آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
«مالکوم میچل» پسر 26 سالهای است که به اتهام به قتل رساندن مادربزرگ 87 سالهای به نام «آنا سورمن» راهی دادگاه شده است. ماموران پلیس 2 سال تلاش کردند تا بالاخره توانستند سرنخهایی از این قتل مرموز به دست بیاورند که آنها را به دستگیری مالکوم میچل برساند. این مرد جوان که صاحب دختری 5 ساله است، اعتراف کرده پس از عدم توانایی در پرداخت هزینههای درمان فرزند بیمارش، به ناچار به سرقت رو آورده و از مدتی قبل خانم سورمن را که به تنهایی زندگی میکرد به عنوان قربانی تحت نظر گرفته است. مقتول مادربزرگ تحصیلکردهای است که سالهای سال به عنوان استاد تاریخ در چند دانشگاه تدریس کرده و به تنهایی در منزل 2 طبقهاش در بروکلین نیویورک زندگی میکرد. گلولههای مرگبار اسلحه پیشرفته مالکوم، از پشت سر و به گردن او شلیک شد و تلاش پزشکان برای نجات دادن این زن که قبل از مرگ نام فرزندانش را صدا میزد بیفایده بود و بالاخره تنها چند ساعت بعد از انتقال به بیمارستان مادربزرگ را از دست داد. ماموران، روزها و هفتهها برای پیدا کردن کوچکترین سرنخی که بتواند آنها را به قاتل برساند، تلاش کردند و حتی جایزه 20 هزار دلاری برای هر اطلاعاتی در این مورد قرار دادند، اما تلاشهایشان زمانی ثمر داد که مالکوم میچل به اتهام دزدی از یک فروشگاه دستگیر شد. اسلحهای که او به همراه داشت، با نمونهای که گلولههایش از بدن خانم آنا سورمن 2 سال قبل بیرون کشیده شده بود مطابقت داشت و همین مدرک کافی بود تا این دزد جوان به عنوان مظنون قتل مورد بازجوییهای بیشتر قرار بگیرد. پرونده قطور میچل نشان میداد که از سال 2002 بارها و بارها به انواع و اقسام جرایم نسبتا کوچک دستگیر شده و هر بار پس از مدتی بازداشت دوباره راهی زندگی عادی شده است. پیدا شدن اسلحهای که گلولههای مرگ خانم سورمن از آن شلیک شده بود به عنوان مدرک مهمی در پرونده به شمار میآمد و پلیس بیدرنگ تمام تلاش خود برای بیرون کشیدن حقیقت از دهان مردی که مدعی بیگناهی بود، به کار گرفت. چند هفته بعد، مالکوم میچل به قتل مادربزرگ مهربان اعتراف کرده و قتل عمد را به گردن گرفت.
«من هرگز خانواده خوبی نداشتم که از من حمایت کند یا حتی بد و خوب را نشانم بدهد. اصلا به یاد نمیآورم آخرین باری که مادر یا خواهر و برادرانم را که در ایلینویز آمریکا زندگی میکنند، دیدم چه زمانی بوده است. حدود 15 سال داشتم که برای همیشه خانه را ترک کردم چون میدانستم ماندن در آن هیچ سودی برایم نخواهد داشت. خانه کوچکی که من و 7 خواهر و برادرم باید در آن زندگی میکردیم، بیشتر شبیه قفسی بود که ما همچون کفترهای اسیر شده در آن بال میزدیم. هر کداممان که به سن بالاتر میرسید و میتوانست گلیمش را از آب بیرون بکشد بیدرنگ خانهای که مدام در آن بحث و جدل بود و والدینمان کشیدن مواد را ترک نمیکردند، پشت سر میگذاشت و از آن خارج میشد. رفتن من یا خواهر و برادرانم حتی ذرهای احساس ناراحتی برای دیگری نداشت و به همین خاطر بود که به راحتی و بدون هیچ مانعی و در هر زمان که خودمان تشخیص میدادیم صورت میگرفت. من بعد از چند ماه که از 15 سالگیام گذشت احساس کردم زمانش رسیده که بالاخره خودم را امتحان کنم و از سرنوشتی که در انتظارم بود باخبر شوم. رفتنم از آن خانه هنوز هم برایم بیاهمیت است و در موردش احساسی ندارم، اما شاید اگر در آن میماندم، قاتلی بیرحم و پدری بیمسوولیت نام نمیگرفتم و پرونده چندین صفحهای در مرکز پلیس نیویورک نداشتم».
ماموران پلیس با تماس نیروهای امداد که بدن نیمهجان خانم آنا سورمن را روی زمین تحویل گرفته و به بیمارستان منتقل کرده بودند بلافاصله در محل حادثه حاضر شدند. به گفته چند نفر از همسایهها، این مادربزرگ که از محبوبیت بسیاری برخوردار بوده، مسوولیت غذا دادن به گربه همسایه که در سفر بود را به عهده داشته و طبق معمول هر روز در حیاط منزل در حال غذا دادن به حیوان بوده که از پشت سر هدف شلیک قرار گرفته است. 2 شلیک مرگبار که یکی به سر و دیگری به گردن خانم سورمن وارد شده بود برای رقم زدن مرگش کافی به نظر میرسید و پزشکان هر چه سعی کردند نتوانستند از خونریزی جلوگیری کنند. پلیس بلافاصله پرونده این قتل که در محله زندگی این زن بیسابقه بود تشکیل داد و تلاش برای دستیابی به اطلاعات آغاز شد. همه جستجوها و پرسش و پاسخها حاکی از آن بود که خانم سورمن زنی بسیار مهربان و دلسوز بوده که هرگز دشمنی در زندگی نداشته و همه سال را در انتظار دیدار یکماهه فرزندانش که در تابستان صورت میگرفته میگذرانده است. هیچ سرنخی وجود نداشت که نشان دهد قاتل با چه انگیزهای دست به قتل زده و بدون به جا گذاشتن نشانهای مفقود شده است. سوالی که پس از دستگیری مالکوم پاسخ آن روشن شد.
«بعد از ترک خانه من به انواع و اقسام کارهایی که میتوانست برایم پول داشته باشد مشغول شدم. از کارگری تا کار کردن در انواع و اقسام حرفههایی که هیچ شناختی از آنها نداشتم، سالهای سال مرا سرگرم کرد. وقتی به خودم آمدم پسری 19 ساله بودم که هنوز هیچ سرپناهی نداشتم و نتوانسته بودم به جایی برسم. آشنایی با همسر سابقم همان زمان صورت گرفت و بعد از چند ماه گذشت ازدواجمان بود که خبر باردار شدنش را به من داد. به دنیا آمدن دخترم، باید زیباترین اتفاق زندگیم بود، اما این طور نبود و هرگز خاطره خوشی از آن برایم به جا نماند. همسرم هم مثل من، هیچ پشتوانه مالی نداشت و زندگی مشترکمان تنها به خاطر تنهایی بیش از اندازه هر دویمان شکل گرفته بود. داشتن فرزند تنها سبب شد باری از مسوولیت روی دوشمان گذاشته شود و به طرز عجیبی هزینههایمان رو به افزایش بگذارد. من که آن زمان به عنوان شاگرد در یک تعمیرگاه صافکاری مشغول به کار بودم، ماهانه حدود 500 دلار میگرفتم که به سختی کفاف هزینههای من و همسرم که او هم کارگری میکرد، میداد. وارد شدن دخترمان به این دنیا اشتباه بزرگی بود که بعدها متوجهش شدم، اما چارهای هم برایش نداشتم. مدام با خودم فکر میکردم اگر میتوانستم زمان را به عقب برگردانم حتما ازدواجم را تکرار نمیکردم و مهمتر از آن صاحب فرزندی نمیشدم که باید از او نگهداری و مراقبت میکردم. مشکلات ما که همه منشأ مالی داشتند روز به روز بیشتر میشد و بالاخره وقتی دخترم 9 ماهه بود، همسرم تصمیم به جدایی گرفت. او ادعا کرد که حاضر است به منزل والدینش که در نزدیکی لسآنجلس زندگی میکردند، بازگردد و فرزندمان را هم با خودش ببرد تا هزینههای من پایین بیاید، اما کارش شرط داشت و آن هم تامین مخارج دخترمان در شرایط خاص است. من که تصور میکردم این شرط هرگز به واقعیت نمیرسد و حتی اگر برسد آمادگیاش را خواهم داشت، بلافاصله آن را پذیرفتم، اما نمیدانستم من همان آدمم و با رفتن همسرم نهتنها چیزی تغییر نمیکرد، بلکه من دوباره پدری بیخیال و لاابالی خواهم شد که بیشتر از یک ماه در یک حرفه دوام نمیآورد.
دزدیهای گاه و بیگاه که در آن موفق هم نبودم و مدام به دردسر میافتادم را از مدتها قبل شروع کرده بودم و به تصور خودم از همان راه میتوانستم زندگیام را بگذرانم. 2 سال قبل وقتی همسر سابقم با من تماس گرفت و مدعی شد دخترمان غدهای بدخیم در شکم دارد که عملش چند هزار دلار هزینه در بر دارد، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. تعهدی که داده بودم باید عملی میکردم و نمیتوانستم به همسر سابقم بگویم که من در این مدت کوچکترین پیشرفتی نکرده و پولی برای دخترمان کنار نگذاشتهام. همه چیز بستگی به پولی داشت که من میفرستادم و از تصور مرگ دخترم دیوانه شده بودم. خانم سورمن را چندین بار در پارک نزدیک منزلش از نزدیک ملاقات کرده بودم.
او بسیار شیک و مرتب بود و به نظر میرسید اوضاع مالی خوبی داشته باشد. جواهرات و زیورآلاتش نشان میداد قیمتی هستند و طعمه خوبی بود تا مرا به خواستهام برساند. بعد از مدتی زیر نظر گرفتن متوجه شدم همسایهاش که به او بسیار نزدیک است سفر رفته و تنهاییاش زمان خوبی است که نقشه سرقت از او را عملی کنم. روز حادثه به آرامی از حیاط وارد منزلش شدم و دیدم که برای غذا دادن به حیوان همسایه طبق معمول به آن طرف نردهها میرود. دنبالش کردم و با اسلحهای که ماهها قبل خریده بودم از پشت سر شلیک کردم. چند تکه جواهری که همراه داشت برایم کافی بود و بلافاصله قبل از رسیدن پلیس فرار کردم. مرگ او از من مردی لاابالی ساخت که از آن پس، بیمحابا برای سرقت از اسلحه استفاده میکردم. بار گناه او هرگز رهایم نکرد».
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....