آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
کامران میگوید: من عاشق مادرم هستم و نمیتوانم ناراحتی او را ببینم. من فرزند بزرگ خانواده هستم.
2 برادر و یک خواهر دیگر دارم و آنها همیشه میگویند مادر تو را بیشتر از ما دوست دارد. این واقعیت دارد و ما رابطه خوبی با هم داریم و میدانم مشکلی که الان دارم تاثیر زیادی روی مادرم گذاشته است.
چیزی که مرا ناراحت میکند زندانی شدنم نیست. من بیشتر نگران مادرم هستم اما کاری از دستم برنمیآید.
کامران درباره زندگیاش میگوید: بچه که بودم گاهی با پدرم سرکار میرفتم. او کارگر بود؛ در بازار کار میکرد و بار میبرد.
پدرم قهرمان زندگیام بود و وقتی میدیدم بعضیها با او بدرفتاری میکنند عصبانی میشدم. آنجا چند نفر دیگر هم بودند که بچههایشان را با خود سرکار میآوردند، اما وضع آنها فرق میکرد. پدر من فقط یک باربر بود که باید به همه چشم میگفت.
از همان بچگی تصمیم گرفتم درس بخوانم و کاری کنم که پدر و مادرم از این بدبختی بیرون بیایند.حالا درس هم میخوانم و همه تلاشم را میکنم. مادرم همیشه نگران بود.
او روزی چند بار پولی را که از پدرم گرفته بود میشمرد و مرتب با خودش حرف میزد و میگفت نمیدانم با این پول چه کنم.
همیشه به خاطر این اتفاقها غصه میخوردم و به خودم میگفتم چرا باید اینقدر فقیر باشیم.
2 سال قبل فهمیدم مادرم بیماری قلبی دارد. او به خودش زیاد اهمیت نمیداد و دکتر نمیرفت. هروقت به او میگفتم چرا این کار را میکنی میگفت عمر دست خداست نه دکترها، اما من میفهمیدم چرا این حرف را
میزند.
کامران در ادامه حرفهایش از زمانی میگوید که با دوستش میثم آشنا شد: با هم در یک مدرسه درس میخواندیم. کمکم دوست شدیم و البته هممسیر هم بودیم. در این رفت و آمدها میثم به من گفت هروقت پول ندارد سرقت میکند.
حرفش را باور نمیکردم و فکر میکردم برای اینکه بگوید خیلی خفن است این حرف را میزند اما او واقعا سارق بود.
وقتی مطمئن شدم که دیدم برای اذیت کردن معلم ریاضی که میثم را از کلاس بیرون کرده بود ضبط ماشینش را دزدید.
خیلی تعجب کردم. او خیلی آرام و راحت این کار را میکرد، انگارنهانگار که ممکن است گیر بیفتد. میثم از بچههای شر مدرسه بود. هفتهای یکبار مدیر پدر و مادرش را میخواست.
من سعی میکردم در این کارها دخالت نکنم و دنبال هدف خودم باشم اما نمیدانم چه شد که میثم تا این حد رویم تاثیر گذاشت. هرجا که میخواست با او میرفتم.
دلم میخواست بدانم چطور زندگی میکند و چرا سارق شده است. بیشتر از سر کنجکاوی بود که باعث شد من با میثم بیشتر رابطه برقرار کنم.
متهم نوجوان درباره روز سرقت میگوید: نمیخواستم بروم یعنی واقعیت این است که اصلا نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد. میثم به من گفت میخواهد دزدی کند. خندیدم و باورم نشد.گفت دنبالم بیا.
من فقط همراه او رفتم. او خیلی سریع در یک ماشین را باز کرد، ضبط آن را دزدید و ضبط را به من داد و گفت میخواهد باز هم سرقت کند. من ترسیده بودم. نمیدانستم چه میکنم. هیجان عجیبی داشتم. میترسیدم. قلبم تندتند میزد. بالاخره ماموران به ما شک کردند و ما را گرفتند. ترسیده بودم، نمیخواستم دزدی کنم اما شریک دزدی میثم شده بودم. هیچوقت قیافه مادرم را وقتی به کلانتری آمد فراموش نمیکنم. رنگش مثل گچ سفید شده بود. از این کار خیلی پشیمان هستم و درخواست دارم مرا ببخشد. قسم میخورم دیگر این کار را تکرار نکنم. هیچ وقت فکر نمیکردم که کارم به کلانتری و پاسگاه بیفتد، چه رسد به اینکه زندانی شوم. من نمیخواستم سرقت کنم.
علیرضا رحیمینژاد
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....