بسیار خمار بود. گمان میکنم رفت سراغ مواد. این اواخر بشدت معتاد شده بود و مواد تزریق میکرد. خیلی خطرناک بود. چند بار به او گوشزد کرده بودیم، اما گوش شنوا نداشت. علت اصلی اعتیادش هم جین بود. ما قبلا هم به او گفتیم که جین دختر هوسبازی است. او همانطور که جک را ترک کرد پیتر بیچاره را هم سر کار گذاشت و با احساسات او بازی کرد و چنین سرنوشتی را برایش رقم زد.
وی توضیح داد که پس از این که پیتر خانه او را ترک کرد دیگر خبری از او نداشتند تا این که ساعتی پیش پلیس آنها را احضار کرد. جک نیز اظهارات ویلیام را تایید کرد و افزود: برای پیتر متاسفم که فریب جین را خورد. او یک دختر هوسباز بود که با احساسات پیتر بیچاره بازی کرد و او را به سوی مرگ سوق داد. من قبلا فریب عشق او را خورده بودم و به پیتر هم گفته بودم اما پیتر گوش نکرد و به چنین عاقبتی دچار شد.
کمیسر یک ساعتی از آنها بازجویی کرد. آنگاه به سراغ ماریو زن جوانی که جسد پیتر را پیدا کرده بود رفت و به بازجویی از او پرداخت.
ماریو به کمیسر گفت: ساعت حدود 2 بعدازظهر بود که از اینجا عبور میکردم. برای رفتن به آپارتمانم همیشه از این مسیر تردد میکنم. در آن ساعت متوجه جسد شدم، اما چون اینجا پاتوق معتادان است، فکر کردم معتادی در کنار درخت خوابیده است برای همین توجهی نکردم اما ساعت 5 که برای خرید آپارتمانم را ترک کردم و وارد بوستان شدم دیدم همان مرد بیحرکت افتاده و چند گربه دور و بر او پرسه میزنند. وقتی به او نزدیک شدم پی بردم که بلایی سرش آمده. بالای سرش رفتم. مرد جوان تکان نمیخورد. چشمانش نیمهباز بود. وقتی خوب دقت کردم متوجه شده مرده. اولش ترس برم داشت، اما بعد که به خودم آمدم اعتماد به نفسم را حفظ کردم و با کلانتری تماس گرفتم و بعد هم نگهبان بوستان را در جریان گذاشتم.
وی به چند سوال کمیسر پاسخ داد و توضیح داد که در این بوستان روزانه دهها معتاد تردد میکنند و یا به خرید و فروش مواد میپردازند. کمیسر پس از شنیدن اظهارات زن جوان آن چه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر به دقت مرور کرد آنگاه رو به سروان لوپ دستور دستگیری قاتل را داد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت؟ کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل یا قاتلان داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....